یک حس غریب

ننوشته ها
نویسنده : الهه - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦
 

خيلي وقته ننوشتم ، اما نمي دونم چي بايد بگم و از كجا شروع كنم

آذزه و از آخرين كامنتم ۵ ماه ميگذره ،مثل همهء اون ايامي كه برمن گذشت ، و حالا خاطراتش ... 

امروز از اون روزاست كه دلم خيلي گرفته

يادم اومد خيلي وقته تو بلاگم چيزي ننوشتم

هرچند كه ميدونم اين ايام ننوشته در سايت چنان در قلبم حك شده كه هرگز پاك نميشه و نخواهم تونست با قلم بيانشون كنم اما ديدم بد نيست از حال امروزم بنويسم كه ريشه از چند ماه پيش داره همون موقعه ايي كه از سفر كوتاه مدت اما پرباره هند برگشتم

۲۶ تير (۱۷ جولاي ) راهيه هند شدم ، هيچي بنظرم عجيب نبود لحظهء اوج هواپيما احساس كردم به نقطهء اوج تجليي آمالم رسيدم 

واي ،‌كه حتي اگر دستام اجازهء تايپ مروره خاطرات رو بده قلب كوچيكم طاقت ياداوريشونو نداره

غربت ، تنهايي ، سختي و مواردي كه قبل از اين خيلي ذهنمو مشغول كرده بود، هيچكدوم اونجا احساس نمي شد خصوصا زمانيكه بعد از يكماه الميرا جان هم به جمعممون اضافه شد . زندگيي جديدي رو تجربه كردم، لحظه لحظهء سفر نشونه ها رو بيش از پيش احساس ميكردم ، ظاهرا دوماه مطلق در خلاء بودم

با اينكه خودم تصميم به برگشت گرفته بودم اما هرچي به زمان موعود نزديكتر ميشديم قلبم تنگتر ميشد ، عواطف اونجا و فضاي آرامبخشش دلم رو راضي به دوري نمي كرد ، اما چاره ايي نبود ، خصوصا روز آخر زمانيكه براي خداحافظي با دوستامون اقدام كرديم ، ظاهرا همهء عوامل عاملي براي ايجاد وابستگيي بيشترمون بودن ، چراكه از ايراني و خارجي تنها دنيايي محبت و صفا و يكرنگي نصيبمون ميشد . بالاخره ساعت ۵:۳۰ صبح ۲۱ سپتامبر (۳۰ شهريور) با كوله بار غم راه رفته رو برمي گشتيم ، آبيشيك ، سانجو و ساناز عزيز بدرقه كننده هاي حضوري و تا قبل از پرواز تك تك دوستان با صداي گرمشون بدرقهء راه سفرمون شدن.

لحظهء رسيدن چهرهء شاد خانواده هيچ تاثيري در وجودم نداشت ، قلبم جاي ديگه ايي مونده بود ، در بين مردم ديگه ايي ، در بين افرادي كه براي اولين بار ديدمشون اما براي هميشه با خاطراتشون زندگي خواهم كرد ...

بيشتر از دو ماه مي گذره و هنوز نتونستم چارچوب قبلي و عادي زندگيمو بدست بگيرم ، با اينكه در تمام اين ايام حضور نشانه هار رو احساس كردم اما ظاهرا خيليا رو هنوز نتونستم درك كنم .

باميد اون روز ....