یک حس غریب

گذشته های رفته بر باد
نویسنده : الهه - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
 

هفتهء عجيبی بود ؛

بعضی وقتا از اینکه خدا خیلی منو مورد لطفش قرار میده ازش شاکی میشم : آخه چرا ! مگه من چه خدمتی به درگاهت کردم ؟  اما یادم میندازه این جواب اون روزاس که کمی از زمونه و اطرافت دلگیر میشی و میگی خدایا کی تموم میشه منم میگم تحمل کن و این جواب صبرته ...

خلاصه بدون هیچ واسطه ای عالم عجیبی با خدای خودم دارم ، البته حتما خیلی ها همینطورن . هرچی که هست سایهء پرمهرشو همیشه بر سرم میبینم و از این بابت خیلی خوشحالم . خدای من موقعیت مناسب رو با آدمهایی که در اطرافم قرار میده برام مهیا میکنه از خانواده گرفته تا دوستان خوب ، دوستی که نمیدونی چطور و از کجا به این نا کجا آباد میاد اونم تو هر موقعیتی که  وقتی واقعبینانه نگاه میکنم می فهمم شانس نبوده حکمته .

یه زمانی خوشحال بودم که این بلاگ جز نویسندش خواننده ای نداره (چون در واقع یه دفترچه خاطرات شخصیه) اما امروز خوشحالم که یه دوست خوب (از همون دوستا که اول صحبتام گفتم) به واسطهء همین دفترچهء خاطرات درست در زمانیکه نیاز داشتم سر راهم قرار گرفت.

با رفتن شهرزاد ، دختر عموم باز عطش رفتن در من تشدید شد ، دوشنبه 7 اسفند ، شب خانوادگی جمع بودیم که مسئلهء رفتنمو مطرح کردم و با استقبال شدید پدر و مادرم روبرو شدم که جرقهء امیدی برای من بود این در حالی بود که روز قبل در صندوق پیامهای وبلاگم  پیامی از یه دوست داشتم با امضاء (محمد از هند) برام جالب بود که دقیقا در همین ایام که من در فکر این سرزمینم کسی با این مضمون برام کامنت میذاره ! پس معطل نکردم و خواستم برای راهنمایی بیشترم آدرس ایمیلشونو بدنو همون دوشنبه از طریق چت صحبت مفصلی با هم داشتیم . (آقا محمد که حالا یکی از دوستای خوب و تنها بلاگ لیست من هستن) در نهایت لطف و بی دریغانه داشته هاشونو در اختیارم گذاشتن و بعد از اینم تا امروز که 16 اسفند خیلی بهم لطف کردن شاید روزی برسه که بتونم جبران کنم .

تصمیم داشتم برای رفتن از تابستون و اونجا با کالج زبان شروع کنم و بعد دانشگاه  اما آقا محمد به دادم رسید ، گفت اگه میخوای بیای الان بیا وقت ثبت نامه وگرنه میره تا ساله بعد چرا یکسال رو از دست بدی ! ، آخه کارم مشخص نیست و شاید امسال از زمزمه هایی که هست رسمی بشم و از ساله دیگه بتونم یکسال مرخصی بگیرم و اونجا شروع به درس خوندن کنم و اگه از محیط خوشم اومد موندگار بشم اما اگه الان برم کارم رو زمین و هواست ، بعد از پنج سال حیفم میاد که همینجوری بی نتیجه بذارمش .. اما ظاهرا کلاسا از خرداد شروع میشه و اون موقع من میتونم نباشم .

پس عزمم و جزم کردم و به راهنماییهای آقا محمد تک تک مراحل رو طی کردم ، از طرفی پدرم 2نفر از دوستای خوبشون و برای تحقیقات محیطی  و رشته ای به من معرفی کردن . خلاصه یجورایی حسابی در تکاپو برای ان شالا رسیدن به هدفم قرار گرفتم .

