یک حس غریب

يه حس غريب
نویسنده : الهه - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
 

   

 چندین بار ساختمو ننوشته رها و فراموشش کردم ولی امروزیه حس غریب بالاخره  منو وبلاگ نویس کرد ، شاید همیشه فرصت ثبت لحظه ها یا نوشتن رو نداشته باشم  ، اما خوشحالم که استارت زده شد و امیدوارم ذیق زمان مجال ادامه رو از من نگیره

تدریس مداوم در کلاسهای مختلف خستگی مفرط برام ایجاد کرده بود و مشتاق استراحتی طولانی مدت و بی دغ دغه بودم که هفتهء پیش تعطیلات 4 روزهء تاسوعا این فرصت رو به من میداد پس بر آن شدم از 2 روز جلوتر بار سفر رو بربندم و آن هم مستلزم ثبت مرخصی و یا جابجایی با یکی از همکاران بود (که تلاش کردم اما تحقق پذیر نشد) پس ناچارا دروغی مصلحت آمیز برای این مشکل پیدا و ظهر یکشنبه با مدرسه تماس و اظهار کردم در راه سانحه ای جزئی  پام رو دچار آسیب کرده و باید مدتی استراحت کنم ، فردای اون روز تعطیلات رو شروع و صبح یکشنبه 23 بهمن بعد از 6 روز استراحت و روحیه ایی متحول سر کار حاضر شدم اما نمی دونستم که من درخوشی و دانش آموزام اما ...

امروز وقتی وارد دبیرستان شدم همهء همکارا با نهایت دلسوزی جویای احوالم شده و ناچارا تعطیلی رو بهونه ای مناسب برای بهبودی بیان کردم ، خانم معاون چندین بار اذعان نمود که بچه ها خیلی یادتون کرده و مرتبا سراغتونو می گرفتن ؛ اما وقتی سر کلاس رفتم باورم نمی شد عدم حضورم این همه تاثیر منفی در روحیه شاگردام ایجاد کرده باشه ، ابتدا جویای حالم شدن و سرانجام از این مدت گفتن :

  : امروز آمدیم ببینیم اگر شما نباشین از این مدرسه بریم (با اینکه غیرانتفاعی ست و می دونن که  شهریه شون استرداد نمی شه)

  : تمام این ایام برای سلامتی و بهبودی و برگشتتون دعا می کردیم

  : روزای بدی بود و تعطیلات بدی ، به فکر شما که شاید دیگه نیاین

  : مدرسه می گفت شاید دیگه نیاین و ما هم تصمیمون و گرفته بودیم اگر نیاین ما هم نیایم

  : یه دبیر جای شما اومد اما اونقدر گریه کردیم که کلاس و گذاشت و رفت

  : تلفن منزل رو مدرسه داد اما هرچی تماس گرفتیم کسی جواب نداد

   ......

شوکه شده بودم و در دل خودمو ملامت می کردم ، صداقت کلامشون و چهره های مضطرب هراسانشون حقیقت کلامشون رو برام هویدا میکرد همیشه عاشق دانش آموزام بودم و برای موفقیتشون از جون مایه میذاشتم و اونا هم منو مورد لطفشون قرار میدادن اما هیچ وقت تا این حد احساسشون رو به خودم نزدیک ندیده بودم (من از دست فشار کار فرار کرده بودم و اونا از این فرار آنی عذاب کشیده بودن) از ابراز احساسشون تشکر و بهشون اطمینان دادم که باز ایام قبل دوباره تکرار میشه و همه چیز عادیه (حالا می فهمم چرا خانم معاون چندین بار احساس بچه ها رو بیان کرد)

قرار بود کلاس رو با هم تزئین کنیم با اینکه من نبودم همهء زحمتا رو خودشون کشیده بودن حتی در سايت کامپيوتر رو رنگ آميزی کرده - تمام کامپيوترها رو با اسپری تميز و سقف رو هم تزئين کرده بودن ...

امروز بچه ها با عواطف پاکشون درس بزرگی به من دادن (وقتی عاشق کارت باشی عاشقای زیادی پیدا میکنی و این در شغل من تحقق پذیره چون لمسش کردم )

امروز به ارزش والای حرفه ام پی بردم و جون تازه ای گرفتم .

همین حس غریب منو وادار به نوشتن کرد تا روز و روزها بخوانم و فراموش نکنم ..