یک حس غریب

گلاف سر در گم
نویسنده : الهه - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥
 

چند صباهیست درگیر احساسات خودم ، ناپایداری خود با ضمیر خود ، درونی نا آرام و پر اضطراب .

در تلاش برای رفع آن در سفری با خانواده همراه شدم ، سفری سراسر شاد و من نیز به ظاهر بشاش اما درونم پر تنش ، درگیر توهماتی نا معلوم – بی پایه و اساس . فقط نگران بودم ... از چی !؟ جوابی در ضمیرم نبود .

علت عدم تعادل نامعلوم و هنوز بی جوابم و هنوز هم در جنگ ، بی علت و معلول . یک نوع نابودی خود ، افسردگی آنی و امیدوارم کوتاه مدت ...

شاید روزی به زودی در پیامی دیگر با بیانی دیگر شادمان از پیدایش علت و یا رفع آن خاطره ای دیگر ثبت کنم .

|+|+|+|+|+|+|+|+|

پس از نگارش متون فوق تفالی به مونس همیشگی ام حضرت حافظ زدم . کاملا وصف الحال و نویدبخش بود .

از خدای خودم بینهایت سپاسگزارم.

        این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن             وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

      هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب              باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

(ای که به خواجه حافظ تفال زده ای نویدبخش ترین شعر خواجه پاسخ نیت توست ، اگر اکنون در کلبهء غمها نشسته ای و افکار پریشانی داری امیدوار باش چون همهء ما فقط ظاهر جریانات زندگی را می بینیم و از خیر و صلاح خود بی خبریم پس بهتر آنست که کشتی زندگی خود را به ناخدای حقیقی آن بسپاریم.)

اوایل مهر متن بالا رو روی تکه کاغذی نوشته بودم که به وبلاگم اضافه کنم اما وقت نشد ، با اینکه اون حال و هوا کمی کمرنگ تر شده اما برای اینکه بعنوان یه خاطره در ذهنم باقی باشه نقشش کردم .

این هفته از تعطیلی یکشنبه استفاده کرده و شنبه به اتفاق خانواده دعوت یکی از دوستان در قزوین بودیم و صبح روز یکشنبه به اتفاق راهی قلعه الموت شدیم ، روز خوبی بود .