روز چهارشنبه 9 اسفند بود از کلاس ساعت 3 رفتم ولیعصر که کارتریج مدرسه رو شارژ کنم  آقا محمد آدرس یه دارالترجمه رو هم داده بودن مدارکم همرام بود تا حد فاصل شارژ کارتریج منم مدارک رو تحویل بدم اما متاسفانه آدرس رو پیدا نکردم اما اون اطراف دارالترجمه زیاد بود پس به 2-3 تاشون سر زدم همشون معتقد بودن به این زودی کارم آماده نمیشه حرف از بعد از 20ام بود اما ذیق وقت به من این اجازه رو نمیداد از طرفی دانشنامه ام باید مهر دانشگاه مرکزی میخورد پس مدارک رو به هیچ کدوم تحویل ندادم تا شاید محل آشنایی رو گیر بیارم تا کارهام زودتر راه بیفته و فقط آدرس دانشگاه مرکزی رو گرفتم ، ساعت 7 تو راه برگشت به خونه بودم که آقا شهرام بهم زنگ زد جویای حالم شد و باز کمی از خودش گفت و معلوم بود در خلال صحبتاش داره منو کنکاش میکنه که باهاش خیلی صادق بودم اما هنوز به اونجا نرسید که بفهمه تو دلم چه آشوب و استرسیه و از جمعه تا حالا چه اتفاقاتی افتاده که ازش بی خبره ، از طرفی نگران بودم که جوابش رو چی بدم تو همین فکرا بودم که بعد از 20 دقیقه صحبت کردن  ازم پرسید خب شما بگید چه خبر؟ ( انگار منتظر همچین جمله ای بودم ) که از موافقت خانواده برای رفتنم و اینکه راسخ شدمو حتی الان از دارالترجمه برمیگردم و ... گفتم ، انگار پشت گوشی با هر پیشرویه من داشت آب میشد ، آخرش بهش گفتم ازون روز تا حالا توی یه برزخ گیر کردم از طرفی تحقق اونچه که مدتهاس میخوام (که البته شاید هم نشه اما من برای شدن تلاش میکنم) و از جانب دیگه ، جواب شما رو چی بدم ، با این تفاسیر شما بگید من چیکار کنم ؟

حرفاش هنوز تو گوشم زنگ میزنه ، گفت ظاهرا من در بد موقعیتی سر راهتون قرار گرفتم اما شما به دلتون رجوع کنید بین ما هم فقط یه دیدار و صحبت کوتا بوده و اصلا بابت تموم شدنش نباید نگران باشید ، منهم حالا فقط از دید دیگه مثل برادرتون براتون آرزوی سعادت و خوشبختی دارم و از آشناییتون خوشحال شدم ، فقط بر حسب تجربه به یک مثل رسیدم اینو به شما هم میگم تا با درکش دقت کاملی در تصمیم گیریهاتون داشته باشید : "هر زمان دو موضوع همزمان سر راهت قرار گرفت مطمئن باش یکیش خیره و دیگری شر ، دقت کن کدومو انتخاب میکنی" . این حرفا رو بی غرض و دوستانه بهم میگفت ، اما نگرانیمو بیش از پیش کرد و اینو اقرار کردم و ایشون هم در جوابم گفت : شما یه هدف بزرگ و نهایی در زندگیت تعیین کردی و من یا هرکسی دیگه ای سر راه این هدف قرار بگیریم ؛ در آینده هر تلاشی برای سعادت شما انجام بدیم باز هم شاید ته دلت بگی اگه اون میشد شاید بهتر بود ؛ من نمیگم رفتن شره بلکه خواهشم اینه برای رسیدن بهش نهایت دقت و مطالعات لازم رو انجام بدین و با آگاه در مسیرش قدم بردارید و خلاصه ... و بعد از اون هم کمی از تجربیات دیگه خود رو در اختیارم گذاشت و نهایتا خیلی منطقی و با شادی "برخلاف نگرانی قبلی که داشتم" برای سعادت هریک آرزوی قلبی کردیم و بدرود ، (هرچند که هنوز با خواهرشون همکارم و ارتباط صمیمی خواهم داشت)

شب توی خونه باز در خلوت خودم بغض این ایام گذشته رو که بد جوری بر دوشم سنگینی میکرد شکستم . اما خوشحال بودم که همه چیز داره همونطور که میخوام پیش میره .

پنجشنبه 10 اسفند :  صبح باید میرفتم کلاس پس ناچارا زحمتم رو دوش مامان افتاد و دانشنامه رو برای تائید به دانشگاه مرکزی بردند و ظاهرا شنبه 11 صبح آماده است .

