یک حس غریب

باز باران
نویسنده : الهه - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧
 

دوشنبه ۱۳ فروردین : آرش جان دیشب از سفر چند روزه کرمانشاه با نشاط برگشت و کلی تعریف داشت . برای امروز برنامهء خاصی نداشتیم . عصر به دیدن ادیب جان رفتیم که مادرخانمش هم بودن و دایی و خانواده هم سری زدند . ۹ خونه بودیم و یکساعت بعد عمو فریدون و خانواده به دیدنمون اومدن . سرور خانم کارگر خانوادگیشون (گلسا) که کر و لال هم هست رو برای مدتی آورده بودن تا پیششون باشه .

سه شنبه ۱۴ فروردین : از صبح بخاطر مامان جان دنبال طرح شیکی برای جعبه بودم (برای پروژهء جدید مشهد) ، هوا برعکس دیروز که بارونی بود آفتابی و عالی طوریکه فقط دلم میخواست قدم بزنم  اما زیاد حالم خوب نبود ولی مقید شدم کار مامان رو انجام بدم (چون برای فردا لازم داشتن) پس به هر زحمتی شد تا ظهر خودمو کشوندم نهایتا هم با چند ورق مقوا ساعت 3 خونه رسیدم (از نتیجهء تلاشم راضی نبودم) . کلاس بعدازظهر فرهنگسرا رو کنسل کردم . شب دوباره مادرجان و پدرجان برای تهیه جعبه به گلستان مراجعه و برگشتن ، قبل از خواب وسایل مامان رو بستم و با هم جعبه رو تزیین و شیرینی های قابل ارائه رو در اون چیدیم . کارا خوب پیش رفت. امشب دوباره خانم هاشمی تماس گرفته و برای دیدن مامان در مشهد برنامه ریزی می کرد . (بعد از تماس مامان بهم اشاره کرد : اونجا نظر منو در مورد هدفشون می پرسن من خواهم گفت با خودت صحبت کنن . نظرت چیه!؟

من میخوام از ایران برم با این اتفاقات پام اینجا گیر میشه ، از طرفی از خانوادش خوشم نمی یاد .

اونم میخواد بره ، از این لحاظ بهونه ایی نیست ، 3 ساله که منتظرتن ، برادر کوچکترش ازدواج کرده خانم هاشمی با کنایه گفت اما ایشون دلش جای دیگه گیر بوده ، به نظر منم پسر قابل و خوبیه با خانواده ایی محترم و اصیل .

گیر من بوده ! چه حرفا ! دختر گیرشون نیومده میخوان زمان رو بهونه کنن ، اما بازم هر جور خودتون صلاح می دونین . )

مامان معتقد بودن نباید نسبت به مردم اینجوری قضاوت کنیم البته کاملا موافق بودم و قبول کردم از طرفی به نسبت قبل بازتر شدم ، خب نمی خوان دارم بزنن که ، نهایتا یه صحبت و .. بعدشم مدتهاست خودمو سپردم به خدای خوبم هرچی خودش صلاح بدونه همون میشه (چون مطمئنم بهترینها رو برام رقم میزنه) پس لااقل با پافشاریهای قبلیم بر خاستهام جلوی تقدیر رو نمیگیرم . مدتیه یاد حرف دکتر احمدی منش می افتم (5 سال پیش در سمینارهای راه موفقیت و خدا شناسیشون شرکت می کردم و به حق چه تاثیر مثبتی در روحیهء منفیه چند ساله پیش من داشت) دکتر میگفت: " زمانیکه اراده به انجام تحولی در زندگی می کنید دقیقا در همون زمان سنگهای مکرر پیش پاتون قرار می گیره تا شما رو از تصمیمتون بری کنه اما اگر راسخ باشی و پا پس نکشی برنده تویی نه موانع ." حدود یکماهه که تصمیم جدی به رفتن گرفتم اما وقتی نگاه می کنم دقیقا در همین زمان اتفاقات عجیبی افتاد ، با آقا شهرام شروع شد (7 ماهه با خواهرشون همکارم ، چرا الان برادرشو بهم معرفی کرد!) ، آقا نوید مثل یکسال پیش شده و با اینکه توجیهش کرده بودم اما دقیقا در همین زمان  چندین بار تماس گرفته و sms میزنه و پیشنهادات قبلی رو تکرار میکنه ، (آقای رمضانی ، دانشجوی پدرجان که 5-6 ساله همو میشناسیم و مدتهاست بعنوان طراح و Designer در کنار پروژه های کاریمون همکاری میکنه) حالا به مامان زنگ زده و در مورد من .... ، و تا حالا هم برادره خانم هاشمی . تازه از همهء اینا مهمتر و حیاتی تر صحبت رسمی شدنمه . خلاصه نمیدونم  آخرش چی میشه ، اصلا آخرش کجاست !...! و باز یاد حرف آقا شهرام : "خیر و شر کدومه !؟!"

