یک حس غریب

دنیای این روزای من
نویسنده : الهه - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
 

 

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه

هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه

جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره

اینجا تو این قطب سکوت

کابوس طولانی تره ....

.

وقتی دلی گرفته از حسه تنها بودنه ...

.

انگار همه چیز سرجاشه اما دلم قد یه کوه گرفته و اینجا تنها مامن منه

.

26 تیر (17 جولای 2011) نازنین خواهرم ازدواج کرد و 13 مرداد هم دوتایی با هم رفتن به سرزمینی دور که قدم در مسیر موفقیتهای بعدی بذارنو ظاهرا اینبار خواهرکم چون تنها نیست از همه چیز خیلی راضیه

امروز هم داداش خوبم که از طریق همین دفترچه الکترونیکی سالهاست بهم پیوند خوردیم خبر فوق العاده عقدشونو داد (احتمالا 10 مرداد بوده ) و بالاخره داداشم تو کشور غریب و زیر بار حجم زیاد درسای دکترا از تنهایی دراومد

(خدایا یه دنیا شکرت ، همه چی همونطور شد که همیشه واسه عزیزام ازت می خواستم ، اما کمی تنها شدمو به اینجاش فکر نکرده بودم ....)

.

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده