یک حس غریب

روز معلم
نویسنده : الهه - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٢
 

صبح مدرسه دولتی جشن و ظهر هم برای نهار دعوت مدرسهء غیرانتفاعی بودم . همهء همکارا در حیاط بزرگ مدرسه در مراسم تجلیل شرکت نموده و ساعات خوبی را گذروندیم .

کسی از دستم دلخور بود (مربوط به کامنت قبل) حوالی ساعت 1 قبل از رسیدن به جشن با وی مفصلا صحبت کرده و قانعش کردم ، اما کار ساده ای نبود .

چهارشنبه سیزدهم قبل از ورود به کلاس (غیرانتفاعی) یکی از بچه ها بیرون منتظرم بود : (خانم یه شعر براتون گفتم ، برد رو بخونین ، این مال شما و تقدیم به شماست  :

مسافر شهر شبم تو این خیابون دراز                           تویی همه وجود من دلم بتو داره نیاز

همسفر ، قسمت من تویی تو اوج بی کسی              دست منو بگیر که دلم پر شده از دلواپسی

(رویا)

این دختر زندگی پر تنشی داشت که کاملا منو از جریاناتش مطلع کرده بود با خوندن متنش بدنم لرزید و تنها کاری که کردم اونو در آغوش گرفته و بغض آماده امو فرو خوردم تا در خلوتم بروزش بدم ، - خصوصا که در ایام عجیبی بودم – انگار همه چیز برای تحریک لرزوندن قلبم محیا بود .

1 هفته تموم در مدرسهء دولتی هر رشته به همین مناسبت جشن داشت ، هر گروه نهایت تلاش و توانمدیهاش رو بروز میداد و هر کدوم از بچه ها با نهایت لطف با کادوهاشون شرمندم میکردن ، طوریکه  کمدم در هر 2 مدرسه از هدایای مختلف پر شده بود .

یکشنبه 17 اردیبهشت هم در هتل پارسیان دعوت نهار مدرسهء دولتی در جمع گرم همکاران روز خوبی رو گذروندم.