یک حس غریب

یک بام و چند هوا
نویسنده : الهه - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 

11 ماه پیش پسری که به واسطهء کاری سلام علیکی با هم داشتیم بهم پیشنهاد ازدواج داد ، و بعد از 1 ماه جواب اصرارش ، انکار من بود و ماجرا تموم شد به طوری که ارتباط کاری ما هم از بین رفت .اما در طول این مدت احساس اینکه باز دلی رو شکستم فشار روحی ای رو داشت بهم وارد می کرد ، تا اینکه بالاخره عید فطر رو بهانهء مناسبی برای رفع کدورتها و نجات خودم از عذاب وجدان دیدم ، با تماسی تلفنی جویای حالشون و متقاضی رفع عدم ارتباط شدم و بر خلاف انتظارم برخورد فوق العاده منطقی از ایشون دیدم .( جواب من همون نه بود اما تاکید به ارتباط کاری بدون در نظر گرفتن اونچه که بین ما گذشته بود رو داشتم ) همه چیز برگشت به حالت اولیه خودش و احساس می کردم که بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده و این حس انرژی مضاعف بهم می داد .

موضوع بر همین روال ، به خوبی میگذشت تا اینکه

اولین شب ورودم به مشهد (در۲ کامنت قبل تر) تلفنی از جانب همین آقا داشتم که خواستار برقراری شناخت بود و بعد تصمیم ، صحبتش این بود که شما بدون اینکه من رو بشناسید جواب نه رو دادید چطوره مدتی با هم آشنا باشیم و با منطق به جواب برسیم . صحبت به درازا گشید چون برای من قبول این مسئله آسون نبود پس قرار شد فکر کرده و نتیجه رو اعلام کنم .

یک هفته فکر نه کابوس ( آدم بسته ای نیستم اما به ارتباط قبل از ازدواج-عشق و این حرفا هیچ اعتقادی ندارم و با خیلی ها همین کار و کرده بودم اما نمیدونم این یکی چرا با بقیه فرق می کرد  ؛ شاید به دلیل تیپ - چهرهء جذاب و نافذش بود و از طرفی متانت پشت اون چهره؛ ) تا اینکه تسلیم حرفش شدم و به برقراری ارتباط برای آشنایی تن دادم ، اما طرف مقابل آدم منطقی بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم و همهء جوانب امر و برای راحتی من در این ارتباط فراهم میکرد تا اینکه بعد از سه هفته که فقط گاهی تلفنی با هم صحبت می کردیم . دیروز جمعه بعد از کلاسی که داشتم با هم قرار گذاشتیم تا مطالبی رو رودررو در میون بذاریم پس دنبالم اومد ، 10 ماه بود که ندیده بودمش ، بنظرم فرق کرده بود ، به رستورانی رفته و پس از صرف نهار مفصلا صحبت کردیم .

نتیجه :

ایشون منو برای آینده می خواست در صورتی که با داشتن امکانات اولیه هنوز خودش رو آمادهء این مسئله نمی دونست و من هم شرایط این ارتباطات رو نداشتم ، پس فارق از هیچگونه دلخوری در نهایت منطق همه چیز رو به سرنوشت سپردیم و قرار شد هر یک به تنهایی برای تعالی زندگیش تلاش کنه تا روزی که ببینیم تقدیر چه میکنه .

بعد از پایان صحبتها منو به منزل رسوند و خودش هم بدنبال سرنوشتش .

روز خوب و مثبتی بود ، از اینکه هنوزم به اعتقاداتم پایبندم احساس شعف می کنم و باز از اینکه آدمهایی که سر راهم هم قرار می گیرند همه منطق رو حاکم احساساتشون می کنن خدا رو شاکرم .

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري 

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده

شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشی