یک حس غریب

يه تجربهء جديد
نویسنده : الهه - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥
 

جمعه 24 آذر یه  تجربهء خیلی جدید رو آزمودم ، انتخابات خبرگان – شوراها و میان دوره ای مجلس بود ، روز پنجشنبه تو مدرسه  مطلع شدم که یکی از حوزه های انتخاباتی  مدرسهء ماست و تعدادی از همکاران ، اعلام همکاری نمودند و از اداره ابلاغ داده شده ، بدم نیومد این تجربه رو بدست بیارم هرچند که از زمان معرفی برای همکاری گذشته بود اما با مدیر صحبت کردم و ابراز علاقه برای همکاری ، ایشون عصر جلسه ایی من باب همین برنامه داشتند و قرار شد در جلسه حضور من رو هم اعلام و موافقت دریافت کنن و من هم بنا شد شب با ایشون تماس بگیرم ، اما فکر نمیکردم کارم درست بشه  و از طرفی احساس می کردم با مخالفت خانواده خصوصا پدرم مواجه بشم (که  همیشه تاکید بر دور بودن از تجمع ها و  فعالیتهای سیاسی میکنند) ، شب با مدیر صحبت کردم و ایشون ok دادن ، خوشحال بودم ، مساله رو با خانواده مطرح کردم و برخلاف انتظارم پدر خیلی استقبال کردن .

صبح جمعه ساعت 5:30 از خواب بیدار شده و 6:15 با آژانس راهی محل شدم یکساعت بعد مدرسه بودم ظاهرا اولین نفری بودم که رسیدم سرایدار در رو باز کرد همزمان ماشین انتظامات 3 افسر با یک مافوق رو از ماشین پیاده و همراه من به مدرسه وارد شدن ، توی دفتر نشستم تا بقیه هم برسند تا 8 همگی جمع شدیم 10 تا همکار بودیم ، و هر ستاد دو نماینده برای رسیدگی به صندوق ها فرستاده بود ، ساعت نزدیک 9 شد توی دفتر مدیر همگی جمع شدیم  ، آقایی که مسئول کل نظارت بر حوزه بود تمامی مراتب کار و تقسیم سمتها رو شرح داد ، صندوق ها رو پلمپ کرده و صورتجلسات رو امضا نموده توی سالن با کمک هم دکور را آماده لیست اسامی نامزدها رو چسپانده و در جایگاهمون قرار گرفتیم ، از 9:30 رسما شروع بکار کردیم ، کار با  شادی و نشاط شروع شد هیجان خاصی داشتم در حین کار با همکارم شیطنتهایی هم میکردیم بیشتر در مورد شناسنامه ها (از تطبیق عکس فرد با خودش ، مشخصات صفحهء دوم و خلاصه...)  از همه جالبتر زمانی بود که یکی از خودامون میخواست رای بده همه هجوم میاوردن به شناسنامه اش تا مشخصاتش رو در بیارن ، در این زمینه آقایون حوزه خیلی کنجکاوتر بودن . خلاصه تا شب همگی بکوب و با انرژی کار کردند ، ساعت 10 شب رو پایان حق انتخاب اعلام کردند و جالبه که تا همون آخرین دقایق مردم برای رای میامدن ، ساعت 22 در بسته شد و در حال صرف شام بودیم و رفع خستگی و احتمال تمام شدن و رفتن به منزل که اطلاع دادن تازه اول بسم الله ست ، رفتیم نمازخونه سه تا صندوق رو آوردن و یکی یکی باز کردن و شمردیم و با ته برگها تطبیق شماره زدیم ، و بعد هم شمارش آرا بود که واویلا تا 3 صبح شمردیم دقیقا از 1 شب به بعد همگی فشار سنگینی کار و احساس می کردیم خصوصا شلوغ کاری آقایون و جکای مسخرشون که به حساب می خواستن جو رو از سنگینی در بیارن (که دقیقا برعکس شده بود) و با تذکراتی هم که می دادیم بازم کار خودشون و می کردن .

نهایت به هر ترتیبی بود تموم شد و حالا مصیبت برگشتن به خونه دنبال یه همراه میگشتم تا با آژانس با هم هممسیر بشیم چون حقا جرات نمی کردم از اون منطقه حتی با آژانس اون موقع شب به منزل برم و برعکس هیچ همراهی نبود ، مسئول حوزه که متوجه این مسئله شد قرار رو بر رسوندن من گذاشت اما باز ازونجایی که احتیاط شرط عقله و رو ما مجردا زوم بیشتری هست از 2 تا همکار دیگه هم که تا مسیری نیاز به وسیله داشتن خواستم تا با من همراه بشن و پذیرفتن .

