یک حس غریب

تولد جشن نگرفته
نویسنده : الهه - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

دلم میخواست ٢٣ بهمن سومین سالگرد بلاگمو جشن بگیرم و پیامی تقدیمش کنم ، اما اون روزا واقعا وقت نکردم..

امسال عید مسافرت نمی ریم و تهرانیم و احتمال به یقین مهموندار ، واسه همین مامان تصمیم گرفتن دستی به سرو روی زندگی بزنن و از کاغذ دیواریه اتاقا گرفته تا ماشین (بنز) مدل بالاتر و تلویزیونه ۵٠ اینچ و .... بخاطر همین ٣ هفته است درگیر این برنامه هایمم و تازه تقریبا از دیروز همه چیز سامان گرفته و این هفته هم تعطیلات (از دوشنبه ۵ اسفند تا ٩ ام) با خانواده عزیزخان میریم بندر انزلی ، که قطعا خیلی خوش می گذره.

راستی حدودا یک و نیم ماه پیش یکی از شاگردام که خانم جا افتاده و سن بالایی هستن پسر یکی از دوستانشونو که در آلمان زندگی میکرد (آقا پژمان) رو به مامان و بعد هم من معرفی کردن ، متولد و ساکن اونجا بود و مدیر یه باشگاه ورزشی ، که حدودا بعد از ١-٢ تا تماس تلفنی و ٢ تا ایمیل کوتاه ازم عذرخواهی کردن که هنوز آمادگییه ازدواج در خودشون  نمی بینن و بیشتر بخاطر اصرار والدین وارد این رابطه شدن ، که البته رابطه ایی هم نبود و چه خوب همون اول موضعشونو مشخص کردنو و منهم با احترام جواب نامه شون رو دادم و  فینیش.. ٢٣ بهمن چهارشنبه بعد از کلاس خانم غفاری خلوتی گیر آوردن تا در مورد آقا پژمان از من سئوال کنن و منم مراتب رو اطلاع دادم ،‌خیلی ناراحت شدن و می دونستم چنین عکس العملی دارن ...

دوشنبه ٢١ بهمن : برای خرید رفته بودم تجریش ، پشت ویترین یکی از مغازه ها بودم که پسر محترم و پخته ایی ازم خواست تا لحظه ایی بهشون وقت بدم و علی رغم میلم درنگ کردم تا دور از ادب نباشه و ایشون خودشونو معرفی کنه ، ٢٩ ساله ، فوق لیسانس و شاغل و ... دعوت نهارشونو نپذیرفتم اما تلفنمو دادم تا بیشتر آشنا بشم باهاشون . شنبه ٢۶ ام قرار حضوری در کافی شاپ میدان ونک گذاشته و هر کدوم دیدگاههای خودمونو بیان کردیم ، آقا امیر پسر خود ساخته ، تحصیلکرده ،‌ هدفمند و پخته ایی بود اما از خانواده ایی متفاوت . اون شب از من خواستن تا در موردشون با خانوادم صحبت کنم اما بهتر دیدم هر دو در رابطه با تضادها بیشتر فکر کنیم و نهایتا  گام  بعدی رو برداریم .شب ماحصل جلسه رو برای امی تعریف کردم و نتیجه ایی رو که در ذهن داشتم (کات کردن) بهش گفتم که از دستم خیلی ناراحت شد و با دلایلش قانم کرد تا از منظر دیگه ایی به این آدم نگاه کنم ..

سه شنبه ٢٩ بهمن : تولد امیه ، چند روزه با آرش جان برای خرید یه گوشه موبایل میریم بیرون اما همش احساس میکردم تا خودش نباشه نمیشه انتخاب کرد پس به دادن پول اکتفا کردیم ، از طرفی خودش برای امسال یه برنامهء جالب داشت : ساعت ۶ بعد از ظهر سه تایی + ضحی جان و سینا جان رفتیم سینما آزادی ، سرور خانم هم مروارید و ملینا رو آوردن و رفتیم چارچنگولی و کلی خندیدیم ، بعد هم فست فود روبرو شام صرف شد  و چند تا عکس گرفته و خندیدیم . ١٠:٣٠ عمو با سرور خانم به جعممون پیوسته و بعد هم پاپ با بنز جدید اومدن دنبالمون که امی از دیدنه ماشینه جدید کلی خوشحال شد ، شب خیلی خوبی بود و به همه خیلی خوش گذشت .. (یاده دعوتیی که مناسبت حضوره امی در هند دادم افتادم )  آخر شب آقا امیر باهام تماس گرفت و ازم خواستن با خانوادم صحبت کنم و منم زمان خواستم تا بهشون اطلاع بدم .

چهارشنبه ٣٠ اسفند : قبل از شام امی اوراقی از دفتر خاطراتشو برام خوند ،‌ از نثر رونش و خاطرات تلخ و شیرینش کلی گریه کردم ، چقد خوبه که ما همیشه همو داریم اما لازمه بدونیم که کجا بهم نیاز داریم ،

پنجشنبه ١ اسفند : آخر شب امی شرایطی رو فراهم کرد تا با مامی در مورد آقا امیر صحبت کنم و مستقیما برای پاپ هم توضیح دادم و ازم خواستن تا تلفن پاپ رو بدم تا باهاشون تماس بگیرن ، جمعه صبح به آقا امیر زنگ زده و تلفن رو دادم (خیلی ازم تشکر کرد) شب با پاپ تماس گرفت و بنا به حضورشون در روزه یکشنبه به منزل شد ، تا ببینیم چی میشه