شنبه 12 اسفند : روز جمعه بکوب مشغول طراحی و تهیهء پروژهء مربیگریم که امروز ساعت 1:30 باید  به فنی حرفه ای ارائه بدم بودم ، دیشب تا دیروقت روش کار میکردم و امروز هم همینطور ساعت 1 آژانس گرفته و سریع خودمو به محل آزمون رسوندم بنظرم کار خوبی ارائه دادم ، هرچند که دوباره هم ازمون حضوری گرفتن ، ساعت 3 بعد از آزمون رفتم آموزشگاه مامان چون صبح دانشنامهء منو تحویل گرفته بودن و منهم برای عصر از یه دارالترجمهء خوب وقت گرفته بودم ، پس از آموزشگاه مدارک رو برداشته و به دارالترجمه مراجعه کردم  قرار شد تا چهارشنبه بهم تحویل بدن .

جالب اینجاست در تمام این ایام از طریق نت با آقا محمد در ارتباط بودم گزارش کار میدادم و ایشون در نهایت لطف منو راهنمایی میکردن .

یکشنبه 13 اسفند : صبح برای تهیه عکس گذرنامه و پاسپورتم اقدام کردم ظهر هم پژوهشسرا کلاس داشتم .

دوشنبه 14 اسفند : صبح مدرسه کلاس داشتم ، ظهر جلسهء گروه کامپیوتر بود ،"امسال از لحاظ محیطی احساس خوبی دارم همهء همکارای کامپیوتر تو یه رنج سنی هستیم {که البته من از همشون کوچیکترم ، اما کم سابقه تر نه} و علاوه بر همکار دوستای خوبی هم برای هم هستیم ، اما ظاهرا این بیشتر فکر من بود چون امروز برخلاف انتظارم بخاطر یه اختلاف کوچیک بین دو تا از همکارام که ازش مطلع بودم چون هر دو طرف از دوستام بودن و مربوط به چند هفته پیش بود جلسه بیشتر به یه کش مکش مبدل شد و عده ای هم که نمی دونستن موضوع چیه پاشون به ماجرا باز شد و همگی از این بابت بیش از حد ناراحت شدیم خصوصا زمانیکه یه طرف دعوا به اعتراض جلسه رو ترک کرد و خلاصه قصه سر دراز داشت ... " امروز عصر ساعت 6 باید میرفتم عکسامو بگیرم ، عکاسی نزدیک آموزشگاه مامان بود پس تصمیم گرفتم این فاصله رو یه سر به مامان بزنم تو راه برگشت با سرگروه گروه کامپیوترمون که طرف دیگهء اختلاف ظهر بود همراه بودم میدونستم از ماجرای اتفاق افتاده خیلی ناراحته چه بسا که تو راه کلی دلداریش دادم و آرومش کردم نهایتا به آموزشگاه مامان دعوتش کردم ، در عین خستگی اما انگار دنبال یه مفر فکری میگشت پس دعوتم و قبول کرد و با هم رفتیم ، مامان از دیدنم متعجب شدن بخصوص که با دوستم بودم و از همه جالبتر اون روز آموزشگاه  آزمون آشپزی بود و وقتی رسیدیم انواع غذاها روی میز آمادهء سرو ، علاوه بر اینکه تغییر روحیه رو در چهرهء همکارم میدیدم خودش چندین بار احساس شادیشو به زبون آورد و خوشحال بودم تونستم کاری براش انجام بدم ، ساعت 5 با هم از پیش مامان اومدیم همکارم به سمت منزل و منهم عکاسی و بعد هم خونه ساعت 8 شب خونه بودم . روز بخوبی تموم شد و کارام رو براهه.