این آقا چون مسئول کل حوزه بود باید یکسری امور دیگه ایی رو هم انجام میداد از جمله تحویل صندوقهای شمارش شده به حوزهء مرکزی - معرفی خود و تحویل صورتجلسات  به اداره کل و ... که ما هم  همراه بودیم ، مزیت کار ؛ این بود که با تک تک مراحل آشنا شدم.

ساعت 5:30 صبح روز شنبه ایشون بهمراه دوستشون که در یکی از حوزه ها بودن و با ما همراه شد منو به منزل رسوندن دقیقا بعد از 24 ساعت که اگر بگم 22 ساعتش مفید کار بوده اقرار نکردم ، (ازاین ایام مفید خیلی خوشم مییاد.) بیخود نیست آرش (برادرم) همیشه میگه از خواب بدم میآد چون عمر مفید رو از کف میبره .

رسیدم خونه  همه خواب بودن آروم لباسام و عوض کردم و یکساعت  بعد خوابیدم تا ظهر .

صبح شنبه آموزش پرورش تمامی مدارس رو تعطیل اعلام کرد. عصر کل ماجرا رو و کسب تجربهء جدید رو برای خانواده تعریف کردم . روز خیلی خوب و مفیدی بود .


 
 
یک بام و چند هوا
نویسنده : الهه - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 

11 ماه پیش پسری که به واسطهء کاری سلام علیکی با هم داشتیم بهم پیشنهاد ازدواج داد ، و بعد از 1 ماه جواب اصرارش ، انکار من بود و ماجرا تموم شد به طوری که ارتباط کاری ما هم از بین رفت .اما در طول این مدت احساس اینکه باز دلی رو شکستم فشار روحی ای رو داشت بهم وارد می کرد ، تا اینکه بالاخره عید فطر رو بهانهء مناسبی برای رفع کدورتها و نجات خودم از عذاب وجدان دیدم ، با تماسی تلفنی جویای حالشون و متقاضی رفع عدم ارتباط شدم و بر خلاف انتظارم برخورد فوق العاده منطقی از ایشون دیدم .( جواب من همون نه بود اما تاکید به ارتباط کاری بدون در نظر گرفتن اونچه که بین ما گذشته بود رو داشتم ) همه چیز برگشت به حالت اولیه خودش و احساس می کردم که بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده و این حس انرژی مضاعف بهم می داد .

موضوع بر همین روال ، به خوبی میگذشت تا اینکه

اولین شب ورودم به مشهد (در۲ کامنت قبل تر) تلفنی از جانب همین آقا داشتم که خواستار برقراری شناخت بود و بعد تصمیم ، صحبتش این بود که شما بدون اینکه من رو بشناسید جواب نه رو دادید چطوره مدتی با هم آشنا باشیم و با منطق به جواب برسیم . صحبت به درازا گشید چون برای من قبول این مسئله آسون نبود پس قرار شد فکر کرده و نتیجه رو اعلام کنم .

یک هفته فکر نه کابوس ( آدم بسته ای نیستم اما به ارتباط قبل از ازدواج-عشق و این حرفا هیچ اعتقادی ندارم و با خیلی ها همین کار و کرده بودم اما نمیدونم این یکی چرا با بقیه فرق می کرد  ؛ شاید به دلیل تیپ - چهرهء جذاب و نافذش بود و از طرفی متانت پشت اون چهره؛ ) تا اینکه تسلیم حرفش شدم و به برقراری ارتباط برای آشنایی تن دادم ، اما طرف مقابل آدم منطقی بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم و همهء جوانب امر و برای راحتی من در این ارتباط فراهم میکرد تا اینکه بعد از سه هفته که فقط گاهی تلفنی با هم صحبت می کردیم . دیروز جمعه بعد از کلاسی که داشتم با هم قرار گذاشتیم تا مطالبی رو رودررو در میون بذاریم پس دنبالم اومد ، 10 ماه بود که ندیده بودمش ، بنظرم فرق کرده بود ، به رستورانی رفته و پس از صرف نهار مفصلا صحبت کردیم .

نتیجه :

ایشون منو برای آینده می خواست در صورتی که با داشتن امکانات اولیه هنوز خودش رو آمادهء این مسئله نمی دونست و من هم شرایط این ارتباطات رو نداشتم ، پس فارق از هیچگونه دلخوری در نهایت منطق همه چیز رو به سرنوشت سپردیم و قرار شد هر یک به تنهایی برای تعالی زندگیش تلاش کنه تا روزی که ببینیم تقدیر چه میکنه .

بعد از پایان صحبتها منو به منزل رسوند و خودش هم بدنبال سرنوشتش .

روز خوب و مثبتی بود ، از اینکه هنوزم به اعتقاداتم پایبندم احساس شعف می کنم و باز از اینکه آدمهایی که سر راهم هم قرار می گیرند همه منطق رو حاکم احساساتشون می کنن خدا رو شاکرم .

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري 

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده

شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشی