یک حس غریب

از اون زمستون تا این زمستون
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

 

از پارسال تا حالا فقط یه کامنت روی بلاگم گذاشتم و امروز باز دیدم چه روزایی گذشته ...

انگار قسمته واسه حوالیه تولد بلاگم سری بهش بزنم ، بله این دفترچه ایام هم یکماه پیش ۴ ساله شد ..

تو کامنت قبل از سفر ۵ تا ٩ اسفند ٨٧ با خانواده عزیز خان اینا نوشته بودم که احتمالا خوش میگذره و حالا می نویسم که بینهایت خوش گذشت جزء سفرهای خاطره انگیزمون شد . البته جمعه ٩ ام من آزمون مدیریت آموزشگاه داشتم و ۵شنبه با کلی خاطره برگشتیم (آرش جان تو این سفر با ما نبود)

آقا امیر هم همون روز که تلفن پاپ رو بهشون دادم تماس گرفته بودن و واسه یکشنبه قرار شد تنهایی وبرای آشنایی بیان منزل ، راس ساعتی که قرار داشتیم اومد و با پاپ مفصل صحبت کردن ، پسر منطقی و هوشیاری بود و پاپ ازش خوششون امده بود اما جای تعمق داشت

بیشتر راه سفر هم صحبت همین موضوع و بعد هم بدون آرش بحث دوستش پرنیان بود و قرار شد پاپ و مامی هم در مورد این موضوع باهاش صحبت کنن ..

بعد از سفر آزمونمو دادم که در عین سخت بودن چند وقت بعد که نتیجش اومد خدا رو شکر بین عدهء معدود قبولیها بودم و کارتشو گرفتم.

آقا امیر هم چندبار باهام تماس گرفتن و درعین علاقه ایی که داشت با منطق تضادمون نمی تونست کنار بیاد و نتیجتا این موضوع هم منتفی شد.

اواخر اسفند خانواده دایی برای مستقر کردن بچه ها رفتن انگلیس و خودشون 20 روز و بچه ها 3 ماه موندن ، روزای غم گرفته ای بود ، ایام عید خاله جان اینا اومدن ، چند روزی رفتیم شمال اما هوا بد و سفر مسخره بود ، همون اواخر اسفند آرش جان انحراف بینی شو پیش دکتر باغی که استاد دانشگاه امریکاست عمل کرد و خدا رو شکر مشکلش رفع شد.

از اوایل اردیبهشت 88 به توصیه سرورخانم کلاسای عرفان رو با امی شروع کردیم (هر هفته جمعه ها ساعت 3 تا 7) فوق العاده و بی نظیره

(از اون به بعد همش رنگ حیات و تحول در زندگیمون می بینم)

الان که اینجام 5 دورهء کلاسا رو تموم کردمو ، دوره دفاعیم

پاپ دو جا پیشنهاد کاری عالی داشتن و هر دو کلید خورد 

آرش جان دوباره تو رشته هنرهای تجسمی دانشگاه قبول شد اینبار با سمت دانشجویی و استادی با هم ، کلوب عکسش خیلی رونق گرفت و اعتبار کاریش خیلی بالاتر رفت و جندین مقام داخلی و خارجی جدید کسب کرد ، ارتباطش با ما ها خیلی بهتر شده و جدیدا که با پرنیان هم کات کرده ، هرچند تنهایی شاید براش سخت باشه اما انگار به یه آرامشی رسیده  .

مامی هم کارش خیلی پررونق شده و همین چند روز پیش یه ساختمان تجاری خریدن که ایشالا تو سال جدید همین موقعها شاید دفتر کار من یا آرش باشه .

از همه مهمتر : تو تابستون بود یه روز با آرش از بیرون میامدیم که لابی-من یک نامه انگلیسی داد بهمون ، از این نامه ها واسه ارش زیاد میاد اما این یکی ماله امی بود ، در عین ناباوری برنده لاتاری امریکا  شده بود وچهارشنبه 21 ابان با پاپ و امی سه تایی رفتیم انکارا واسه مصاحبه اش دوشنبه 25 ابان مصاحبه داشت و فرداش هم ویزاش اومد و روز بعدش هم با دنیایی خوشحالی برگشتیم ، امی 10 اردیبهشت میره دالاس تگزاس . چند وقته پیش هم در مورد بهزاد با مامی صحبت کرد و مامی هم با پاپ و خلاصه همه چیز داره فوق العاده پیش میره ، حتما تا قبل از عید عمو اینا صحبتی در این رابطه خواهند کرد و عید یا بالاخره قبل از رفتن امی مراسم یا نامزدی برقرار میشه ، واقعا بهتر از این نمیشه ، بهزادی هم چند روز پیش ازمون GRE داد و قبول شد فروردین هم آخرین امتحانای فوقش رو میده و 30 فروردین میاد ایران ... دیگه اینکه امی جون هم بهمن با معدل 19:25 فارق التحصیل و این ترم نفر اول دانشگاه شد و الانم مشغول کارای فارق التحصلی و پزشکیشه ..

