یک حس غریب

ترس تنها بودن
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
 

محمد هم سحر ساعت 4 میره امریکا

چقد جاش خالی میشه

امشب خیلی دلم گرفته

دیروز باهام خداحافظی کردو

کلی ازم عذرخواهی کردو

با ابراز احساساتش اشکمو در آورد

الان هم مسیج دادو بازم خداحافظی

براش قلبا بهترینا رو آرزو کردم ...

یه ماه پیشم حسین رفت فرانسه ..

.

چقد داریم تنها میشیم...

.

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه

.


 
 
dadasham
نویسنده : الهه - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩
 
Emshab avalin shabiye ke dadashe khobam zendegiye moshtarake jadidesho ba maryame aziz shoro karde , dadasham omidvaram hamishe to zendegi delshado sarzende o bi ghose bashin
 
 
دنیای این روزای من
نویسنده : الهه - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
 

 

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه

جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره

اینجا تو این قطب سکوت

کابوس طولانی تره ....

.

وقتی دلی گرفته از حسه تنها بودنه ...

.

انگار همه چیز سرجاشه اما دلم قد یه کوه گرفته و اینجا تنها مامن منه

.

26 تیر (17 جولای 2011) نازنین خواهرم ازدواج کرد و 13 مرداد هم دوتایی با هم رفتن به سرزمینی دور که قدم در مسیر موفقیتهای بعدی بذارنو ظاهرا اینبار خواهرکم چون تنها نیست از همه چیز خیلی راضیه

امروز هم داداش خوبم که از طریق همین دفترچه الکترونیکی سالهاست بهم پیوند خوردیم خبر فوق العاده عقدشونو داد (احتمالا 10 مرداد بوده ) و بالاخره داداشم تو کشور غریب و زیر بار حجم زیاد درسای دکترا از تنهایی دراومد

(خدایا یه دنیا شکرت ، همه چی همونطور شد که همیشه واسه عزیزام ازت می خواستم ، اما کمی تنها شدمو به اینجاش فکر نکرده بودم ....)

.

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده



 
 
یار همیشه همراه
نویسنده : الهه - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

    ای نگـــاهت نخــی از مخمل و از ابــــریشم
     چند روزیست که تنها به تــو می اندیشم
     به تو آری ، به تـو یعنی به همان منظر دور
     به همان سبـــز صمیمی ، به همان باغ بلــور
     به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
     کــه سراغش ز غزلهـــای خودم می گیـــری
     بـــه همان زل زدن از فاصله دور به هــــم
     یعنــی آن شیوه فهمانـــدن منظـــور به هــــم
     بـــه تبسم ، بـــه تکلم ، بـــه دلارایی تـــــــو
     بـــه خموشی ، به تماشــا ، به شکیبایی تــــو
     به نفس های تـــو در سایــه سنگین سکــوت
     به سخنهای تـــــو با لهجه شیــرین سکـــوت
     شبحی چند شب است آفت جـــــانم شده است
     اول اســـــــم کســــی ورد زبـــــانم شده است
     در من انگــــار کسی در پی انکار مـن است
     یک نفر مثل خودم ، عـاشق دیـــدارـمن است
     یک نفر ساده ، چنان سـاده که از سادگی اش
     می شـــود یک شبـــه پی برد بـه دلدادگی اش
     در مــن انگار کسی در پی انکار مـــن است
     یک نفر مثل خودم ، تشنه دیـــدار مـــن است
     یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
     می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
     رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
     اول اســـــم کســی ورد زبــــانم شــــده است
     آی بی رنگ تر از آینــه یک لحظه بایست
     راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
     اگر این حادثه هر شبه تصویر تــو نیست
     پس چرا رنگ تــو و آینه اینقــدر یکیست؟
     آری آن سایه که شب آفت جـــانم شده بود
     آن الفبـــــا که همــه ورد زبانــم شـــده بود
     اینک از پشت دل آینـــه پیـــدا شــده است
     آن  تماشاگه این خیــل تماشــــــا شـــده است
     حتــــم دارم که تــویی آن شبح آینـــه پوش
     عــاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکـوش

 

وای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای من

عجـــــــب دنـــیــــای عجیـبــــــــــــــــه

اینقد عجیبه که هیچی نمی تونم بگم

فقط بابت اتفاقات پیش آمده بینهایت ممنون

و بابت پیش نیامده ها توکل به رحمتت


 
 
از اون زمستون تا این زمستون
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

 

از پارسال تا حالا فقط یه کامنت روی بلاگم گذاشتم و امروز باز دیدم چه روزایی گذشته ...

انگار قسمته واسه حوالیه تولد بلاگم سری بهش بزنم ، بله این دفترچه ایام هم یکماه پیش ۴ ساله شد ..

