یک حس غریب

ميلاد
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 

پروردگارا در جانم آزادگی ، در روحم بی نیازی ، در قلبم اطمینان و در چشمانم نور بگذار

امروز صبح با این نوید از خواب بیدار شدم و اونو سر لوحهء یکسالهء پیش روم قرار دادم امروز وارد 26 سالگی شدم . از صبح خیل تلفنها و smsها براه بود حتی از کسانیکه تصور نمی کردم این موضوع رو بخاطر داشته باشن ، شب المیرا جان همه رو بمناسبت تولدم شام دعوت کرد که به البرز سعادت آباد رفتیم پدر و مادر عزیزم هم یک فقره چک با مبلغی خیلی سنگین لطف کردن . آخر شب هم دایی دکتر تنهایی سری زدن و تا 1 بودن .

امشب پدرم به نیت این شب تفالی برام زدن (که چقدر برام عزیز بود ، خصوصا با اون دل صاف و پاکی که پدر داره ، مطمئنم به حقیقت خیلی نزدیکه)

آتش درون

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                          یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر                           کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران                     بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش            نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان                         هرجا که نام حافظ در انجمن برآید

خدا می خواهد که همه چیز برای تو رو براه شود بشرط آنکه تو خود ناامیدی ها و تردیدها را از خود دور گردانی و با عزمی راسخ و توکل به عنایت او دست از تلاش و کوشش برنداری .

شاهد فال:

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید                        وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد شراب کجاست                               فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

از فرصتهایی که پیش رویت قرار گرفته و خواهد گرفت درست بهره برداری کن و از استعدادهای شگرفی که خداوند در وجودت قرار داده با امید و توکل به خودش در بهبود وضعیت خود در تمام زمینه ها استفاده کن .

تلفنها : شاگردام امینه صفاری ، آیدا حسنی ، سمانه بختیاری ، عاطفه کریمی ، نسیم سجادیان (به نمایندگی ازطرف سحراحمدی – زهرا نریمانی – مریم مهدیلو– فریده احمدی)

دایی حامد و نازی جان صبح ساعت 10 در راه سفر از شیراز به بوشهر 

ضحی جان ساعت 10:30 صبح قبل از سفر به شمال

آرش جان از کرمانشاه ساعت 14

عمو همایون و مهناز جان ساعت 20

عمو فریدون ساعت 21

سایر sms ها و آف ها : الهام جان – آرزو جان – مهسا جان – ادیب جان – مریم جان – خاله جون – عسلی – نسرین خانم – ضحی جان - سحر احمدی - احمد آقا - بهناز جان - بهنوشی و پرنیان(دوست آرش جان).

و تعدادی sms که ترجیح دادم متنشونو برای یادگاری در صفحهء خاطراتم ثبت کنم :

 

Behzad jan : Ba har nobahari be entezare elaheie mineshinim ke barayeman soroshe aramesh o saadat ra be armaghan biyavarad .Va emroz dar nobaharat , dar in roze khojaste , shadim chera ke elaheie sorosh mehrbani va paki ra barayeman zemzeme mikonad.Dokhtar amoye nazam miladet khojaste va shokoftanet javdanee.

Shahrzad jan : Emshab to asemon to ghasre fereshteha hamhamast , hich kas khabesh nemibare , ache sobh nazdike va gharare khorshid khanom toloo kone , chon mitarsam to on ezdeham sedam be khorshide golam narese az alan ta toloet migam : tavalodet mobarak .  

Amine : 15 ta doseton daram : 7  asemon , 7 darya va 1 Donya , Tavalodeton Mobarak

Mr Pakdel : Khobe gahi derang konim o be yad avarim zendegi hamin lahazatist ke arezoye tondtar separi shodanash ro darim , *** Happy Birth Day ***

Daii DR : 10 farvardin , zad roze tavalode elaheye mehr & nejabat  , honar & sedaghat , khandan & ahle refaghat bar khandan mobarak bad … dostdarat daii doctor


 
 
عيد آمد و عيد آمد
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 

دوشنبه 21 اسفند : امروز آخرین روزی بود که با بچه های اداری A کلاس داشتم از دیشب کارت پستالهای زیبایی رو تهیه و بر اساس روحیه هر یک متنی نوشتم و امروز در آخرین دقایق کلاس تقدیمشون کردم ، تو روحیه بچه ها خیلی تاثیر داشت و خیلی لذت بردن ، آخر وقت هم تک تک رو با بوسه ای بدرقه و سال نو رو پیشا پیش تبریک دادم ظهر بعد از کلاس برای خرید لوازم شمع و کارت پستالهای همکاران به خرید رفتم .شب هم به محض رسیدن آمادهء ساختن کارت پستالها برای تعدادی از همکاران شدم (خیلی زیبا شد) .

روز سه شنبه هم مطلق در حال ساخت شمع های ژله ای (برای همکاران) و مومی برای بچه هام بودم .

چهار شنبه 23 اسفند : دیشب چهارشنبه سوری بود و طبق معمول همیشه جهت عدم آسیبهای احتمالی ، خانوادگی در منزل بودیم صبح توی دفتر هر یک از خاطرات شب گذشته میگفتن ، تا اینکه خانم جلیلیان وارد شد ضمن احوالپرسی از دیشب پرسیدم که شروع به تعریف کردن که چقدر بهشون خوش گذشته و در محوطهء ساختمونشون همهء واحدها با هم سور و بساطی براه انداخته بودن . روز جالبی بود همه شاد بودن و خانم جلیلیان همچنان تعریف میکرد حتی ساعت اول سر کلاسم اومد و با هم کلی صحبت کردیم ، وقتی فهمید دیشبو خونه بودم خیلی ناراحت شد و گفت اگه می دونستم میامدم دنبالت تا با هم باشیم . خلاصه تا 14:20 کلاس داشتم و ساعت آخر (چون می دونستم آخرین روزیه خانم جلیلیان و می بینم) براشون یه شمع ژله ای خیلی زیبا بشکل گل با رنگ سوسنی و کارت پستالی با همون رنگ بسته بندی کرده و بعنوان یادگاری تقدیم کردم ، چقدر خوشش اومد خصوصا از رنگش و اونو رنگ مورد علاقش اعلام کرد و از این بابت خیلی خوشحال شدم . (البته بنظر خودم هم کار شیک و تکی رو بهش دادم) بعد از کلاس ازم خواست بجای سرویس با ایشون همراه بشم و با کمال میل پذیرفتم که البته یکی از همکاران هم ما رو همراهی کرد و کمی رسمی تر بودیم . ایشون منو میدون آزادی گذاشت و با هم خداحافظی کردیم و پیشا پیش تبریک سال نو رو دادیم . (خانم جلیلیان برای تعطیلات قصد رفتن به قبرس رو داشت و در خرداد ماه سال جدید هم برای همیشه به این کشور عزیمت میکنه) . بعد از خداحافظی احساس سنگینیه عجیبی می کردم ، این آدم انرژی عجیبی به من میده طوریکه مثل یه عضو دائم خانوادگی مثل مادر یا خواهر دوست دارم همیشه با هم باشیم و همونطور که از با هم بودن لذت میبرم از جدا شدنش احساس خفگی شدیدی بهم دست میده و این احساس تا فردا صبح بر من چیره بود . اما بعد از خداحافظی تو راه برگشت به خونه بودم که یه sms از ایشون برای بازهم تشکر گرفتم .