امروز آقای کردی از هند توی نت برام پیام گذاشته بودن که دیروز مدارکم به دستتشون رسیده و امروز برای ثبت نام اقدام خواهند کرد . استرس عجیبی داشتم .

چهارشنبه 15 فروردین : اولین روز کاریه سال جدیده ، صبح بهمراه مامان جان ساعت 6:45 با آژانس از خونه زدیم بیرون من سر شهرک تو ایستگاه سرویس و مامان جان راهیه فرودگاه . اداره ازم درخواست کرده بود اول وقت اونجا باشم تا طرح دعوتنامهء دبیران برتر منطقه رو که طراحی کرده بودم براشون ارئه بدم ، ساعت 8 صبح دفتر آقای رضالو و رجبی مسئولین متوسطهء منطقه طرحها رو ارائه دادم . از همهء اونها خوششون اومد و نهایتا یک کار رو برای چاپ تعیین و قرار شد تا آخر کار به عهدهء خودم باشه چون بحق نیروی متخصصی در این باب نداشتن ساعت 9 مدرسه بودم اونجا  با دیدن همکارا و بچه ها بشاش و شاد شدم، فضای عجیبی حاکم بود ، خانم جلیلیان از سفرش به قبرس و گذران تعطیلات و خوشیهاش میگه ، زنگ اول رو گذاشتم برای تعریف بچه ها از اونچه که تو این ایام گذشته ، یکیشون نامزد کرده بود و خوشحال ، بشرط اینکه تعریفش از کلاس بیرون نره خواستم برای همه تعریف کنه ، همه گفتن و منهم نهایتا در چند کلمه تعطیلاتم و تشریح کردم . روز پرنشاطی بود ، در برگشت با خانم جلیلیان همراه بودم . برام از قبرس یک آلبوم فوق العاده شیک و مدرن که از چوب طبیعیه درختان ساخته شده بود به یادگاری زحمت کشیده که خیلی تشکر کردم .

تلفنی مفصل با هند صحبت کردم باز مدارکم مشکلی داشت ، مدرک پیش دانشگاهی ندارم و بدون پیش امکان ثبت نام در رشته های مهندسی نیست حتی دانشنامهء فوق دیپلمم از اعتبار اونها ساقت بود ، آقای کردی معتقده بهتره در یکی از رشته های علوم انسانی ثبت نام کنم چون پیش نمی خواد و یا با تاکید به اینکه بین خودمون بمونه کسی هست که مدرک پیش صادر میکنه و میشه یه مدرک تهیه کرد و قرار شد من اینحا با خانواده موضوع رو مطرح و نتیجه رو اعلام کنم . ایشون هم جمعه با این آقا قرار داشت و قرار شد تمام جزییات این موضوع رو برام پرس و جو کنه .

