یک حس غریب

سفر کاری
نویسنده : الهه - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦
 

باز یک هفته ایی درگیر کارهای اداری بودم  و  ظاهرا فرمهایی رو باید در مشهد که 2 سال اول خدمت رو گذرونده بودم پر می کردم  ، پس بنا به رفتن گرفتم ، خوشحال بودم که پیچیدگی این کارههای اداری که اخیرا امانم رو بریده نهایتا منجر به کاری خیر شد ، چون مدتها بود دلم حال و هوای قدیم به سرش زده بود . پس پنجشنبه هیجدم بار سفر بستم و ساعت 9:30 شب با   قطار راهی مشهد شدم ، ساعت 9 صبح رسیدم تا دوشنبه ، همهء امور مربوطه و غیر مربوطه رو به انجام رسونده و نهایتا عصر دوشنبه 22 آبان ساعت 16 به مقصد  تهران  راهی شدم ، سفر خوبی بود دیدن دوستان – همکاران قدیم و اقوام همگی میسر شد .

این شعر رو یکی از همکاران قدیمی بهم تقدیم کرد :

کاش میشد جای غم را تنگ کرد                             کاش می شد غصه را دلتنگ کرد

یا به امداد گلی خوش رنگ و بو                               خانهء احساس را پررنگ کرد


 
 
عيد فطر
نویسنده : الهه - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦
 

تعطیلات غیر منتظره عید فطر همهء اعضای خانواده رو بر این داشت تا برنامه ریزی دقیقی جهت گذراندن ایام ( ترجیحا با اقوام ) داشته باشیم ، اما از اونجا که طرح برنامه با عدهء زیاد معمولا با شکست مواجه میشه بنا شد من ، خواهر و برادرم  به اتفاق با تور دوستان برادرم به سفر تفریحی 2 روزهء کویرنوردی (کویر مرنجاب- در 60 کیلومتری کاشان) بریم .

با اینکه زیاد کویر رفته بودم اما کوههای شنی و ماسه ای رو -که اتفاق نمی افته جنبنده ای رو به زیبایی خودش جذب نکنه- از نزدیک لمس نکرده بودم ، فضای بکر – پهناور و مسکوت اونجا کمتر عابدی رو غرق معبود نمی کرد ، نهایت اینکه زیبایی و خنکای اون کوههای شنی عاری از گیاه و سبزه کم از جنگلهای عظیم و چشمه ساران نبود ، چراکه حضور خدا بیشتر مشهود بود .

ساعت 9 شب جمعه از سفری که جزء عمرم محسوب نشد و خاطرات زیباش هرگز فراموشم نمیشه به تهران برگشتیم و با انرژی کافی برای هفته ای کاری آماده شدیم .