پنجشنبه 24 اسفند : دیگه آخرین روز حضور در مدرسه است و اخبار رسما هفتهء جدید رو تعطیل اعلام کرد ، همهء شاگردام اومده بودن به همین مناسبت 2 ساعت اول رو درس دادم و برای اینکه لذتی از کلاس ببرن 2 زنگ کامل براشون فیلم گذاشتم ، ایرانی و هندی و از این بابت چقد خوشحال بودن ساعت آخر هم کمی با هم صحبت کردیم و شماره موبایلمو به درخواستشون دادم تا در ایام تعطیلات با من در تماس باشن و نیم ساعت  آخر هم یه نظافت دسته جمعی انجام دادیم و در آخر هم برای اینکه رفع خستگی شده باشه و حسن خطام آخرین روز سال باشه شمعای ومومی رو که صبح با هزار زحمت برده بودمشون (اما ارزششو داشت) به تک تکشون تقدیم کردم و خیلی لذت بردن و نهایتا هم همگی رو با رو بوسی بدرقه و براشون آرزوی سالی سرشار از موفقیت کردم . بعد از زنگ بچه ها توی سالن کادوشون رو به بچه های دیگه و گاها دبیران نشون میدادن . در ضمن برای دوست خوبم خانم بیات (سرپرست گروهمون و نماینده دبیران) و مدیرمون هم یه ست کامل شمع و کارت تقدیم کردم و به 3 معاونین و 3 تا از همکارای دیگم که ارتباط صمیمی تری با هم داریم هم کارت پستال دادم و همگی و خصوصا مدیر از ظرافت و تک بودن کار دستی لذت بردن (خصوصا وقتی هدایای بچه ها رو هم دیدن) ، که منتهای لطفشون بود . ساعت 16 بود رسیدم خونه ، هوا بارونی و منم خسته بعد از صرف نهار در حال استراحت بودم که از لابی تماس گرفتن گذرنامتون اومده تشریف بیارید تحویل بگیرید ، خواهش کردم که پیک رو بالا بفرستن و به سلامتی پاسم اومد . خیلی خوشحال بودم و بلافاصله پای نت به آقا محمد اطلاع دادم و نظر داشتم شنبه برم سفارت تا قبل از تعطیلات کلیه مدارک رو ارسال کنم که ایشون گفتن سفارت شنبه و یکشنبه تعطیله (چیزی که می دونستم اما از فرت خوشحالی بهش توجه نکرده بودم) پس کارام افتاد برای 2شنبه .

جمعه 25 اسفند : کارگر اومد و نظافت کاملی انجام داد .

شنبه 26 اسفند : از صبح با مامان جان تو آموزشگاه مشغول پخت شیرینی بودیم ، شیرینی های عید فوق العاده و شیک شد ، عصر پیش هما خانم وقت داشتم 5:30 تا 8 شب اونجا بودم ، مامان از آموزشگاه دنبالم اومدن و با هم به خونه رفتیم . امروز آرش جان برای بستن قرارداد کاری جدید که انحصار نمایندگیه یک دستگاه عکاسی جدید در ایران است (عکس سه بعدی) به مشهد رفت و خدا رو شکر همه چیز همونطور که مایل بود پیش رفته بود .

یکشنبه 27 اسفند : امروز تعطیل رسمی بود ، صبح خانوادگی برای خرید میوه و کلیه لوازم موجود منزل بیرون رفته و نهار رو بیرون صرف کردیم و ساعت 18 خونه بودیم . مامان مایل بودن مثل ستی که به همکارام هدیه دادم برای مهمانیهایی که میرویم هم آماده کنم پس به محض رسیدن به خونه شروع به ساخت شمع ها و کارت پستالها کردم که البته زیاد بود و تمام نشد .

دوشنبه 28 اسفند : صبح راننده دنبال پدرم اومد و منو مامان هم همراهیشون کردیم وسط راه ما پیاده شدیم و من قصد سفارت داشتم و مامان خرید یه دست کت و شلوار رسمی و تقریبا هم مسیر بودیم سفارت مدارکم و تحویل گرفت بجز ریز نمرات دیپلم که امضاء رئیس آموزش پرورش نداشت و به تائید امور خارجه هم نرسیده بود ،  بابت این موضوع خیلی ناراحت و نگران شدم (دیپلمم از اصفهان بود و به این سرعت با توجه به اینکه امروز آخرین روز کاری سال بود کاری از پیش نمی تونستم ببرم) از سفارت به مامان ملحق شدم و لباس شیکی خریداری شد و بعد هم منزل . شب به شهرزاد جان و سانازی در هند تماس گرفته و مفصل ماجرا رو تعریف کردم و قرار شد اونا هم یکسری جزئیات رو برام تحقیق کنن و منهم پس فردا نتیجه رو بگیرم ، همون شب با مرجان و شوهرش هم که مدتیه در بنگلور زندگی میکنن (برای تحصیل) مفصل صحبت کرده و راهنماییهای لازم رو گرفته و بعد از این قرار شد از طریق نت با هم در ارتباط باشیم .

