یک حس غریب

بهترين هديه
نویسنده : الهه - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
 

 

ظهر سه شنبه بچه ها بنا به قولشون اومدن بجز يکيشون که نيم ساعت مونده به اتمام کلاس (۵:۳۰ بعدازظهر) با احتياط در زد و اجازهء ورود خواست ؛ که کلاس منفجر شد ؛ چه وقت اومدن بود ؛ سئوالی که همه در اوج خنده می پرسيدن - البته نيازی به جواب نبود چون همه می دونستن . (آخر وقت هم هديه شو باز کرد تا نظرات ديگران رو هم بدونه)

روز خوبی بود چهره های همه شادان و خيابونا بيش از حد شلوغ .

امروز آف لاين هام و چک ميکردم که ديدم يکی از شاگردای ۳ سال پيشم (که الان خيلی ازهم  دوريم) اين پی ام رو گذاشته :

aghileh_1364 (2/15/2006 1:18:49 AM): عشق را در چشمان من ببين و در کلامم که مي گويم دوستت دارم از وسعت دنياهم بيشتر 

aghileh_1364 (2/15/2006 1:19:21 AM): چقدر دوستت دارم اگر خدا بودي مي فهميدي 

در جواب اين محبتها زبونم و احساساتم هر دو قاصرن .


 
 
تب ولنتاين
نویسنده : الهه - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
 

 

و اما امروز، کلاس بعدازظهر (دانش آموای شبانه) اصرار داشتند به دليل جشن ولنتاين کلاس فردا برگزار نشه تا به قراراشون برسن ،  می گفتن : هممون پامون گيره و هم درديم ، شما چی خانم ؟

کمی سربه سرشون گذاشتم و آخرهم با پنبه سر بريدم و قرار شد بيان  ، چهرهء بچه ها فردا با تيپهای مختلف و کادوهای بدست ديدن داره ،‌تونستم از فردا هم می نويسم ...

و اما تاریخچهء والنتاين و سپندار مذ:

"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 5 اسفند ، يعني تنها 10 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند . در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.


 
 
يه حس غريب
نویسنده : الهه - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
 

   

 چندین بار ساختمو ننوشته رها و فراموشش کردم ولی امروزیه حس غریب بالاخره  منو وبلاگ نویس کرد ، شاید همیشه فرصت ثبت لحظه ها یا نوشتن رو نداشته باشم  ، اما خوشحالم که استارت زده شد و امیدوارم ذیق زمان مجال ادامه رو از من نگیره

تدریس مداوم در کلاسهای مختلف خستگی مفرط برام ایجاد کرده بود و مشتاق استراحتی طولانی مدت و بی دغ دغه بودم که هفتهء پیش تعطیلات 4 روزهء تاسوعا این فرصت رو به من میداد پس بر آن شدم از 2 روز جلوتر بار سفر رو بربندم و آن هم مستلزم ثبت مرخصی و یا جابجایی با یکی از همکاران بود (که تلاش کردم اما تحقق پذیر نشد) پس ناچارا دروغی مصلحت آمیز برای این مشکل پیدا و ظهر یکشنبه با مدرسه تماس و اظهار کردم در راه سانحه ای جزئی  پام رو دچار آسیب کرده و باید مدتی استراحت کنم ، فردای اون روز تعطیلات رو شروع و صبح یکشنبه 23 بهمن بعد از 6 روز استراحت و روحیه ایی متحول سر کار حاضر شدم اما نمی دونستم که من درخوشی و دانش آموزام اما ...

امروز وقتی وارد دبیرستان شدم همهء همکارا با نهایت دلسوزی جویای احوالم شده و ناچارا تعطیلی رو بهونه ای مناسب برای بهبودی بیان کردم ، خانم معاون چندین بار اذعان نمود که بچه ها خیلی یادتون کرده و مرتبا سراغتونو می گرفتن ؛ اما وقتی سر کلاس رفتم باورم نمی شد عدم حضورم این همه تاثیر منفی در روحیه شاگردام ایجاد کرده باشه ، ابتدا جویای حالم شدن و سرانجام از این مدت گفتن :

  : امروز آمدیم ببینیم اگر شما نباشین از این مدرسه بریم (با اینکه غیرانتفاعی ست و می دونن که  شهریه شون استرداد نمی شه)

  : تمام این ایام برای سلامتی و بهبودی و برگشتتون دعا می کردیم

  : روزای بدی بود و تعطیلات بدی ، به فکر شما که شاید دیگه نیاین

  : مدرسه می گفت شاید دیگه نیاین و ما هم تصمیمون و گرفته بودیم اگر نیاین ما هم نیایم

  : یه دبیر جای شما اومد اما اونقدر گریه کردیم که کلاس و گذاشت و رفت

  : تلفن منزل رو مدرسه داد اما هرچی تماس گرفتیم کسی جواب نداد

   ......

شوکه شده بودم و در دل خودمو ملامت می کردم ، صداقت کلامشون و چهره های مضطرب هراسانشون حقیقت کلامشون رو برام هویدا میکرد همیشه عاشق دانش آموزام بودم و برای موفقیتشون از جون مایه میذاشتم و اونا هم منو مورد لطفشون قرار میدادن اما هیچ وقت تا این حد احساسشون رو به خودم نزدیک ندیده بودم (من از دست فشار کار فرار کرده بودم و اونا از این فرار آنی عذاب کشیده بودن) از ابراز احساسشون تشکر و بهشون اطمینان دادم که باز ایام قبل دوباره تکرار میشه و همه چیز عادیه (حالا می فهمم چرا خانم معاون چندین بار احساس بچه ها رو بیان کرد)

قرار بود کلاس رو با هم تزئین کنیم با اینکه من نبودم همهء زحمتا رو خودشون کشیده بودن حتی در سايت کامپيوتر رو رنگ آميزی کرده - تمام کامپيوترها رو با اسپری تميز و سقف رو هم تزئين کرده بودن ...

امروز بچه ها با عواطف پاکشون درس بزرگی به من دادن (وقتی عاشق کارت باشی عاشقای زیادی پیدا میکنی و این در شغل من تحقق پذیره چون لمسش کردم )

امروز به ارزش والای حرفه ام پی بردم و جون تازه ای گرفتم .

همین حس غریب منو وادار به نوشتن کرد تا روز و روزها بخوانم و فراموش نکنم ..