یک حس غریب

جشن تولد
نویسنده : الهه - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٩
 

هفتهء پيش بچه های مدرسه ی غیرانتفاعی ام  اصرار کردن باهاشون يه بعد از ظهر برم بیرون تا بیرون از فضای بسته ی مدرسه دور هم باشیم ، اما بالاخره تصمیم بعدازظهر به روز جمعه و کوه منتهی شد و همه هم موافق بودن (تعداد این بجه ها کم بود- 2 نفر هم  مسافرت بودن) کلا 6 نفر بودیم ، صبح جمعه 19 اسفند ساعت 8 صبح ، اول ایران زمین ، قرار گذاشتیم

تا ایران زمین پیاده رفتم وقتی رسیدم هنوز هیچکدوم از بچه ها نیامده بودن ، اما تا نیمساعت بعد همه جمع بودیم ، با پاترول پدر آیلین راهی جمشیدیه شده ، دوری زدیم نهایتا محدوده ایی دنج اطراق کردیم ، بساط خوردن ، رقصیدن ، خندیدن و جک گفتن براه شد ، چه هوای خوبی و چه روز عالیی بود ،  قبل از ظهر بچه ها مراسم خاصی داشتن که اجرا شد و منو غافلگیر کردن ، جشن تولد من ، می دونستن 10 فروردینه ، اما چون تو تعطیلات می افتاد برگزاریه این مراسم امکان پذیر نبوده پس پیشا پیش زحمت کشیده بودن ، که اصلا ازشون انتظار نداشتم ، یه عروسک خیلی بزرگ و زیبا که توی ماشین پدر آیلین دیدم اما تصور نمی کردم مال من باشه و یه سکه بهار آزادی  ، که منو بابت این همه زحمتشون شاکی کرد  ،،،  عکس گرفتیم و فیلم و بچه ها توی کوه آواز می خوندن و می رقصیدن ، (خیلی خوش گذشت)

 نهار دعوت من بودن که از خونه آورده بودم (سمبوسه و بردفیش (که تا حالا نخورده بودن و خوششون اومد) و سایر مخلفات) بعد از صرف نهار ، آتیش روشن کردیم و در سردی هوا از گرماش لذت بردیم ، تا 4 بعد از ظهر بودیم و یواش یواش به پایین اومدیم  پدر آیلین زحمت کشیده و مجددا دنبالمون اومدن و نهایتا هم همه ی بچه ها رو رسوندن

یه جشن تولد متفاوت (یه ماه دیگه 25 سالم کامل میشه ، عمر چه زود میگذره)


 
 
يه اردوی غير منتظره
نویسنده : الهه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٠
 

صبح رفتم مدرسه (دولتی) گفتن برنامه ی اردوگاه چمران داریم و هر دبیر همراه کلاسش باشه ، 2 تا کلاس داشتم با 35 دانش آموز ، یه اتوبوس مال من و شاگردام بود ، در طول راه بین بچه ها در رفت و آمد بودم تا به همه رسیدگی بشه 1:30 ساعت بعد رسیدیم ، باغ بزرگی بود و بچه ها آزاد بودن (بدون حجاب) ، دبیرا محلی اطراق کردیم و بچه ها هم به اختیار خودشون ساکن شدن ، به دعوت و اصرار بچه ها هرزگاهی احوالی ازشون می پرسیدم و بینشون بودم و تعداد زیادی عکس گرفتیم ، حتی یه گروه که دوربین نداشتن موبایلم رو برای عکاسی و فیلمبرداری عاریه گرفتن ، بعد از صرف نهار حدود 3 ظهر بود که برگشتیم ، تحول روحی رو در چهره های بشاش بچه ها به وضوح می دیدم

بازم یه روز خوبه دیگه ، خیلی خوب بود و خوش گذشت


 
 
محبت ؛ محبت مياره
نویسنده : الهه - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳
 

یکشنبه 23 بهمن بعد از یک هفته عدم حضورم در مدرسه (غیرانتفاعی) وقتی وارد کلاس شدم شاهد تحولی در ساختار سایت شدم که همش به همت خود بچه ها بود ، امروز هم از من اجازه خواستن تا این تغییرات رو به اتمام برسونن ، تا کلاسی متفاوت و زیبا داشته باشن ، اجازه دادم ، 8 ساعت درسی با هم درس داشتیم و تمامش به تزئین کلاس گذشت ، مدرسه به لحاظ قدیمی بودن کلاسهای مناسبی نداشت ، جند وقت پیش یه پیشنهاد گذارا جهت تغییر تو ساختار کلاس و شکل و شمایلش به بچه ها دادم و هفته ی پیش بی اینکه خبر داشته باشم ، شاهد تغییرات و امروز تکمیل این حرکت بودم ، بعد از اتمام کار بازدید عمومی گذاشتیم ، مدیر – معاونین – کادر دفتری – سایر دبیران و بعد هم دانش آموزای کلاسای دیگه  ، همه متعجب بودن ، بیشتر به یک کافی نت زیبا تبدیل شده بود تا سایت کامپیوتری یک مدرسه

آخر وقت در و صندلیها رو با هم رنگ کردیم ، حتی دیوارها و سقف کلاس با کاغذ دیواری پوشیده شده بود از حمیت و همکاریشون بینهایت لذت بردم

روز خوبی بود پر نشاط و رضایت بخش