سه شنبه 29 اسفند : صبح تا ظهر برای یکسری خریدهای جزئی خونه همگی بجز المیرا جان به بیرون رفتیم . از عصر مشغول آماده کردن شمعهای تزئینی (برای هدیه به مهمانیها) و تهیه کارت پستالها بودم ، ساعت 11 شب بود که با مامان جان میز هفت سین رو تزئین و چیدیم (با زمینهء طلایی و شرابی) خیلی زیبا شد . ساعت 3:37 صبح سال تحویل میشد و تا اون ساعت همگی بیدار بودیم ، آماده شده و دور هم سال جدید را بهم تبریک داده و برای سلامتی هم و پایندگی جمع گرم خانوادگیمون از صمیم قلب دعا کردیم و بعد هم پدر و مادر عزیزم عیدیشان را تقدیم نمودند (که هر کدومشون یک فقره چک زحمت کشیده بودن) . پدرم تفالی به حافظ عزیز زده و با حنجرهء طلاییشون قرائتش کردن ، تا 6 صبح بیدار بودیم و با هم صحبت کردیم .

امسال اولین و تنها سالی بود که سفرهء هفت سین داشتیم و عید در منزل و تنها بودیم ، چون همیشه با اقوام به سفرهای دسته جمعی و یا در جمع گرم پدر بزرگ و مادر بزرگ تمام تعطیلات رو در سفر بودیم و کلی خاطره ثبت می کردیم . اما امسال همگی باتفاق منزل رو به سفر ترجیح دادیم بدلیل یکسری کارهایی که تک تک داشتیم از جمله خود من که باید از چهارم به بعد باید تکلیف کارهامو مشخص کنم .

چهارشنبه 1 فروردین : برای تحویل سال از دیشب نخوابیده و تا 6 صبح بیدار بودیم و بعد استراحت کردیم حدود 10 صبح بود که از لابی اطلاع دادن مهمان داریم حالا همه خواب و من و آرش جان از صدای زنگ لابی بیدار شدیم چند لحظه بعد مهمانها که نمی دونستیم کین پشت در زنگ زدن آرش جان با چهره ای خواب آلود در رو باز کرد ، عمو همایون و مهناز جان بودن (که از فردا سفر 13 روزشونو شروع می کنن) ، آرش گفت همه خوابن اما بیاد بشینید تا من بیدارشون کنم اما قبول نکردن و قرار شد دوری بزنن تا بقیه بیدار بشن و رفتن ، همه بیدار شدن و آماده شدیم یکساعت بعد با عمو تماس گرفته و آمادگیمونو اعلام کردیم ساعت 12 بود که اومدن و کلی به ماجرای پیش اومده خندیدیم و مثل همیشه عمو بساط شادی براه انداخت.

همه در سفر بودن و برای بازدید عید فقط چند تن از بزرگان بودن که عصر ساعت 7 خانوادگی آماده شده و ابتدا به دیدن آقای جعفری (پدر مهناز جان) از اونجا آقای پاویر بزرگ و ساعت 10 هم آقای منوچهریان و ساعت 12 خونه بودیم ، شب فوق العاده خوبی بود و خوش گذشت ، از طرفی تهران خلوت و مساعد برای گردش .

پنجشنبه 2 فروردین : شب به دیدن آقای مهندس صادقی و خانواده رفتیم ، شب خوبی بود و خوش گذشت .

جمعه 3 فروردین : از صبح نشست جهت پذیرایی از مهمانها داشتیم ، البته همه در سفرند بجز عده ای که بدیدنشون رفته بودیم که بدلیل کهولت انتظار پاسخ نداشتیم ، عصر آقای جعفری و خانواده و شب هم دایی و خانواده البته بجز خانم اومدن .

شنبه 4 فروردین : ساعت 11 صبح بدون حضور آرش جان راهی قزوین منزل عزیز خان که حالا مهمانهایی از جمله (آزاده – فردیس – فرزانه و همسرش) داشتن شدیم ، حوالی 12:30 رسیدیم ، عصر بعد از استراحت ظهر همگی به پیاده روی و گردش در خیابان خیام مشغول شدیم ، آخر شب هم بعد از صرف شام جونا (که 9 نفر بودیم) مشغول بازی شدیم و از بخت بد من و المیراجان بازنده شده و مجبور به دعوت کردن شدیم پس پسرا همت کرده و برای خرید بستنی آماده شدن ، حالا ساعت 12 شبه و بزرگا هم تو این ماجرا دخیل شدن ، خلاصه بستنیا اومد گفتیم و خوردیم و خندیدیم . ساعت 2 صبح هم خوابیدیم .

ظهر سر نهار بودیم که یکی از همکارای قدیم مامان از مشهد تماس گرفت ،برای تبریک عید و احوالپرسی چند لحظه ای نگذشت که مامان از سر میز بلند شد و برای مفصل صحبت کردن به یکی از اتاقها رفت ، خانم هاشمی، دختر دکتر هاشمی یکی از اولین پزشکان و زبده ترین پزشک قلب مشهد ، که قبل از مراجعتمون به تهران دو سال با مامان همکار بودن و توی این مدت به طرق مختلف برادرشو برای من پیشنهاد میداد ، حتی یادمه 5 سال پیش بواسطهء انجام پروژه ای با بردارش بهمراه پدرم  جلسه ای داشتیم ، بعد از اونم به روشهای مختلف پیشنهاد می دادن که من مخالفت می کردم . جالبه 3 ساله پیش نزدیک به اومدنه تهران بودیم طوریکه بجز هال و پذیرایی اکثر وسایل رو جمع کرده  که همین خانم تماس گرفت و می خواستن رسما حضوری بیان منزل که خدارو شکر پدرم تهران بودن و مامان عدم حضورشونو اعلام کرده و نهایتا ایشون با مادر و خواهرشون اومده و چند ساعتی رو با هم گذروندیم . بعد از حضور در تهران هم مرتبا تماس می گرفتن و جواب همون نه بود . تا اینکه امروز باز التماس دعا داشتن ، مامان ظاهرا برنامهء رفتنم رو بهانه کرده بودن که ایشون هم اظهار کرده برادرش هم قصد رفتن از ایران رو داره و بهتره که با هم برن ، خلاصه مامان گفته بودن 15 فروردین میرن مشهد و ایشون هم خواهش کرده بود مهمان اونها باشن . حالا تا پونزدهم چه اتفاقی بیافته .

درضمن صبح تو راه قزوین بودیم که آقا نوید بهم زنگ زد برای تبریک عید و احوالپرسی تازه از شمال رسیده بود و ظاهرا خیلی بهش خوش گذشته بود متوجه شد تو راهم و با خانواده رعایت کرده و قرار شد بعدا مفصلا صحبت کنه ، براش آرزوی موفقیت کردم تا بعد .

یکشنبه 5 فروردین : به اصرار همگی تا ظهر و صرف نهار قزوین موندیم بعد از اونهم قرار شد همگی با هم راهی تهران بشیم پس ما زودتر راه افتادیم تا تدارک مهمانی شب با حضور جمع زودتر دیده شود آزاده و مهسا هم ما رو همراهی کردن ساعت 5 تهران بودیم آزاده قصد خرید داشت پس به همراه مهسا در بوستان پیاده شده و تا 7:30 بودیم از اونجا با بقیه که تو راه بودن در مجتمع گلستان قرار گذاشتیم نزدیک گلستان بودیم که بچه ها به ما ملحق شدن ، شب خوبی بود کمی دور زدیم و بچه ها خرید کردن و نهایتا پیاده تا منزل رفتیم ، ساعت 8:45 خونه بودیم ، شام صرف شد و باز بساط بازی و نشاط براه افتاد ، این بازی با دیشبی فرق داشت و برپایهء دقت بود نه شانس ، بالاخره تا ساعت 1:30 مشغول بودیم و سرفراز میدون بین 10 بازیکن منو شوهر فرزانه شدیم ، نهایتا دست موفقیت بهم داده و تا ۲ همه با هم یجوری تمام اتفاقات بازی رو مرور کردیم و خندیدیم . نهایتا آمادهء خواب شده و با بچه ها که فردا ساعت ۶ صبح پرواز  داشتن خداحافظی کردیم .