واسه تولد امسالشم به دعوت مامی رفتیم دالون دراز (باتفاق خاله جان و عسلی و مامانی که واسه تعطیلات ۴٨ مهرم اومدن تهران) و کادوهاشو دادیم بعد از نهار هم سینما استقلال نیش زنبور و دیدیم و خندیدیم (به سفارش بهزادی که خواسته بود واسه تولد امی یه کادویی بگیرم ، یه کیف شیک با شلوارجین همرنگش خریده و وقتی گفتم از طرف بهزاده کلی ذوق کرد)

منم مهر بینی مو عمل کردم ، تابستون هم اداره یه کلاسایی واسه مربیا گذاشت (شیوه های نوین تدریس) کلاس فوق العاده ای بود با یه استاد خیلی خوب ، جنتل و جدی ، بین تمام کلاسا نفر اول شدمو در همون حین ضمن احترام متقابل با استاد ارتباط صمیمی فیمابینمون ایجاد شد مثل دو تا دوست کاری که امیدوارم با حفظ حریمها همیشه پابرجا باشه ، هیچوقت فکر نمی کردم چنین فرد سختی دل ظریفی داشته باشه و مثل بچه ها برام درد دل کنه منم واقعا اونقد احساس راحتی دارم که ایشونو عضوی از خانواده می دونم (بهر حال حضور هیچکس در زندگی انسان بی  دلیل نیست ، در هر حضور راضی نهفته برای عروج ما در مسیر کمال ، باید که راز این حضور رو دریابیم) همیشه  آرزوی بهترینها رو در کنار همسر وتک گل زندگیشون دارم ...

از مهر دارم بصورت غیرحضوری پیش می خونم چون برای ادامه تحصیل در مالزی یا کانادا لازمه اما اگه بخونم شاید امسال دوباره دانشگاه قبول بشم اونم مدیریت ، رشته ایی که جدیدا خیلی مشتاقش شدم ..

شاید چرا که نه.

راستی ازدواجی های امسال :

               پرستو و احسان (با یه مهمونیه خیلی مفصل)

               آقا وحید (با یه مهمونی که خیلی خوش گذشت)

               حمید مراد.. (هم خونه دوران دانشجویی آرش جان)

               حمید گر.. (دوست صمیمی آرش جان)

               الهه (خواهر عاطفه دوست امی)

               و از همه غیرمنتظره و عجیب تر (سیما) دوست من که با دوست آقا محمد در هند ازدواج کرد و الان اونجاست (خیلی باحال بود منو و آقا محمد هر کدوم تا مدتی تو شوک بودیم ، تا دو روز الکی با خودم می خندیدم و به تقدیر احسنت می گفتم)

 

اواخر اردیبهشت امسال خانم باقر.. مدیر دبیرستان فاط.. باهام تماس گرفتن و ازم خواهش کردن برای تدریس کلاسای تقویتی بچه ها که قراره قبل از آزمونای خرداد برگزار بشه باهاشون همکاری کنم ، دلم برای مدرسه ، همکارام و شاگردای قدیمم تنگ شده بود هرچند که خیلی اشون فارغ التحصیل شده بودن اما هنوز یک گروهشون بودن ، پس قبول کردمو تاحدی از بقیه کارام زدمو و ۵ جلسه کلاسو رفتم (از ١٣ تا ١٧) آخرین جلسه کلاس خانم باقر.. ازم خواستن برای دریافت حق الزحمه به دفترشون مراجعه کنم ، رفتم و قبل از اینکه چیزی بگن ، گفتم اینبار هم هزینه کلاس رو خرجه خود بچه ها بکنین (اصلا  قبول نمی کردن و با اصرار من درآخر مثل همیشه با نگاه پرمهر و معناشون ازم تشکر کردن) واون پیوند احساسی که همیشه مثل مادر و دختر بینمون دوباره