یک حس غریب

دستان پر مهر
نویسنده : الهه - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٩
 

ديروز دلم گرفته بود و سري به بلاگ متروكم زدم.

گرد غربت بدجوري دلگيرش كرده بود ، براي منهم غريبه بنظر ميامد

اصلا باورم نمي شد در طول اين مدت اينهمه خاطره ثبت كرده باشم و امروز تصميم گرفتم دوباره دستي بسرش بكشمو بنويسم از اونچه كه در پس سكوتم جاريست

30 شهريور وقتي با كوله بار تجربه و قطعا ناراحتي از سقر هند برگشتم اولين تصميم جديم "آمدن براي رفتن بود" ، "نه به هند" بلكه به كشوري كه شرايط پيشرفت زندگي خانوادگي رو داشته باشه ،‌تا همه با هم عازم بشيم ، و تمام قوام رو به اين سمت سوق دادم . با اين توجيه كه شايد هنوز زمان حركت نيست و بايد براي مدتي اين موضوع رو رها كنم و در عين تلاش كردن ، روال عادي زندگيمو به سوي جهشهاي بعدي تقويت كنم

24 مهر آزمون رسمي شدن بود و قبل از اون تصميم گرفته بودم اين كار رو در عين علاقه ايي كه سابقا داشتم بذارم كنار و در كنار مامان براي بين المللي شدن تلاش كنم ،‌ هرچند پذيرش مطلب براي مامان "نه بقيه" صغيل بود اما 29 آذر زمانيكه نتايج اومد و اسمم نبود توجيهش منطقي تر شد .

20 دي تو تعطيلات بين ترم و امتحانات بچه ها بوديم و تصميم داشتم از ترم جديد ديگه سر كلاس نرمو و آموزشگاه پيش مامان باشم ، كه تلفني با مدير ، خانم باقر... صحبت كرده و مراتبو اعلام كردم ،‌مطمئن بودم با علاقه ايي كه به منو كارم دارن به اين سادگيها راضي نميشن ، اما با مواردي قانعشون مي كردمو اواخر احساس مي كرد از اين وضعيت خسته شدم و عدم موافقتش منو آزار ميده ، در خاتمه خيلي ابراز تاسف براي آموزش و پرورش "كه چنين نيرويي رو از دست ميداد" و ناراحتي براي مدرسه و همكارا و خودشون كرده و با اكراه تماسو تموم كرديم ، اكراه : چون با فلاش بگي كه ايشون از نتايج سوابق كم اما پربارم دادن ته دلم منهم كمي لرزيد كه آيا راهم درسته يا نه.

و باز يه ترديد ديگه

دلتنگ خاطراتم با شاگردام ،‌ اون محبتاي خالصانشون ،‌اون نگاههاي پر مهرشون ،‌فضاي خويه كاريم ، همكارام ، از مدير گرفته ، دبير پرورشي و همهء همكاراي مرتبط و غير مرتبط

اما خيلي فكر كردم : براي بدست اوردن چيزيكه تاحالا نداشتي بايد كسي باشي كه تاحالا نبودي

پس تثبت اين قضيه حتمي شد "مگر اينكه اداره اجازهء اتمام كار در وسط سال رو به من نده " و تا به امروز منتظره خبر خانم مديرم . پس اين موضوع داره پيش ميره

مسئله بعدي : با هم رفتن بود ، 10 روزه پيش يه شب با حضور همگيمون ، طرح اوليه بيان و قرار شد هركس نتيجه مطالعاتشو ارائه بده ،‌ تابحال كانادا- قبرس – استراليا و دبي با شكست و مخالفت مواجه شده و ظاهرا برترين طرح مالزيه

پس همگي بسيج شديم تا كليه اطلاعات اين منطقه براي زندگيه خانوادگي رو براورد كنيم و در كنارش ادامه تحصيل ما بچه ها

برخلاف قبل كه رفتن برام محال جلوه ميكرد بعد از سفر گذشته  به پروژه هايي مثل مالزي خيلي اميدوارم

شايد يكسال ديگه دوباره مثل ديروزم گذري بخاطرات قبل بزنم و بلطف خدا كه هميشه شامل حالم بوده شاكر باشم ، چون اطمينان دارم در هر موقعيتي بهترينها رو برام محيا ميكنه

ديروز وقتي داشتم خاطرات رو مرور ميكردم به حرفهاي آقا شهرام رسيدم اونجا كه با يه جمله استرس عجيبي بر من حاكم كرد : هروقت بر سر دو راه مونديم ، مطمئن باشيم يكيش خيرو ديگري شره ، اينكه كدومشو انتخاب كنيم تعيين كنندهء آيندهء ماست .....  و امروز خوشحالم كه رفتن رو انتخاب كردم ، احساس ميكنم سراسرش خير و صلاح و درس زندگي بود برام .

هرچند كه ميدونستم اما مطمئن شدم كه دستان مهربان خدا هميشه حامي و همراه منه ، پس اطمينان دارم هر اتفاقي در زندگيم رخ بده و هر تصميمي كه با درايت بگيرم صلاح زندگيمه و ضرر نمي كنم .

پس اميدوارم اين راهها و دريچه هاي جديد زندگي هم ، زودتر به بار بشينه تا اون رضايت قلبي و شخصيي كه هميشه آرزو داشتم روزي بدست بيارمش هرچه سريعتر بر پهنهء قلب و زندگيم جاري بشه

باميد ايام طلاييه حيات