دوشنبه 6 فروردین : بچه ها ساعت ۶ صبح پرواز داشتن و ۵ از منزل رفتن ، عصر با عزیز خان و خانواده به پارک ملت و از اونجا هم شام بیرون رفتیم و بعد از شام علی رغم اصرار زیاد راهی قزوین شدند .

سه شنبه 7 فروردین : صبح تلفنی با اداره آموزش پرورش اصفهان بابت تنظیم تحویل مدارک و تائیدشان که مربوط به سال 77 بود مفصل صحبت کردم و نهایتا قرار شد امشب به سمت اصفهان راهی شده تا فردا صبح اول وقت اونجا باشم و امضاء مدارک رو بگیرم و بلافاصله خودمو به فرودگاه پای پرواز برسونم تا تهران باشم و همون موقع به امور خارجه برسم اما امور خارجه و سفارت هر دو تا 11 ظهر بیشتر مدارکو تحویل نمی گیرن و نمی تونستم فردا قبل از 11 خودمو تهران برسونم ، خصوصا که تنها پرواز صبح اصفهان به تهران ساعت 8:30 بود که ادارات تازه 8 باز میکنن و فقط از اداره تا فرودگاه اصفهان که خیلی از شهر فاصله داره ۱ ساعت توی راهم ، خدای من هیچ چیز با هم جور در نمی آمد و خیلی کلافه بودم ،برنامه ها داشت خیلی پیچیده می شد و غیر ممکن پس ناچار بودم از 5شنبه در تهران کارهای امور خارجه و سفارت رو انجام بدم ، این آخرین برنامه ریزی بود که تصویب شد فقط بازم یک مشکل خیلی بزرگ پیش میامد و اونهم پشت سر هم قرار گرفتن تعطیلات امور خارجه و سفارت و تعویق کار من بطوریکه کارم به بعد از 13 می افتاد ، چرا که پنجشنبه و جمعه امور خارجه و شنبه و یکشنبه هم سفارت تعطیل بودن بعد از اونم دوشنبه 13 بود و رسما تعطیله ، خلاصه بد جوری داشت میخورد توی ذوقم هر جوری هم برنامم رو بالا پائین می کردم جور نمیشد . که آرش جان متوجه موضوع شد پیشنهاد خیلی جالبی داد که برای تحققش نهایت تلاشمون و تلفن و تلفن کشیمونو انجام دادیم .

آرش جان پیشنهاد داد با رئیس اداره تلفنی صحبت کرده خودمونو پدر و مادر رو که در دورهء حضور خدمات شایانی برای اصفهان انجام داده بودن معرفی کرده و می خوایم مهر و امضاء ریز نمرات رو در خارج از وقت اداری انجام بدن حتی شده ما حضورا درب منزلشون مراجعه می کنیم و من خودم بعد از هماهنگی راه می افتم تا امور رو به انجام برسونم و دوباره بر می گردم . پس با انرژی جدید شروع کردم به تماس گرفتن و بعد از چندین تماس بالاخره قرار شد آرش جان امشب هر موقعی که رسید در اداره به نگهبان خودشو معرفی کنه و ایشون هم رئیس اداره رو مطلع تا کارو به اتمام برسونن. آرش جان که واقعا خدا خیرش بده ساعت 3 ظهر با ماشین راهی شد و ساعت 22 خبر رسیدنشو داد و ظاهرا بلافاصله به اداره رفته بود و اون موقع شب امضاء رئیس رو گرفته و بلافاصله به تهران برگشت .