سه شنبه 15 اسفند : برادرم در ادارهء گذرنامهء شهرری آشنایی داشت که کاراشو 3 روزه انجام داده بود و به توصیش صبح اول وقت راهی شدم حدود 10:30 رسیدم اما برنامه های اون اداره تغییر کرده بود و دیگه مدارک برای گذرنامه تحویل نمیگرفتن پس خواستم یکی از شعبات خوبشونو بهم معرفی کنن ، که 2-3 شعبهء خلوت ترشون رو معرفی کردن پس این همه راه رو برگشتم به یکی از شعبات سر زدم باید اصل شناسنامم همراهم می بود که برای ترجمه داده بودم ، امروز زیاد کارا بر وفق مرادم نبود از اونجا برای خرید لوازم شمع سازی به مرکزی که یکی از هنرجوهای مامان آدرس داده بود رفتم ، کلی لوازم موردنیاز رو تهیه کردم اما میخواستم برای تبریک عید شاگردام براشون شمع مومی بسازم که برعکس این فروشگاه چند ورق بیشتر نداشت اما امیدوارم تا پنجشنبه بیاره ،  ظهر از همونجا رفتم پژوهشسرا کلاس و ساعت 7 هم خونه بودم . شب صحبت مفصلی با آقا محمد و شرح ماوقع داشتم .همینطور با همکارم خانم جلیلیان (خواهر آقا شهرام) تماس گرقتم تا ماجرای هفتهء پیش رو براش تعریف کنم چون میدونستم فردا می بینمش و از اون تاریخ هم یه هفته گذشته بود و من بدلیل گرفتاریهام فرصت زودتر زنگ زدن رو نداشتم ، اما ایشون هم خونه نبود و نتونستم صحبت کنم .

چهارشنبه 16 اسفند : صبح کلاس داشتم امروز خانم جلیلیان (خواهر آقا شهرام) هم مدرسه اس تا وارد دفتر شدم روی گشادشو مثل همیشه دیدم و از همون لحظه استرس عجیبی بدلم افتاد ، زنگ تفریحا کوتاه و فرصت صحبت نبود . ساعت 12 تا 13 برای دبیران یه آزمون ضمن خدمت گذاشته بودن که خود خانم جلیلیان طراح سئوالات بود پس نیازی به دادن آزمون نداشت و یه جورایی خودشو مشغول کارای دیگه کرد ، آزمون هم قربونش برم Open Book که بماند تالار گفتمان بود ، 5 دقیقه سرجام نشستم و دیدم از استرس زیاد نمیتونم هیچ سئوالی رو بخونم خصوصا با اون وضعیت آزمون تصمیم گرفتم خودمو خسته نکنم و از موقعیت برای صحبت استفاده کنم و تشویش وجودمو کمتر کنم پس پاسخنامه ام رو به یکی دیگه از همکارام دادم و گفتم برای منهم پر کنه و به سمت خانم جلیلیان رفتم ، متوجه شد تصمیم دارم باهاش صحبت کنم پیشنهاد داد بریم بیرون تو حیاط ، هوای خوبی بود و در بین بچه ها که تا پایان آزمون دبیرا در حیاط بودن رفتیم و  کلی قدم زدیم و اتفاقات پیش اومده رو تعریف کردم و ایشون هم در نهایت منطق پذیرای موضوعات و حتی راهنمای من جهت تعالی بود گفتگوی خوبی بود بطوریکه اون تشویش رفته رفته داشت ازم دور میشد چون خیلی از حرفا رو راحت زدم و خودمو آزاد کردم بعد از صحبتها دوباره برای این هفته منو به باشگاه اسب سواری دعوت کرد که قرار شد خبرشو بدم و نهایتا با اهم سر کلاسامون رفتیم .

( جالب اینجا بود تا بچه ها منو تو حیاط دیدن از اینکه آزمونو به این زودی تموم کرده بودم تعجب کردن و میگفتن بیخود نیست شما دبیر خوبی هستین چون استعدادتون خوبه ،چقدر زود آزمونو تموم کردین، منم خودمو نداختم و با اشاره به خانم جلیلیان گفتم آره ما شاگرد زرنگا خوب درسمونو خونده بودیم ، واسه همینه بچه ها که من ازتون انتظار دارم عالی باشید.) خلاصه تفلکیا نفهمیدن پشت صحنه چه خبره .

امروز تولد یکی از شاگردام بود که شیرینیشو خوردیم و بچه ها هم برای تبریک عید پیشاپیش هدیه ای با تعدادی کارت پستال بهم هدیه دادن (باز طبق معمول این کوچولوها منو شرمنده کردن) .

عصر به دارالترجمه مراجعه و مدارک رو تحویل گرفتم ، فقط ریز نمرات دیپلمم چون امضاء ادارهء کل آموزش و پرورش نداشت به تائید وزارت خارجه نرسیده بود که امیدوارم دوباره منو دچار مشکل نکنه .

