یک حس غریب

ّّ::::: .... :::::
نویسنده : الهه - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦
 

 

اولین برف زمستونیه امسال امروز بارید ، هرچند کم بود اما بالاخره اومد. همراه سوزو سرمای زیاد ...

چهارشنبه ٢٠ آذر بهزاد جان راهیه مالزی شد و همگی براش آرزوی موفقیت و پیروزی کردیم ،‌جاش واقعا خالیه

دوشنبه ١٨ام با فرا و بهی رفتیم بیرون برای اولین بار همو میدیدن و همگی برای سر راهیش کادویی تدارک دیده ، که دادیم . شب جالبی بود

سه شنبه ١٩ام عید قربان بود و دایی برای نهار و ادیب و بهزاد جان + دایی هم برای شام جای ما بودن .

این روزا بیشتر آموزشگاه هستم و دارم توجهمو معطوف اونجا می کنم ،‌شاید این در حال حاضر بهترین تصمیمم باشه ...

راستی شنبه ١۶ آذر توی آموزشگاه سرکلاس بافتنی مامی بودم که خاله جان تماس گرفته و خبر باور نکردنیه فوت ناگهانی سعید سلطانی رو دادن ،‌بیشتر شبیه یه فاجعه بود ،‌خانوادهء به این خوبی و شادی توی  چند سال گذشته ، دومین جوونی بود که از دست می دادن ، این در حالی بود که سپیده ، اولین فرزندشون ، ساله آخر پزشکی  ، ۵ ساله پیش در ١۴ام آذر بر اثر سرطان تو مدتی کوتاه دار فانی رو وداع گفت و امسال سعید که همسن بودیم  و یه دورانی هم بازی و الانم استاد دانشگاه بود ، سر یه اشتباه ساده و در اثر برق گرفتگی ، خیلی ساده از پیشمون برای همیشه رفت ..

اون شب چون نمی شد خودمونو برای مراسم برسونیم در جمع کوچیک خانوادگی در فراقش عذاداری کردیم ...

فرزانه مدتی دانشجوش بود و این پیام رو برام فرستاد:

سعید سلطانی ، بهترین - خوبترین - با شخصیترین - پربارترین پسر آسمانی که جاش بین ما زمینیا تنگ بود و به دیار ابدی شتافت ...  سه ماه باهاش کلاس داشتم و چیزهای زیادی باهاش درک کردم و امروز جای خالیشو خیلی درک می کنم . روحش شاد ...