تو کامنت قبل از سفر ۵ تا ٩ اسفند ٨٧ با خانواده عزیز خان اینا نوشته بودم که احتمالا خوش میگذره و حالا می نویسم که بینهایت خوش گذشت جزء سفرهای خاطره انگیزمون شد . البته جمعه ٩ ام من آزمون مدیریت آموزشگاه داشتم و ۵شنبه با کلی خاطره برگشتیم (آرش جان تو این سفر با ما نبود)

آقا امیر هم همون روز که تلفن پاپ رو بهشون دادم تماس گرفته بودن و واسه یکشنبه قرار شد تنهایی وبرای آشنایی بیان منزل ، راس ساعتی که قرار داشتیم اومد و با پاپ مفصل صحبت کردن ، پسر منطقی و هوشیاری بود و پاپ ازش خوششون امده بود اما جای تعمق داشت

بیشتر راه سفر هم صحبت همین موضوع و بعد هم بدون آرش بحث دوستش پرنیان بود و قرار شد پاپ و مامی هم در مورد این موضوع باهاش صحبت کنن ..

بعد از سفر آزمونمو دادم که در عین سخت بودن چند وقت بعد که نتیجش اومد خدا رو شکر بین عدهء معدود قبولیها بودم و کارتشو گرفتم.

آقا امیر هم چندبار باهام تماس گرفتن و درعین علاقه ایی که داشت با منطق تضادمون نمی تونست کنار بیاد و نتیجتا این موضوع هم منتفی شد.

اواخر اسفند خانواده دایی برای مستقر کردن بچه ها رفتن انگلیس و خودشون 20 روز و بچه ها 3 ماه موندن ، روزای غم گرفته ای بود ، ایام عید خاله جان اینا اومدن ، چند روزی رفتیم شمال اما هوا بد و سفر مسخره بود ، همون اواخر اسفند آرش جان انحراف بینی شو پیش دکتر باغی که استاد دانشگاه امریکاست عمل کرد و خدا رو شکر مشکلش رفع شد.

از اوایل اردیبهشت 88 به توصیه سرورخانم کلاسای عرفان رو با امی شروع کردیم (هر هفته جمعه ها ساعت 3 تا 7) فوق العاده و بی نظیره

(از اون به بعد همش رنگ حیات و تحول در زندگیمون می بینم)

الان که اینجام 5 دورهء کلاسا رو تموم کردمو ، دوره دفاعیم

پاپ دو جا پیشنهاد کاری عالی داشتن و هر دو کلید خورد 

آرش جان دوباره تو رشته هنرهای تجسمی دانشگاه قبول شد اینبار با سمت دانشجویی و استادی با هم ، کلوب عکسش خیلی رونق گرفت و اعتبار کاریش خیلی بالاتر رفت و جندین مقام داخلی و خارجی جدید کسب کرد ، ارتباطش با ما ها خیلی بهتر شده و جدیدا که با پرنیان هم کات کرده ، هرچند تنهایی شاید براش سخت باشه اما انگار به یه آرامشی رسیده  .

مامی هم کارش خیلی پررونق شده و همین چند روز پیش یه ساختمان تجاری خریدن که ایشالا تو سال جدید همین موقعها شاید دفتر کار من یا آرش باشه .

از همه مهمتر : تو تابستون بود یه روز با آرش از بیرون میامدیم که لابی-من یک نامه انگلیسی داد بهمون ، از این نامه ها واسه ارش زیاد میاد اما این یکی ماله امی بود ، در عین ناباوری برنده لاتاری امریکا  شده بود وچهارشنبه 21 ابان با پاپ و امی سه تایی رفتیم انکارا واسه مصاحبه اش دوشنبه 25 ابان مصاحبه داشت و فرداش هم ویزاش اومد و روز بعدش هم با دنیایی خوشحالی برگشتیم ، امی 10 اردیبهشت میره دالاس تگزاس . چند وقته پیش هم در مورد بهزاد با مامی صحبت کرد و مامی هم با پاپ و خلاصه همه چیز داره فوق العاده پیش میره ، حتما تا قبل از عید عمو اینا صحبتی در این رابطه خواهند کرد و عید یا بالاخره قبل از رفتن امی مراسم یا نامزدی برقرار میشه ، واقعا بهتر از این نمیشه ، بهزادی هم چند روز پیش ازمون GRE داد و قبول شد فروردین هم آخرین امتحانای فوقش رو میده و 30 فروردین میاد ایران ... دیگه اینکه امی جون هم بهمن با معدل 19:25 فارق التحصیل و این ترم نفر اول دانشگاه شد و الانم مشغول کارای فارق التحصلی و پزشکیشه ..

واسه تولد امسالشم به دعوت مامی رفتیم دالون دراز (باتفاق خاله جان و عسلی و مامانی که واسه تعطیلات ۴٨ مهرم اومدن تهران) و کادوهاشو دادیم بعد از نهار هم سینما استقلال نیش زنبور و دیدیم و خندیدیم (به سفارش بهزادی که خواسته بود واسه تولد امی یه کادویی بگیرم ، یه کیف شیک با شلوارجین همرنگش خریده و وقتی گفتم از طرف بهزاده کلی ذوق کرد)

منم مهر بینی مو عمل کردم ، تابستون هم اداره یه کلاسایی واسه مربیا گذاشت (شیوه های نوین تدریس) کلاس فوق العاده ای بود با یه استاد خیلی خوب ، جنتل و جدی ، بین تمام کلاسا نفر اول شدمو در همون حین ضمن احترام متقابل با استاد ارتباط صمیمی فیمابینمون ایجاد شد مثل دو تا دوست کاری که امیدوارم با حفظ حریمها همیشه پابرجا باشه ، هیچوقت فکر نمی کردم چنین فرد سختی دل ظریفی داشته باشه و مثل بچه ها برام درد دل کنه منم واقعا اونقد احساس راحتی دارم که ایشونو عضوی از خانواده می دونم (بهر حال حضور هیچکس در زندگی انسان بی  دلیل نیست ، در هر حضور راضی نهفته برای عروج ما در مسیر کمال ، باید که راز این حضور رو دریابیم) همیشه  آرزوی بهترینها رو در کنار همسر وتک گل زندگیشون دارم ...

از مهر دارم بصورت غیرحضوری پیش می خونم چون برای ادامه تحصیل در مالزی یا کانادا لازمه اما اگه بخونم شاید امسال دوباره دانشگاه قبول بشم اونم مدیریت ، رشته ایی که جدیدا خیلی مشتاقش شدم ..

شاید چرا که نه.

راستی ازدواجی های امسال :

               پرستو و احسان (با یه مهمونیه خیلی مفصل)

               آقا وحید (با یه مهمونی که خیلی خوش گذشت)

               حمید مراد.. (هم خونه دوران دانشجویی آرش جان)

               حمید گر.. (دوست صمیمی آرش جان)

               الهه (خواهر عاطفه دوست امی)

               و از همه غیرمنتظره و عجیب تر (سیما) دوست من که با دوست آقا محمد در هند ازدواج کرد و الان اونجاست (خیلی باحال بود منو و آقا محمد هر کدوم تا مدتی تو شوک بودیم ، تا دو روز الکی با خودم می خندیدم و به تقدیر احسنت می گفتم)

 

اواخر اردیبهشت امسال خانم باقر.. مدیر دبیرستان فاط.. باهام تماس گرفتن و ازم خواهش کردن برای تدریس کلاسای تقویتی بچه ها که قراره قبل از آزمونای خرداد برگزار بشه باهاشون همکاری کنم ، دلم برای مدرسه ، همکارام و شاگردای قدیمم تنگ شده بود هرچند که خیلی اشون فارغ التحصیل شده بودن اما هنوز یک گروهشون بودن ، پس قبول کردمو تاحدی از بقیه کارام زدمو و ۵ جلسه کلاسو رفتم (از ١٣ تا ١٧) آخرین جلسه کلاس خانم باقر.. ازم خواستن برای دریافت حق الزحمه به دفترشون مراجعه کنم ، رفتم و قبل از اینکه چیزی بگن ، گفتم اینبار هم هزینه کلاس رو خرجه خود بچه ها بکنین (اصلا  قبول نمی کردن و با اصرار من درآخر مثل همیشه با نگاه پرمهر و معناشون ازم تشکر کردن) واون پیوند احساسی که همیشه مثل مادر و دختر بینمون دوباره

 


 
 
darling
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦
 

2007 . jun. 30 : بلیط و واسه جمعه 17july بگیر (26 تیر) دیدارمون در فرودگاه ساعت 6 صبح ...

16 july :از فرودگاه باهام تماس گرفتن فردا پرواز تاخیر داره 9 فرودگاه باش ...

17 july: ساعت 9 صبح با 2 چمدون قرمز و یه کولهء مشکی- مانتو و شلوار و شال قرمز -مشکی و یه ماشین همراهی (خانواده + خاله جان) ، به آقای کردی و فریده و مینا اونجا ملحق شدیم ، پرواز با تاخیر ساعت 2:45 ظهر از مهرآباد تهران بلند شد و 3:30 ساعت بعد رسیدیم، اونجا ساعت 8 شب بود و در ایران 6 بعدازظهر ..

تا از mumbia رسیدیم pune ساعت 1:30 نیمه شب شده بود اما بچه ها شام منتظرمون بودن ، چه خونهء نقلی نازی داشتن و چه احساس خوبی داشتم باهاشون

همگی خسته بودیم و بعد از شام تا ساعت 3  صحبت کردیم اونا از ایران می پرسیدن و من از شرایطشون در اونجا و حدود 4 بود که خوابیدیم ..

دو سال می گذره و هنوز خاطرات و هوای غریب نواز اونجا مثل سایه همراهمه..

چه ایام خوبی بود .. کاش دوباره به همون خوبی تکرار بشه ...

 


 
 
تولد جشن نگرفته
نویسنده : الهه - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

دلم میخواست ٢٣ بهمن سومین سالگرد بلاگمو جشن بگیرم و پیامی تقدیمش کنم ، اما اون روزا واقعا وقت نکردم..

امسال عید مسافرت نمی ریم و تهرانیم و احتمال به یقین مهموندار ، واسه همین مامان تصمیم گرفتن دستی به سرو روی زندگی بزنن و از کاغذ دیواریه اتاقا گرفته تا ماشین (بنز) مدل بالاتر و تلویزیونه ۵٠ اینچ و .... بخاطر همین ٣ هفته است درگیر این برنامه هایمم و تازه تقریبا از دیروز همه چیز سامان گرفته و این هفته هم تعطیلات (از دوشنبه ۵ اسفند تا ٩ ام) با خانواده عزیزخان میریم بندر انزلی ، که قطعا خیلی خوش می گذره.

راستی حدودا یک و نیم ماه پیش یکی از شاگردام که خانم جا افتاده و سن بالایی هستن پسر یکی از دوستانشونو که در آلمان زندگی میکرد (آقا پژمان) رو به مامان و بعد هم من معرفی کردن ، متولد و ساکن اونجا بود و مدیر یه باشگاه ورزشی ، که حدودا بعد از ١-٢ تا تماس تلفنی و ٢ تا ایمیل کوتاه ازم عذرخواهی کردن که هنوز آمادگییه ازدواج در خودشون  نمی بینن و بیشتر بخاطر اصرار والدین وارد این رابطه شدن ، که البته رابطه ایی هم نبود و چه خوب همون اول موضعشونو مشخص کردنو و منهم با احترام جواب نامه شون رو دادم و  فینیش.. ٢٣ بهمن چهارشنبه بعد از کلاس خانم غفاری خلوتی گیر آوردن تا در مورد آقا پژمان از من سئوال کنن و منم مراتب رو اطلاع دادم ،‌خیلی ناراحت شدن و می دونستم چنین عکس العملی دارن ...

دوشنبه ٢١ بهمن : برای خرید رفته بودم تجریش ، پشت ویترین یکی از مغازه ها بودم که پسر محترم و پخته ایی ازم خواست تا لحظه ایی بهشون وقت بدم و علی رغم میلم درنگ کردم تا دور از ادب نباشه و ایشون خودشونو معرفی کنه ، ٢٩ ساله ، فوق لیسانس و شاغل و ... دعوت نهارشونو نپذیرفتم اما تلفنمو دادم تا بیشتر آشنا بشم باهاشون . شنبه ٢۶ ام قرار حضوری در کافی شاپ میدان ونک گذاشته و هر کدوم دیدگاههای خودمونو بیان کردیم ، آقا امیر پسر خود ساخته ، تحصیلکرده ،‌ هدفمند و پخته ایی بود اما از خانواده ایی متفاوت . اون شب از من خواستن تا در موردشون با خانوادم صحبت کنم اما بهتر دیدم هر دو در رابطه با تضادها بیشتر فکر کنیم و نهایتا  گام  بعدی رو برداریم .شب ماحصل جلسه رو برای امی تعریف کردم و نتیجه ایی رو که در ذهن داشتم (کات کردن) بهش گفتم که از دستم خیلی ناراحت شد و با دلایلش قانم کرد تا از منظر دیگه ایی به این آدم نگاه کنم ..

سه شنبه ٢٩ بهمن : تولد امیه ، چند روزه با آرش جان برای خرید یه گوشه موبایل میریم بیرون اما همش احساس میکردم تا خودش نباشه نمیشه انتخاب کرد پس به دادن پول اکتفا کردیم ، از طرفی خودش برای امسال یه برنامهء جالب داشت : ساعت ۶ بعد از ظهر سه تایی + ضحی جان و سینا جان رفتیم سینما آزادی ، سرور خانم هم مروارید و ملینا رو آوردن و رفتیم چارچنگولی و کلی خندیدیم ، بعد هم فست فود روبرو شام صرف شد  و چند تا عکس گرفته و خندیدیم . ١٠:٣٠ عمو با سرور خانم به جعممون پیوسته و بعد هم پاپ با بنز جدید اومدن دنبالمون که امی از دیدنه ماشینه جدید کلی خوشحال شد ، شب خیلی خوبی بود و به همه خیلی خوش گذشت .. (یاده دعوتیی که مناسبت حضوره امی در هند دادم افتادم )  آخر شب آقا امیر باهام تماس گرفت و ازم خواستن با خانوادم صحبت کنم و منم زمان خواستم تا بهشون اطلاع بدم .

چهارشنبه ٣٠ اسفند : قبل از شام امی اوراقی از دفتر خاطراتشو برام خوند ،‌ از نثر رونش و خاطرات تلخ و شیرینش کلی گریه کردم ، چقد خوبه که ما همیشه همو داریم اما لازمه بدونیم که کجا بهم نیاز داریم ،

پنجشنبه ١ اسفند : آخر شب امی شرایطی رو فراهم کرد تا با مامی در مورد آقا امیر صحبت کنم و مستقیما برای پاپ هم توضیح دادم و ازم خواستن تا تلفن پاپ رو بدم تا باهاشون تماس بگیرن ، جمعه صبح به آقا امیر زنگ زده و تلفن رو دادم (خیلی ازم تشکر کرد) شب با پاپ تماس گرفت و بنا به حضورشون در روزه یکشنبه به منزل شد ، تا ببینیم چی میشه


 
 
شکرت
نویسنده : الهه - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

 

یک ماهه دیگه سه سالگیه بلاگمو جشن میگیرم و چون یادش کردم بد ندیدم برای خودم یاداوریش کنم ، سه سال شد ... امیدوارم تو اون تاریخ امکان گذاشتن کامنت رو داشته باشم .