پنجشنبه ۱۷ اسفند : صبح کلاس داشتم اما باید قبلش میرفتم گذرنامه و مدارکم رو تحویل میدادم چون در غیراینصورت با توجه به تعطیلی شنبه ارائهء مدارکم به تعویق می افتاد ؛ به پیشنهاد آرش جان به یکی از شعبات نزدیک منطقهء مدرسه مراجعه کردم تا بلافاصله به کلاسم هم برسم ؛‌ پس صبح با سرویس مدرسه تا ایستگاه اول رفتم و از اونجا با سرویس اداره راهی و با آدرسی که داشتم در محل پیاده شدم ساعت ۷:۳۰ بود و شماره گرفتم ۳۰ چه شانسی بعدا فهمیدم آخرین شماره بودم . مسئول رسیدگی به پرونده ها شروع به خوندن شماره ها کرد شمارهء ۱ ؛ هر کدوم نزدیک به ۱۰ دقیقه کار داشتن ؛ خدایا تا به ۳۰ برسه ؛ نگران بودم امروز کلاسم تعطیل میشه چون حالا حالاها درگیرم . با مدرسه تماس گرفتّ و علت تاخیرم رو اطلاع دادم  دیروز هم با یکی از همکاران استادکار صحبت کرده بودم تا ساعت اول سر کلاسم باشن و به بچه ها هم پروژه داده بودم ؛ توی سالن یه عده ای میرفتن و میامدن ساعت ۹ بود و تازه شمارهء ۱۵ اعلام شد ده دقیقه بعد ۱۶-۱۷-۱۸ هیچکدوم نبودن متصدی ناراحت شد ؛ هر کس شماره داره بیاد ۲۳ و پشت سر ۲۷ رفتن و نفر بعد هم من بودم ۹:۴۰ کارم کامل تموم شد تا به مدرسه رسیدم دقیقا ۱۰ بود خودی تو دفتر نشون دادم و سریع رفتم کلاسم بچه ها با دیدنم فریاد خوشحالی سر دادن انگار که یکماهه همو ندیدیم ؛ از استادکار تشکر و امور کلاسم رو به اختیار گرفتم بچه ها پروژه ها شون رو تحویل دادن تازه میخواستم درس بدم که متوجه شدم جشن تشویق دانش آموزان برتره تا ساعت ۱ . کلاس تعطیل و توی حیاط رفتیم با همکارا کمک کرده و جوایز بچه ها رو چیدیم از اداره برای سخنرانی و بازدید اومده بودن ؛ روز خوبی برای بچه ها بود تا ۱۲:۴۰ ادامه داشت و ساعت ۱۳ تا ۱۴:۲۰ هم آخرین ساعت کلاسی بود که برگزار شد .

 


 
 
قاصدک
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

 

چقدر عجیبه:

تا وقتی که مریض نباشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نزنی کسی به سمتت برنمی گرده

 تا گریه نکنه کسی نوازشت نمی کنه

تا قصد رفتن نمی کنی کسی به دیدندت نمیاد و

تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه

چرا زندگی باید اینجوری باشه؟!؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوشنبه ۳۰ بهمن: برف اومد و پروازا کنسل و عزیمت پدرم به ۳شنبه عصر موکول شد .

سه شنبه ۱ اسفند: شب با حضور پدر عزیز جشن مختصری به مناسبت تولد المیرای نازنین گرفتیم . 

چهارشنبه ۲ اسفند: ساعت ۸ صبح دوباره پدر - مادر و آرش جان به دعوت آستان قدس راهی مشهد شدن (برای شروع یک پروژهء مشترک) منهم کلاس داشتم ساعت ۷ شب خونه بودم که شهرزاد جان تلفنی تماسی گرفت و مشتاق دیدار حضوری جهت خداحافظی بود (شهرزاد دختر عموم با خواهرزادش ساناز برای ادامهء تحصیل قصد عزیمت به هند رو داشتن) پس قرار شد به منزل عمو رفته و هم رو ببینیم ؛ از ساعت ۹ تا ۱۲ شب با المیرا جان خونهء عمو بودیم . دلم خیلی می خواست در این سفر اونا رو همراهی کنم ازشون خواستم شرایطش رو برای منهم براورد کنن.(بچه ها جمعه ساعت ۶ صبح پرواز داشتن)

پنجشنبه  ۳ اسفند: دوباره تا ۷ شب کلاس داشتم رسیدم خونه المیرا جان با دوستش شهرزاد در حال درس خوندن بود . دو روزه حال عجیبی دارم ؛ خودم میدونم از چیه ؛ یکیش حال و هوای رفتن از ایران که با دیدن بچه ها در من تشدید شد و دیگری قراره فرداست ...