پنجشنبه 16 فروردین  : صبح مدرسه بهمراه خانم بیات با دروبین فیلمبرداریه خانم جلیلیان که دیروز تو مدرسه امانت پیشم گذاشت تا امروز بنا به درخواست اداره از رشته ها و محیط کلاسها فیلمی تهیه کنیم ، مشغول شدیم به تک تک کلاسها مراجعه و تا ساعت 3 ظهر مشغول بودیم . دروبینو با خودم خونه بردم تا بعد از انتقال فیلم به کامپیوترم اونو برای خانم جلیلیان با آژانس بفرستم . ساعت 8 شب همگی بدون آرش جان عازم فرودگاه و استقبال مامان جان شدیم ، پرواز تازه ساعت 10:30 نشست و حوالی 12 خونه بودیم . پروژهء  مامان با موفقیت و استقبال فراون مواجه شده و مامان جان از این بابت خیلی خوشحال بودن . خانم هاشمی و مهمانداریشون و صحبت با برادرشون و خلاصه این خبرها هم براه بود .

آقای رضالو متن دعوتنامه رو با پیک به مدرسه ارسال کرد و ازم خواسته بود یک نمونه کار روز دوشنبه به دستش برسونم تا در صورت تائید نهایی بره زیر چاپ تعداد.

جمعه 17 فروردین : امروز در حال آماده کردن دوربین خانم جلیلیان برای ارسال بودم که در کیفش دو فیلم جا مونده بود و از سر کنجکاوی مشغول دیدنش شدم ، بیشتر مایل بودم با فرهنگشون آشنا بشم ، که بنا به حدسم خیلی شبیه خودمونن ، آخر یکی از فیلمها تکهء کوچکی آقا شهرام حضور داشت و به المیرا جان نشونش دادم ، چقدر ازش خوشش اومد . از حق نگذرم تیپ و منش خاصی داشت . 3 بعد ازظهر دوربین رو با آژانس فرستادم .

شب شام منزل عمو همایون دعوت بودیم ، المیرا جان نیامد . آقای جعفری و عمو فریدون هم بودن . توی راه منزل عمو ، آقای کردی برام sms زد تا باهاش تماس بگیرم ، بلافاصله تماس گرفته و نتیجه رو جویا شدم ، مبلغ تهیه مدارک و زمانش کم بود و ظاهرا باید همین امشب ok رو میدادم تا بلافاصله این آقا برای فردا اقدام کنه در همین اثتا تماس قطع شد و قبل از گرفتن مجدد توی ماشین موضوع جدید رو مطرح کردم و نظر پدر و مادر عزیز رو جویا شدم بنا به انتظار ، پدر مخالف شدید با کاری غیر قانونی و مشکل ساز بودن و قرار شد بجای خرید مدرک در رشته ایی دیگر مثل زبان اقدام به ثبت نام کنم ، "اما هنوز خودم دودل بودم" مجدد آقای کردی رو گرفتم  و ازم خواست آخر شب ساعت 1 ما و 3 صبح اونا خبرشو بهش بدم . تمام مدت تو مهمونی تو فکر این ماجرا بودم .

سرور خانم امشب از گلسا و تعریفایی که با زبون بی زبونیش از مهمونییه خونهء ما کرده تعریف کردنو و بعد هم با خنده تو گوش مامان چیزی گفت که جمع مطلع نشه و لحظه ایی بعد همونو مامان با خنده برای من گفتن و بخاطر احترامی که برای سرور خانم قائلم با لبخندی محبت آمیز موضوع رو تموم شده بحساب آوردم . گلسا گفته بود چه آدمای خوبی بودن ، چه خونهء قشنگی ، چه دختر خوبی داشتن  چرا برای داداشت وحید انتخابش نمی کنی !؟  " یجورایی مطمئنم این حرف ، صحبت ته دل خود سرور خانمه ، مدتیه از مامان خواستن اگه دختر خوبی سراغ دارن برای برادرشون پیشنهاد بدن و مامان چند نفر رو معرفی کرده اما در جواب گفتن چرا افراد نزدیکتری رو معرفی نمیکنید " و خلاصه ....

ساعت 1 خونه رسیدیم و بلافاصله با آقای کردی تماس گرفتم بندهء خدا تا اون موقع صبح بیدار بود (اونجا ساعت 3 صبحه) نظر خانواده رو بهش گفته و قرار به ثبت نام در رشتهء زبان شد .

شنبه 18 فروردین : از صبح احساس کسالت شدید داشتم  ، بدن درد و سردرد ، اما در آموزشگاه با کارگر برای نظافت قرار داشته و با مامان جان راهی شده و با همان وضعیت جسمی تا عصر یکسره همراه کارگر 3 تایی مشغول آموزشگاه تکونی بودیم تا از فردا که اولین روز کلاسهای سال جدیده با فضای جدید مواجه بشن . آخر وقت هم میز هفت سین رو چیدم ، همه چیز عالی و شیک شده بود ، جز حال من که فقط دیرم میشد به خونه برسم و استراحت کنم . ساعت 8 شب خونه بودیم .

یکشنبه 19 فروردین : کلاس عصره فرهنگسرا رو کنسل و بخاطر مریضی دیروز امروز مطلق استراحت داشتم . امروز پدر جان برای تطبیق مدرک کاردانیم با پیش به آموزش عالی و آموزش پرورش تماس گرفته و نهایتا قرار شد اول وقت فردا اداره کل آموزش پرورش باشم شاید بتونن اقدامی انجام بدن .

دوشنبه 20 فروردین : از همکارم خواستم این هفته بجای من کلاس بره و هفتهء آینده من یکشنبه و دوشنبه بجای ایشون میرم . ساعت 8 صبح اداره کل بودم و مدارکم رو به مسئول بخش متوسطه و امور فارغ التحصیلان ارائه داده و با کلی توضیح موضوعات پیش اومده و بالا پایین شدن بازهم تنها اقدام مثبت نامه ایی دو خطی که از متنش پیداس فاقد اعتباره ارائه شد و اصرار من به تغییر متن هم حتی اثر نداشت ، جالب اینجاست که حرفم براشون حل شده بود اما بقول خودشون هیچ جایگاهی برای این طور موضوعات تعریف نشده و نمیدونیم کار شما رو به کجا باید ارجا بدیم ، واقعا برام جالب بود ، جالب که چه عرض کنم جای تاسف داشت .

از اداره یه سر پیش حسام رفتم (تمام کارای چاپی و شارژ کارتریج رو با قیمت مناسب انجام میده و از وقتی آرش جان بهم معرفیش کرده یکی از مشتریای ثابتش شدم) ، کاره اداره و تیراژه شو بهش دادم و سر قیمتش با هم کنار اومدیم و یک نمونه هم برام پرینت گرفت و بنا شد خبر قطعیی چاپو امروز بهش بدم و از اونجا یکراست رفتم اداره ، کار رو ارائه دادم و چقدر استقبال کردن ، فایلو بسته بودم اما مثل همیشه اداره بی برنامه بازی در آورده بودن و تکه ایی از متن رو جا انداخته و بهم نداده بودن پس خواستم سیستمی در اختیارم بذارن تا همونجا کارو تموم کنم ، یکساعت بعد کار نهایی آماده شد و حدود 3 باز پیش حسام بودم cd نهایی رو تحویل و بنا شد 300 عدد چاپ کنه و پنجشنبه اول وقت با تماس من به اداره ارسال ...

روی هم رفته روز مفیدی بود .

