یک حس غریب

قاصدک
نویسنده : الهه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

 

چقدر عجیبه:

تا وقتی که مریض نباشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نزنی کسی به سمتت برنمی گرده

 تا گریه نکنه کسی نوازشت نمی کنه

تا قصد رفتن نمی کنی کسی به دیدندت نمیاد و

تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه

چرا زندگی باید اینجوری باشه؟!؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوشنبه ۳۰ بهمن: برف اومد و پروازا کنسل و عزیمت پدرم به ۳شنبه عصر موکول شد .

سه شنبه ۱ اسفند: شب با حضور پدر عزیز جشن مختصری به مناسبت تولد المیرای نازنین گرفتیم . 

چهارشنبه ۲ اسفند: ساعت ۸ صبح دوباره پدر - مادر و آرش جان به دعوت آستان قدس راهی مشهد شدن (برای شروع یک پروژهء مشترک) منهم کلاس داشتم ساعت ۷ شب خونه بودم که شهرزاد جان تلفنی تماسی گرفت و مشتاق دیدار حضوری جهت خداحافظی بود (شهرزاد دختر عموم با خواهرزادش ساناز برای ادامهء تحصیل قصد عزیمت به هند رو داشتن) پس قرار شد به منزل عمو رفته و هم رو ببینیم ؛ از ساعت ۹ تا ۱۲ شب با المیرا جان خونهء عمو بودیم . دلم خیلی می خواست در این سفر اونا رو همراهی کنم ازشون خواستم شرایطش رو برای منهم براورد کنن.(بچه ها جمعه ساعت ۶ صبح پرواز داشتن)

پنجشنبه  ۳ اسفند: دوباره تا ۷ شب کلاس داشتم رسیدم خونه المیرا جان با دوستش شهرزاد در حال درس خوندن بود . دو روزه حال عجیبی دارم ؛ خودم میدونم از چیه ؛ یکیش حال و هوای رفتن از ایران که با دیدن بچه ها در من تشدید شد و دیگری قراره فرداست ...

جمعه ۴ اسفند: روز سه شنبه بود یکی از همکارای خوبم بهم زنگ زد ؛ من جمعه دارم میرم باشگاه سوارکاری اگه دوست داری بیام دنبالت با هم بریم ؛ گفتم اگه بشه از هفتهء دیگه میام چون این هفته خانوادم مسافرتن و خواهرم تنهاست ؛ اصرارش به اومدنم برای همین هفته بود تا اینکه نهایتا گفت میخواستم ملاقاتی با برادرم داشته باشی که فقط تا شنبه تهرانه و برای موقعیت کاریش تا یکماه دیگه نخواهد آمد ؛ و بلاخره کلی از شرایط برادرش گفت و  قرار شد منهم به وی خبر نهاییم رو بدم . ...   با خودم خیلی فکر کردم ؛  در آستانهء ۲۶ سالگی هستم یه هدف بزرگ و نهایی در ذهنم داشتم و اون هم رفتن از ایرانه که تا بحال برام محقق نشده و شاید به این زودی ها نشه اما بخاطرش از خیلی از تعلقاتم گذشتم از جمله ازدواج که اصلا بهش فکر نمیکردم و تمام موارد پیشنهادی رو دیده و ندیده رد می کردم (چون تا بحال تصور میکردم تنهایی راه رفتنم بازتره اما مدتیه به این نتیجه رسیدم شاید کسی باشه که با هم همراه بشیم . پس چرا همهء درا رو به روی خودم بستم) پس اینبار اشتباه همیشه رو نکردم و با توجه به  شناخت ظاهری از همکارم ایشون رو تا حد زیادی از لحاظ برخورد و شخصیت خانوادگی به خودم نزدیک میدیدم پس چهارشنبه طی تماس تلفنی قرار جمعه رو هماهنگ کردم . ساعت ۱۰ صبح جمعه روبروی مجتمع تجاری گلستان قرارمون بود که دو ماشینه رسیدن ؛ همکارم تنها و من با برادرشون همراه شدم  تا باشگاه ایشون کمی از خودش و منهم متقابلا .. صحبتهای شناخت اولیه انجام شد ؛ بعد از باشگاه همکارم از ما جدا شده و ما نیز به ادامهء صحبت پرداختیم و نهایتا ساعت ۳ ظهر ایشون منو به منزل رسوندن . (جمع بندی : آقا شهرام تحصیلکرده - از خانواده ای خوب - با موقعیت خوب کاری و مالی - جدی و متولد شهریور ۵۳  اما فعلا مخالف با رفتن از ایران که بجز این مسئله ظاهرا بقیه صحبتهای بینمون خیلی خوب برای امروز تموم شد و ایشون هم راضی از این آشنایی تقاضای دیدار مجدد داشت اما من جوابی ندادم تا بعد ... )

همون روز ساعت ۴ بعدازظهر پدر و مادر عزیز از مشهد رسیدن ؛ آرش جان با پرواز ساعت ۲۰ اومد و  ۱۰ شب خونه بود .

حالا دو روزه که حال عجیبی دارم باز بین یه راه برزخی گیر کردم . درسته میگن ساختن سرنوشت هرکس دست خودشه اما چی میشد آدمی از طالعش مطلع بود . (نمیدونم شاید من مقصرم که چیزهایی غیر از اونچه که الان در دسترسم می خوام) دیشب در خلوت خودم خیلی گریه کردم به امید اینکه کمی دلم آروم بشه اما نمیدونم چرا دوباره الان مثل آسمون  بغض به گلوی امروز نتونستم تحمل کنم و چشمام بارونی شد .

مونس همیشگیم حافظ اینو گفت :

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد

کارم بدان رسید که همراز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد

...

خون شد دلم به یاد تو هرگه که در چمن

بند قبای غنچهء گل می گشاد باد

از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکو نهاد باد