جمعه ۴ اسفند: روز سه شنبه بود یکی از همکارای خوبم بهم زنگ زد ؛ من جمعه دارم میرم باشگاه سوارکاری اگه دوست داری بیام دنبالت با هم بریم ؛ گفتم اگه بشه از هفتهء دیگه میام چون این هفته خانوادم مسافرتن و خواهرم تنهاست ؛ اصرارش به اومدنم برای همین هفته بود تا اینکه نهایتا گفت میخواستم ملاقاتی با برادرم داشته باشی که فقط تا شنبه تهرانه و برای موقعیت کاریش تا یکماه دیگه نخواهد آمد ؛ و بلاخره کلی از شرایط برادرش گفت و  قرار شد منهم به وی خبر نهاییم رو بدم . ...   با خودم خیلی فکر کردم ؛  در آستانهء ۲۶ سالگی هستم یه هدف بزرگ و نهایی در ذهنم داشتم و اون هم رفتن از ایرانه که تا بحال برام محقق نشده و شاید به این زودی ها نشه اما بخاطرش از خیلی از تعلقاتم گذشتم از جمله ازدواج که اصلا بهش فکر نمیکردم و تمام موارد پیشنهادی رو دیده و ندیده رد می کردم (چون تا بحال تصور میکردم تنهایی راه رفتنم بازتره اما مدتیه به این نتیجه رسیدم شاید کسی باشه که با هم همراه بشیم . پس چرا همهء درا رو به روی خودم بستم) پس اینبار اشتباه همیشه رو نکردم و با توجه به  شناخت ظاهری از همکارم ایشون رو تا حد زیادی از لحاظ برخورد و شخصیت خانوادگی به خودم نزدیک میدیدم پس چهارشنبه طی تماس تلفنی قرار جمعه رو هماهنگ کردم . ساعت ۱۰ صبح جمعه روبروی مجتمع تجاری گلستان قرارمون بود که دو ماشینه رسیدن ؛ همکارم تنها و من با برادرشون همراه شدم  تا باشگاه ایشون کمی از خودش و منهم متقابلا .. صحبتهای شناخت اولیه انجام شد ؛ بعد از باشگاه همکارم از ما جدا شده و ما نیز به ادامهء صحبت پرداختیم و نهایتا ساعت ۳ ظهر ایشون منو به منزل رسوندن . (جمع بندی : آقا شهرام تحصیلکرده - از خانواده ای خوب - با موقعیت خوب کاری و مالی - جدی و متولد شهریور ۵۳  اما فعلا مخالف با رفتن از ایران که بجز این مسئله ظاهرا بقیه صحبتهای بینمون خیلی خوب برای امروز تموم شد و ایشون هم راضی از این آشنایی تقاضای دیدار مجدد داشت اما من جوابی ندادم تا بعد ... )

همون روز ساعت ۴ بعدازظهر پدر و مادر عزیز از مشهد رسیدن ؛ آرش جان با پرواز ساعت ۲۰ اومد و  ۱۰ شب خونه بود .

حالا دو روزه که حال عجیبی دارم باز بین یه راه برزخی گیر کردم . درسته میگن ساختن سرنوشت هرکس دست خودشه اما چی میشد آدمی از طالعش مطلع بود . (نمیدونم شاید من مقصرم که چیزهایی غیر از اونچه که الان در دسترسم می خوام) دیشب در خلوت خودم خیلی گریه کردم به امید اینکه کمی دلم آروم بشه اما نمیدونم چرا دوباره الان مثل آسمون  بغض به گلوی امروز نتونستم تحمل کنم و چشمام بارونی شد .

مونس همیشگیم حافظ اینو گفت :

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد

کارم بدان رسید که همراز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد

...

خون شد دلم به یاد تو هرگه که در چمن

بند قبای غنچهء گل می گشاد باد

از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکو نهاد باد