یک حس غریب

منهم يکساله شدم
نویسنده : الهه - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
 

بعضي وقتها حرف زدن خيلي سخته, بعضي وقتها كه نمي دوني چرا بيهوده بغضي در گلوت مونده . بعضي وقتها كه نمي دوني چرا احساس تهي بودن مي كني . بعضي وقتها, نه شايد هم خيلي وقتها. وقتي كه از خنده هاي دوستات لذت نمي بري, يا دلت براي ورق زدن يك مجله تنگ نمي شه, مي خواي تموم كتابا رو بهم بريزي و لباسا رو پرت كني تا در ميان اين بي نظمي گمشدات رو پیدا کنی. مي گردي, خسته مي شي , در خلوتت اشك مي ريزي , امـا نمي يابي...گم كردي يا خودت گم شدي؟ از اين واژه فرار مي كنی چرا كه نمي خواهی باور كنی كه گاهي مي شه در خود گم شد. مي شه گيج و مبهوت ساعتها دنبال خود گشت اما نيافت... در هيچ كجا, هيچ زمان خودت را نمي يابي. باز هم چيزي در قلبت تهي مي شه, باز هم بغضي بر گلوت چنگ مي زنه, باز هم تو مي موني و گمشدات. خودت هم نمي دوني دنبال كی يا چی هستي ! چقدر دنبال خودت گشتي؟ روزي, نه , سالي چند بار در خونهء دلت رو مي زني و براي سفر به درون توشه اي نمي خواي.

برو خودت رو بياب و از كوچه هاي تنگ سردرگمي رد شو. برس به اونجايي كه من هم نمي دونم كجاست. اما هر جا كه هست زيباست, چرا كه تنها خودت به اندازه خودت زيبایی...

می خواستم متن این کامنت رو با شعف شروع کنم چون وبلاگم الان یکسال و یک هفته ای شده اما مسئله ای از دیشب بد جوری منو بهم ریخته .

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه مشکلات جزئی زندگی رو کنار بذارم چقدر از لحاظ انسجام و عاطفهء خانوادگی در رفاهم . وقتی از دور نگاهی به زندگیم و خانوادم می ندازم بارها خدا رو شکر میکنم چون همش محبته - علاقه - دوست داشتن - از خود گذشتگی های منطقی و کلا لطف خوش و اما نقطهء مقابل زندگی بعضی از مردمه که برام قابل تصور نیست ...

یادمه ۵ ساله پیش زمانیکه اولین دورهء کاریم رو شروع کردم توی شرکت با انوشه دختر جونی که ۴ سال از من بزرگتر بود و تقریبا از لحاظ سکونت در همسایگی هم بودیم ؛ خیلی رفق بودم از خانواده ای فوق العاده مرفع و تحصیلکرده بود اما اون موقعها حال و هوای عجیبی داشت و از سرنوشتش زیاد برام تعریف میکرد تنها ۲۴ سالش بود و با داشتن یه پسر ۳ ساله شیش ماهی میشد که از همسرش جدا شده بود . شاید این اولین داستان تلخی بود که در بین دوستام باهاش برخورد کرده بودم و تحملش برام خیلی سخت بود ؛ بیشتر این مسائل رو تو فیلما دیده بودم کاری هم ازم بر نمی اومد جز اینکه به درد دلاش گوش بدم . (اون موقع تنها ۲۰ سالم بود و در زندگیه هیچکدوم از اعضای خانواده حتی خانوادهء دور هم این مسائل رو ندیده بودم ) و این همیشه برام سئوال بود مگر فاصلهء عشق و نفرت تا چه حد کوتاهه که انسانها رو به این مرحله از تصمیم میکشونه!. انوشه معتقد بود وقتی خیانت در کار باشه حتی از خوبیهاش هم دیو پلیدیه نیرنگ میسازی مثل من که با یادش فقط نفرت از مقابل چشمام رد میشه .(انوشه بخاطر حضور زن دیگه ای در زندگی همسرش پای خودش و از زندگیش کنار کشیده بود.)  از اون روزا خیلی میگذره بماند که ۳ ساله بعد انوشه و همسرش مجددا با دیدی جدید زندگیه شکست خوردشونو پرچ زدن و از نو شروع کردن که کاش همهء  اینجور داستانا همینطوری تموم بشه . (از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی و  سعادت ابدی کردم)

اما افسوس که هر گوشهء این خرابات سوته دلانی خفت اند ...  و دلتنگی دیروز و امروز من از همیناست .

مهشاد دختر ۱۷ ساله ای که ۱ ساله می شناسمش (یکی از هنرجوهای مامانه) ؛ خانم - دوست داشتنی - ظاهری آروم و زیبا . بیشتر از ۱ ساله به عقد پسری مثل خودش موقر و  آراسته در اومده اما اینبار بخاطر دخالتهای نابجای خانوادهء طرفین دیروز در منتهای عشق سند جدایی بر شناسنامهء هر جفت صادر شد . نمی دونم تاوان این بی مروتیها رو کی میده - چه جوری میده ؟!  ///  آیا می شه روزی که وصل مجدد این دو رو هم شاهد باشم یا این تنها یه خیال بچه گانه و پوچه . ... واقعا نمی دونم و باز نمیدونم چرا ما آدمها به این واقعیت نمی رسن که :

اگر انسانها بدونن فرصت با هم بودنشون چقدر محدوده محبتشون نسبت به هم نا محدود میشه.

 کاش میشد دیدنت رویا نبود             کاش می شد هیچ کس تنها نبود 

گفته بودی با تو می مانم ولی           رفتی و گفتی اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام           شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا کردم برای بازگشت                  دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی                   کاش روز دیدنت فردا نبود  

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امروز تولد المیرای من -خواهر کوچولویی که وارد  ۲۱ سالگی شد- (اصلا باورم نمیشه)

اینقد از غم و غصه ها نوشتم که یادم رفت این خاطره مهم رو ثبت کنم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

از ۴ شنبه پدر و مادر عزیز بواسطهء کار مشترک سفری داشتن دیشب آرش عزیز به فرودگاه و دنبال مامان رفت . پدر جان هم خدا بخواد  ۲ شنبه تهران هستن .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تو این مدت نبودن والدین تمام زحمتای خونه رو دوش المیرای عزیز بود چون دیروز دو امتحان همزمان داشتم (دو مدرک مربیگری) و تمام این مدت در حال مطالعه بودم . دیروز امتحانا رو دادم اولی کتبی خوب شد و دومی بر خلاف انتظارم پروژه ای بود و ۲ هفتهء دیگه باید تحویل بدم . <تا چی بشه.>

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

راستی یکشنبه گذشته ۲۲ بهمن با دختردایی و پسر دایی عزیزم و آرش جان بدون حضور المیرا عزیز (که ۲ هفته است مسافرت بین ترم رفته بود و ۲۳ م تهران رسید) یه گردش یه روزه به غار رودافشان ـ در ۱۱۰ کیلومتری تهران نرسیده به فیروزکوه ـ  داشتیم که واقعا خوش گذشت ؛ بماند که روز بعد تمام اعضای بدنم گرفت ؛ اما کلا خیلی خوب بود .