شنبه ٣٠ آذر (شب یلدا) : علی رغم اینکه هر سال همه دعوت ما هستن امسال چنین برنامه ایی نداشتیم و ظاهرا باید در منزل و به تنهایی دور هم جمع میشدیم ، که صبح نسرین خانم تماس گرفته و برای شب دعوتمون کردن ، عصر حوالیه ٨ پاپ و امی اومدن دنبالمونو همگی رفتیم خونهء دایی ،‌آقای آزادبیگی هم بودن + ناهید خانم و آقا و خانم منوچهریان ، شب فوق العاده بیاد ماندنیی بود ، دف نوازی و جاز زیبای سینا جان فضای عحیبی به بزم داد ، طوریکه هیچکس از مراسم سیر نمیشد ، بالاخره ساعت ٢:٣٠ خونهء دایی رو ترک کرده و برای فردای کاری به منزل برگشتیم

یکشنبه ١ دیماه : با اینکه دیشب تا دیروقت در محفل گرمی بودیم و خواب صبگاهی صفای خاصی داشت اما ناچارا برای رفتن به آموزشگاه راهی شدیم ، عصر جلسهء همشهریها بود و بدلیل فوت خانم پروفسور گنجی با مامان و تعدادی از هنرجوها مشغول تهیه حلوا و خرمای تزیینی شده و نهایتا عصر همگی به جلسه رفتیم . خیلی خوب بود ، خصوصا صحبتهای خود پروفسور که ضبط کردمش..

پنجشنبه ۵ دی : یکی از شاگردای ۴ سال پیشم (غزاله) من و امی رو به یه مهمونیه دوستانه دعوت کرد ، شاید اگه هنوز توی آموزش پرورش بودم نمی رفتم اما الان با کمال میل دعوتیشو پذیرفتم و از صبح یه کیک زیبای دو طبقه براش درست کردمو و شب با المیرا جان رفتیم ، خیلی خوش گذشت خصوصا به امی ...

جمعه ۶ دی : دیشب خواب عجیبی دیدم . اونقد طبیعی که فشار و سنگینیش ، تمام روز بر وجودم مستولی بود تا اینکه آخر شب قبل از خواب تفالی به حافظ عزیزم زده و این آمد:

بیدارشو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که درین منزل خوابست

" در لحظه زندگی کن و تمام حواست متوجه لحظه باشد و به گذشته و آینده ای که از راه نرسیده میندیش. قدر لحظات زندگیت را بدان و از عشق الهی که نیرومندترین عنصر هستی ست آکنده شو . به مقصود والاتر بیندیش که هر قدر مقصود والاتر باشد ، مصمم تر خواهی شد که با تعالی خود مه تنها زندگی خود بلکه جهانی متعالی تر بسازی . "

فردا دوشنبه ٩ دی : یکی دیگه از آزمونای بچه هاست ، برای امروز فرا و کتی رو دعوت کردم .

راستی ٢ روزه تو فکر نازی هستم ،‌ دیشب خاله جان تماس گرفته و کلی گریه کردن (صبحش نازی رو دیده بودن) چون مطمئنا از نزدیک در اون فضا بودن حس عجیبی به ادم میده ، کمتراز از دست دادنه عزیزی نیست ،‌ اونم تو زندگیهای ما که اصلا از این اتفاقات نیافتاده بود ، حالا سره یه حماقت و هوس چطور زندگی هایی داره مختل میشه ، واقعا نمی دونم آخر ماجرا بکجا ختم میشه ،‌ دلم برای نازی با اون معصومیت و زیبایش خیلی می سوزه .

بعضی وقتا سختیهای زندگی به چه حکمتی به سر بنده های پاک خدا میاد ،  تاونه چه چیزی رو پس میدن ، چرا به حماقت یه عدهء خود بین جمعی بی گناه باید بسوزن .. چرا ... واقعا نمی دونم چه حکمتیه .. خدایا شکرت

 


 
 
ّّ::::: .... :::::
نویسنده : الهه - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦
 

 

اولین برف زمستونیه امسال امروز بارید ، هرچند کم بود اما بالاخره اومد. همراه سوزو سرمای زیاد ...

چهارشنبه ٢٠ آذر بهزاد جان راهیه مالزی شد و همگی براش آرزوی موفقیت و پیروزی کردیم ،‌جاش واقعا خالیه

دوشنبه ١٨ام با فرا و بهی رفتیم بیرون برای اولین بار همو میدیدن و همگی برای سر راهیش کادویی تدارک دیده ، که دادیم . شب جالبی بود

سه شنبه ١٩ام عید قربان بود و دایی برای نهار و ادیب و بهزاد جان + دایی هم برای شام جای ما بودن .

این روزا بیشتر آموزشگاه هستم و دارم توجهمو معطوف اونجا می کنم ،‌شاید این در حال حاضر بهترین تصمیمم باشه ...

راستی شنبه ١۶ آذر توی آموزشگاه سرکلاس بافتنی مامی بودم که خاله جان تماس گرفته و خبر باور نکردنیه فوت ناگهانی سعید سلطانی رو دادن ،‌بیشتر شبیه یه فاجعه بود ،‌خانوادهء به این خوبی و شادی توی  چند سال گذشته ، دومین جوونی بود که از دست می دادن ، این در حالی بود که سپیده ، اولین فرزندشون ، ساله آخر پزشکی  ، ۵ ساله پیش در ١۴ام آذر بر اثر سرطان تو مدتی کوتاه دار فانی رو وداع گفت و امسال سعید که همسن بودیم  و یه دورانی هم بازی و الانم استاد دانشگاه بود ، سر یه اشتباه ساده و در اثر برق گرفتگی ، خیلی ساده از پیشمون برای همیشه رفت ..

اون شب چون نمی شد خودمونو برای مراسم برسونیم در جمع کوچیک خانوادگی در فراقش عذاداری کردیم ...

فرزانه مدتی دانشجوش بود و این پیام رو برام فرستاد:

سعید سلطانی ، بهترین - خوبترین - با شخصیترین - پربارترین پسر آسمانی که جاش بین ما زمینیا تنگ بود و به دیار ابدی شتافت ...  سه ماه باهاش کلاس داشتم و چیزهای زیادی باهاش درک کردم و امروز جای خالیشو خیلی درک می کنم . روحش شاد ...

 

 


 
 
الها
نویسنده : الهه - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
 

 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم .

چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .

چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم .

................................

چی میشد اگه دلا آروم میشد تنها با یادش و اینهمه واهمه از اونچه که اتفاق نیفتاده نداشتیم

دلم بدجوری گرفته ، ‌تو هستی اما پیدات نمی کنم خدایا ...

 


 
 
مثل همیشه
نویسنده : الهه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

 

بیرون بودمو دلم هوای بلاگم کرد ، اومدم کافی نت تقریبا بعد از هند دیگه کافی نیامده بودم ، ( شاید توی خونه این فضا و حاله فعلی رو نداشتم تا بنویسم ) گفتم هند ، مدتیه دارم به این موضوع فک می کنم ، برگشتم تا برم ، یک هفتهء دیگه میشه یه ساله که برگشتم و هنوز ایرانم ،‌یکماه پیش مدارکمو برای مالزی آماده و ارسال کردم که جواب منفی عدم پذیرش بهم دادن و حالا بکوب در حال تلاش برای راهی هستم اما واقعا نمی دونم قسمت چیه ، مدتهاست عجیب احساس تنهایی دارم خودمو توجیه می کنم با این مطلب که وقتی خدا بهت میگه صبر کن می خواد یه هدیه بزرگ بهت بده و منم همیشه این هدیه رو در جای خودش گرفتم پس حالا هم باید صبوری کنم ‌، باید.... 

 


 
 
این روزها می گذرد
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

اواخر خرداد اینتر ١ رو هم تموم کردم (کتاب قرمز)  اما ازون تاریخ دیگه هیچ علاقه ایی مثل قبل به ادامه دادن زبان تو موسسهء ایران کانادا نداشتم پس برای جای دیگه ایی اقدام کردم و به این نتیجه رسیدم شاید لازمه بین کلاسام وقفه ایی بیوفته تا باز با میل خودم ادامه بدم و هنوز تا الان این حس در من ایجاد نشده تا ببینم دوباره کی استارت زده میشه . اما خوبه که الان بیشتر وقتم آموزشگاه مامانم و از کلاسا و هنرای مامان جان بهره میگیرم،حتی حضور کسی مثل من برای مامان هم مثمر ثمره و داریم لینک ارتباطیی خوبی رو طی می کنیم . حتی الان اولین کاره من در مجله زیر چاپ رفت و انگیزهء خوبی برای ادامهء این فعالیت شد .

دوشنبه ٧ مرداد : آقای کردی ، شعله خانم و سانازی شب دیدنمون اومدن ، سانازی فردا میره هند و بقیه هم که برای کاره اداری اومده بودن ۴ شنبه برمیگردن ، شب خیلی خوبی بود مثل میتینگای هند ، کلی با آقای کردی گفتیم و خندیدیم و ایشون تا ساعت ١ موندن . برای چندتا از دوستای هندی چند روزه که در حال تدارک سوغاتی هستم تا با سانازی بفرستم اما چون خیلی اضافه بار داشت از دادنش منصرف شدم به امید اینکه کسه دیگه ایی زحمتشو بکشه .

چهارشنبه ٩ مرداد : روز مبعثه و تعطیل ،‌ آقای مایکل دعوتمون کردن و ساعت ١٠ صبح بسمت ویلاشون حرکت کردیم و ۵شنبه همین ساعتا برگشتیم . نمی دونم علیرغم دفعات پیش که خیلی خوش میگذشت این سری ، خیلی معمولی بود ، طوریکه حس می کردم کاش تعطیلاتمونو طوره دیگه ایی می گذروندیم... اما بهرحال گذشت ....

جمعه ١١ مرداد : چهلم آقای حسینی ،‌ در مورده این موضوع چیزی ننوشتم اما اوایل تیرماه بود که درعین ناباوری خبر فوت آقای حسینی رو بهمون دادن ، تنها ١٠ روز از مریضیشون که گفتن سرطانه میگذشت اما فکر نمیکردیم به این سرعت و به این راحتی همه چیز تموم بشه ، نه دردی و نه اذیتی ،...

جالب اینجاست ٢ هفته قبل از شنیدن مریضیشون به فاصلهء یک هفته ٢ بار خواب عجیبی دیدم (برخلاف همیشه که اصلا خواب نمیبینم) : دیدم که تو یه مهمونیه بزرگ که همهء دوستانو اقوام جمعن خانم آقای تاجبخش (که از وقتی از مشهد اومدیم ازشون خبری ندارم و ندیدمشون) رو دیدم و جسما خوب اما روحا حال و روزه زیاد خوبی نداشتن و من از اینکه در این مدت جویای حالشون نبودم از خودم دلگیر شدم .. از خواب که بیدار شدم با خودم فکر کردم که چرا نباید از حال اقوام مطلع باشم چراکه شاید روزی خبرهای بدی بشنوم که دیگه جای جبران نباشه .. که به فاصلهء کمی این اتفاق افتاد و باز نشونه ها رو نادیده گرفته بودم ....

 


 
 
یکسال از سفر
نویسنده : الهه - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦
 

یکسال پیش مثل امروز سفر به هند

از دیروز خیلی یاد خاطراتمم


 
 
یه حرفی مونده رو دلم
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

بعضی وقتا در اوج خوشحالی احساس خلاء شادی داریم و گاهی در منتهای غمگینی احساس خوشبختی .

و گاهی هم یه حس عجیب که هیچوقت تفسیری ازش به زبونم نمیاد ، انگار همه چی روال عادی رو طی میکنه ، بجا می خندی ، بجا حرف میزنی ، بجا درس میخونی و بجا زندگی میکنی  ، اما ته دلت یه چیزیه ، یه چیزی ،....   بهش میگن دلتنگی

هر وقت تو این حسم واژه ایی برای تعریف و توجیه حالم ندارم ، آخه دلتنگ کی یا چی !؟!

 


 
 
دوسالگی
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

 

در عین ناباوری بلاگم دوساله شد

چقدر خوشحالم

چقدر عوض شدم....................

بعدا می نویسم

خیلی وقته ننوشتم اونقدر دور که نمی دونم از کجا شروع کنم.

امروز چهارشنبه 11 اردیبهشته

داشتم به این فکر میکردم که همهء اتفاقات یه حکمته کاش بجاش بتونیم درک کنیم و عبرت بگیریم

عصر با آبیشیک دوست عزیزه هندی چت و خاطرات خوب اون ایام کوتاه رو مرور کردیم و بعد هم با آقای کردی عزیز که یه اتفاق ساده قلبا مارو بهم پیوند زد طوریکه گاها حتی در چت جملات یکسان می نویسیم و دوستان خوبی برای همیم وخواهیم بود ... آقای کردی امروز آخرین امتحان مستر رو دادن و در حال حاضر هم رو پروپزال PHD متمرکز شدن که امیدوارم همواره موفق باشن و خدا بخواد تا یماه دیگه اینجان و می بینیمشون .

11 اردیبهشته و فردا روز معلم ، اصلا یادم نبود ، بیشتر دلم میخواست همچین روزی از قبل برنامه ریزی کنم و یکسر از همکارا و مدرسه و بچه ها بزنم ، اما نمی دونم چرا زمان از دستم در رفته بود و اصلا یادم نبود تا اینکه امروز از sms های محبت آمیز بچه ها و همکارا فهمیدم و متقابلا جواب دادم.

بالاخره تصمیم گرفتم از آموزش پرورش بیام بیرون شنبه 20 بهمن 1386 آخرین روز کلاسم بود ، طبق معمول با کلید سایت کامپیوتر به طبقهء اول رفتم همه بچه مثل همیشه منتظرم بودن و کلید و انداختم تا با هم بریم کلاس در که باز شد کلاس و مزین شده دیدم ، معلوم بود از قبل با دفتر هماهنگ کرده بودن و وارد کلاس شده بودن هنوز محو تماشای اطراف بودم که یکی از بچه ها تو کلاس بود و از پشت در با یه فشفشه اومد بیرون و همه رو روی سرم ریخت و بقیه از پشت سرم شروع به دست زدن کردن ، کامل وارد کلاس شدمو بقیه هم پشت سرم از این هماهنگیه قافلگیرانهء بچه ها لذت برده و از تک تکشون تشکر کردم ، اون روز good bye party بود و همشون از 6:30 صبح تو مدرسه برای هماهنگیی برنامه شون حضور داشتن ، کیک بزرگی و پذیرایی مفصلی و ظهر هم نهار و بعد هم کادوهای محبت آمیزشون و در تمام این مدت عکسهایی که برای موندگاری خاطرات ثبت کردیم.

30 بهمن انجمن دبیران ، با اینکه 10 روز بود دیگه مدرسه نمی رفتم اما مدیرمون رسما ازم دعوت کرد تا تو این جلسه تو جمعشون باشم و چون فرصت مناسبی برای خداحافظی از همکارا بود با کمال میل پذیرفتم ، از صبح زود رفتم مدرسه تا بچه ها رو مفصل ببیم و عکسهایی که 20ام گرفته بودیم و حالا برای تک تکشون چاپ کرده بودم بهشون بدم ، ابراز احساسات صادقانهء این موجودات معصوم ، اطمینان دارم که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد ، ساعت 10 جلسه برپا شد ، آخر جلسه مدیر با نهایت لطف عدم حضورم رو اعلام و از این بابت ابراز ناراحتی نموده و نهایتا یک تابلو فرش زیبا از طرف مدرسه و یک سیستم رومیزی اداری از طرف شخص مدیر بهم عنایت کردن ، با تعدادی از همکارا عکس گرفته و بعد از جلسه ، بهمراه لیلا ، فرزانه ، ندا و پگاه عزیز (همکارای جون گروه کامپیوتر) برای نهار رفتیم بیرون.

دیگه واقعا تموم شد ، بعد از 6 سال

همراه درس دادن ، از تمام لحظه لحظه هاش درس گرفتم ، خودمو شناختم و زندگی رو .

اوایل در تصمیمم مردد بودم و نگران اینکه دیگه راه برگشتی ندارم ، اما حالا با گذشت این ایام متوجه شدم این همون حکمت بود.

بعد از فراغت بال کاری تصمیم جدی برای شروع کلاس زبان گرفتم و استارت از اوایل اسفند زده شد و در موسسهء ایران کانادا از preimtro بطور فشرده شروع کردم ، 5 روز در هفته از ساعت 9 تا 2 ظهر 20 اسفند یه کتاب تموم شد و در آزمون تاپ اسیودند شده و بلافاصله کلاس بعدی intro کتاب زرد اینترچنج شروع شد..

همین اسفند بود که مدارک کاریه خودم و آرش جان رو هم برای تبدیل به فوق لیسانس تحویل آقای دکتر دادیم که ظاهرا اگه مشکلی پیش نیاد تا اواسط اردیبهشت مدارک رو تحویل میگیریم و بعد هم برای phd شاید در مالزی بشه اقدام کرد.

1 فروردین بهمراه خانوادهء دایی + مامانی عزیز که دو ماهی هست اینجان پرواز داشتیم ، امسال دعوت خاله جانیم و تا 17 فروردین اونجا بودیم علیرغم تصوری که قبل از سفر داشتم ، واقعا خوش گذشت و انگار همه چیز ورای تصورم باید پیش میرفت تا درس های جدیده دیگه ایی بیاموزم ، نمی دونم چرا مدتهاست احساس میکنم تک تک حوادث اطراف دارن تبدیل به درسهای بزرگ زندگیم میشه و وقتی با دقت بهشون نگاه میکنم حامل یه پیام مهمن. 12 ام عزیزانم یه جشن تولد خانوادگی برام گرفتن (به کارگردانیی امیه گلم) و برام یه گوشی زحمت کشیده بودن . شنبه 17 ام ساعت 1 ظهر از یک سفر پرخاطره به تهران رسیدیم و از فرداش دوباره کار و کلاس ، تو سفر اخیر ارتباط و شناخت دوطرفهء بیشتری با خانوادهء دایی خصوصا ضحی جان برقرار شد ، خصوصا الان که با ضحیی تو یه آموزشگاه زبان می خونیم احساس نزدیکی و درک بهتری از هم داریم که برام خیلی خوشاینده .

دوشنبه 9 اردیبهشت : آزمون پایان کتاب زرد بود برخلاف انتظارم دو شاگرد زرنگ کلاسfail شدیم و بنا به برگزاری مجدد آزمون شد ، فرداش سه شنبه امتحان دادم و بدون هیچ اشتباهی برای ترم بعد معرفی شدم .

دو هفتهء پیش مامان جان پیشنهاد طراحی داخلی یه منزل رو بهم دادن ، برای بررسی محل عازم شدم کار فراتر از یه design ساده بود و نیاز به بازسازی محیطی بود ، شب موضوع رو تو خونه مطرح کرده و پدرجان یکی از دوستان کاریشون که متخصص در این زمینه بودن رو معرفی و تلفنی قراری رو با هم هماهنگ کردیم تا مجددا برای بازدید مراجعه کنیم ، مهندس حسینی جون کارکشته و متخصصی بود که قبلا تعدادی از کارهای عالیشون رو دیده بودم و در نشست اولیه با ایده های عالیشون نظر صاحبخونه رو خیلی جلب کرد و طرح با ابعاد بزرگی رو بدست گرفتیم ، آخر هفته هم ایشون برای نمایش طرح پیاده سازی شده با کامپیوتر منزل اومد و با پدر عزیز کارها رو دیدیم و طی صحبتهایی که شد بنا شد منهم در کنار این پرو‍ژه حضور داشته باشم تا تجربهء جدیدی کسب کنم ، حتی به پیشنهاد آقای مهندس خیلی از بخشها رو خودم شخصا می تونم مدیریت و ارائه کنم با راهنماییهای ایشون ، انگار فصل جدیده کاری داره برام محیا می شه ....

 


 
 
← صفحه بعد