یک حس غریب

شايد يک تحول
نویسنده : الهه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠
 

  شایدها و باید ها زیاده  و هیچ وقت نمی تونی حدس بزنی سرنوشتت چطور رقم خورده ، خصوصا اگر در مقابل  عدم انجام بسیاری از ملزومات مقاوت و پافشاری بخرج بدی (و یا برعکس).  امروز که دارم این متن رو تکمیل میکنم دقیقا 4 ماه از تاریخ  مرقوم شده میگذره ، اون موقع  تیترشو انتخاب کردم و امروز متنش رو مینویسم ، یادمه چرا گفتم (یه تحول) اما دیدم  اون بنظر تحول اتفاق نیفتاد و ازش راضیم ، اما خوشحالم که بعنوان یه روز خاطره انگیز برام باقی مونده . ولی تو روزای خودش حال و هوای عجیب و پر اضطرابی داشتم .. و باز خوشحالم که نهایتا تصمیم عقالایی گرفتم .


 
 
تا ببينم امسال چی ميشه
نویسنده : الهه - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٧
 

دریا صبور و سنگین می خواند و می نوشت : من خواب نیستم خاموش اگر نشستم , مرداب نیستم روزی بر خروشم و زنجیر بگسلم روشن شود آتشم و آب نیستم

روزهای کاری سال جدید شروع شد و چشمهای مشتاق بچه ها و ابراز احساساتشون که حس عجیب تشویق در کار رو تشدید میکنه .

جمعه بیست و پنجم باغ یکی از دوستان دعوت بودیم ، باغ زیبایی بود اما از اون زیباتر برای من 3 تا سگشون بود  که وقت زیادی رو باهاشون سپری کردم . مدتها بود خودم رو با موجودات نازنین خونگی سرگرم نکرده بودم .

و امروز 27 ام مبعث پیامبر و شب دعوت منزل عموی عزیز بودیم .


 
 
۱۳ بدر
نویسنده : الهه - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۳
 

 29 اسفند ، 11 ظهر به سمت اصفهان راهی شدیم و حوالی 3 رسیدیم قرار اقامت در هتل کوثر داشتیم اما یکی از دوستان در نهایت محبت خونه ایی رو در بهترین نقطهء شهر با کلیه امکانات در اختیارمون گذاشتن ، گروه بعدی مسافران (مامان بزرگ و خانواده خاله عزیز) 6 بعدازظهر به جمعمون پیوستن و قرار بود دایی از تهران فردا به ما ملحق بشن ، ساعت 9:55 بمب سال جدید نواخته شد و آغاز سال جدید رو به یکدیگر شاد باش دادیم و و به حضرت دوست حافظ شیراز تک تک تفالی زده و با صدای گرم پدر و اشتیاق نگاهمان قرائت شد .

5 روز اقامت در اصفهان به همراه جمع گرم خانواده و دوباره برگشت به تهران و تا سیزدهم ایام به خوبی گذشت ، سحر 13 مهمانها راهی دیار شده و ما هم ظهربرای نهار بیرون و سپس سرزمین عجایب رفته و تا عصر بودیم ، ساعت 9 شب به منزل رسیده و برای فردا (صبح روز کاری سال جدید) آماده شدیم .