این لطفش رو هیچوقت فراموش نمی کنم  محبت خیلی بزرگی در حقم کرد از همه مهمتر کارام و یک هفته به جلو انداخت. چقدر برادر خوب داشتن نعمته ، خدا حفظش کنه .

چهارشنبه 8 فروردین : ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و روی میز اتاقم پوشهء مدارک رو که از دیروز دست آرش جان بود و تمام زحمتاشو کشیده بود دیدم که دال بر حضور و رسیدنش از سفر سختگی که من پیش پاش گذاشته بودم بود ، پس آماده شدم تا بقیه وظایفم و خودم به وقتش انجام بدم ، آرش جان تازه از اصفهان رسیده بود و بعد از احوالپرسی و تشکر از زحماتش با آژانس راهی وزارت خارجه شدم ، ساعت 8 صبح اونجا بودم و ریز نمرات رو تحویل دادم باز هم شمارهء 30 بودم روی رسید تحویل مدرک رو ساعت 11 زده بود از متصدی خواهش کردم ترتیبی بدن تا کارا زودتر پیش بره که به سفارت هم برسم اما گفت امکان نداره منم زیاد اصرار نکردم حالا باید یجوری تا 11 خودمو مشغول میکردم ، از سازمان زدم بیرون اون اطراف و خیابوناشو یه کنکاش کردم و از هوای بهاری لذت بردم بعد از یکساعت قصد برگشت داشتم که با موزهء آثار باستانی ایران مواجع شدم پس برای بازدید اقدام کردم ، خیلی زیبا بود متوجه گذر زمان نشده بودم از موزه که اومدم بیرون 10:30 شده بود رفتم امور خارجه مدارک رو همون موقع آوردن و 10 دقیقه بعد ریزنمراتم با مهر تائید دستم بود خیلی خوشحال بودم حالا باید یه جوری سریع به سفارت می رسیدم چون تا 11 بیشتر مدارک رو تحویل نمی گیرن ، پس اومدم بیرون یه دربستی و یکراست سفارت . خدای من چه شانسی راس 11 در سفارت بودم ، باز تحویل مدرک و باز برو فردا عصر بیا ، گفتم آقا من باید تمام مدارکمو فردا پست کنم میشه کار منو تا امروز بعد از ظهر راه بندازین ، با فاصله ایی کوتاه یه بار دیگه همینو گفتم یه نگا بهم کرد ... عصر ساعت 4 اینحا باش . مرسی مرسی حتما . ۱ خونه بودم یه استراحت کوتاه ، پدرم یه جلسه کاری داشتن و از اونجا اومدن دنبالم ، با هم رفتیم سفارت و بعد از یکماه دوندگی اون لحظه بود که یه احساس آرامش بهم دست داد همهء کارام تموم شده بود و مدارکم کامل . شب تلفنی با هند صحبت و شرح ماوقع دادم و قرار شد آدرس پستی رو برام آف بذارن ، آخر شب چک کردم ، قبل از خواب هم همهء مدارک فردا رو که قراره پست بشه آماده کردم . (4قطعه عکس – کپی پاسپورت – ریز نمرات – دانشنامه – و پایان تحصیلات دبیرستان) تا فردا 

پنجشنبه 9 فروردین : صبح پست DHL تمامی مدارک رو برای هند ارسال کردم تا به امید خدا چی بشه ، شب توی نت گزارش رو به آقا محمد داده و از طرفی شمارهء بارنامه رو برای بچه ها توی هند ارسال کردم خدا بخواد سه شنبه نهایتا چهارشنبه ء هفتهء دیگه میرسه دستشون .

شب ادیب جان و خانمش با آقای منوچهریان برای بازدید عید اومدن ، فردا تولدم و مامان به همین مناسبت کیک زیبایی و در حضور مهمانها جشن کوچکی برپا کردیم .

آرش جان هم سحر با دوستاش راهیی کرمانشاه شده بود و امشب در جمعممون نبود ، علاوه بر گردش امشب  اونجا عروسی هم دعوته .