سه شنبه 21 فروردین : صبح تو آموزشگاه کلاس داشتم که آقای کردی برام sms زد باهاشون تماس بگیرم ، منتظر تنفس بودم تا از فرصت استفاده و خبرای جدید رو جویا بشم ، 11 بود که موفق شدم ، بندهء خدا داشت برام میرفت ثبت نام و قرار شد خبرشو 1-2 ساعت دیگه ازش بگیرم . ساعت 2 تو راه رفتن به فرهنگسرا بودم که sms اومد و بلافاصله تماس گرفتم  ، آقای کردی همیشه با اطمینان صحبت میکنه حتی در زمانیکه که کارهای من با مشکل برخورد کرده اما هر درخواست تماسش منو به دلهره میندازه و دلهرم بیجا نبود ظاهرا برای ثبت نام در رشتهء زبان هم باید مدرک پیش میداشتم و با طی صحبتای مجددی که ایشون با مسئول آموزش و ثبت نام اونجا داشتن توجیهشون کرده بودن که مدرک فوق دیپلم من رو بجای پیش قبول کنن و ظاهرا پذیرفته بودن و فقط من باید ریز نمرات دانشنامم رو تهیه میکردم و ترجمه و بعد هم ارسال .. خب نگران تمام شدن ثبت نام بودم که ایشون باز هم مثل همیشه با اطمینان گفت هنوز وقت دارید ، نگران نباشید و اونجا دنبال تکمیل کاراتون باشید حتما درست میشه .

بلافاصله با پدرم تماس گرفتم تا با رییس دانشگاه مشهد صحبت کرده  و موضوع مذکور رو تعریف و اگر امکان داره مدارکم رو آماده و ازونجا ارسال کنن وگرنه همین امشب باید برم مشهد تا زودتر کارام رو انجام بدم ، یکربع بعد پدر با خبر موفقیت تماس گرفته و همه چیز ok شده فقط فردا صبح یکنفر با نامه ای از طرف من و درخواستم باید به رئیس دانشگاه مراجعه و مابقی سیر اداری با دستور ایشون سریع و بی دردسر انجام میشه . شب با دایی حامد تلفنی صحبت و زحمت مراتب فردا رو بهش سپردم و مثل همیشه با روی گشاده ،علی رغم کار زیادش، قبول زحمت کرد و راه سفر رو از پیش پام برداشت ، متن نامهء آماده شده رو براش خوندم و یادداشت کرد و همه چیز آماده بود ، تا فردا ....

چهارشنبه 22 فروردین : برخلاف همیشه که سرکلاس گوشیم رو silent میکنم امروز منتظر خبر از دایی حامد بودم که اتفاقا در طول روز چندین بار باهام تماس گرفت و نتیجه کار میداد نهایتا قرار شد نامهء ریزنمراتم به تهران ارسال و 10 روز دیگه از دانشگاه مرکزی در خیابان پاسداران دریافت کنم .

امروز در برخورد اولیه با خانم جلیلیان ایشونو متفاوت از همیشه دیدم ، فوق العاده ناراحت و بی حوصله بود با اینکه اصلا به روی خودش نمی آورد . تا اینکه سر صحبت رو باز کرده و عامل تغییر رفتار رو پرسیدم و شروع به تعریف کرد همسرشون درگیر مریضیه سخت و دردناک روده ای و معده ای شده و یک هفته ای بود عجیب اسیرشون کرده و از طرفی دخترشون بیمارستانی شده و به قول خودش دقیقا بعد از تعطیلات فقط مصیبت به سراغمون میاد و ... که فقط گوش دادم و در آخر هم تا جایی که از دستم بر میامد دلداری داده و مسئله رو به قسمت و چشم زخم ربط دادم و اینکه پایان هر سختی خوشی هست و ....

پنجشنبه 23 فروردین : ساعت 9 صبح با حسام تماس گرفته و آدرس اداره رو دادم و قرار شد با پیک کارا رو ارسال کنه ، پشت سر به اداره زنگ زدمو خبر ارسال کارا رو دادم ، ظهر دوباره با آقای رضالو صحبت کرده تا مطمئن بشم دعوتنامه ها رو دریافت کردن و راضی هستن ، که ایشون بی نهایت تشکر نموده و گفتن از طرف مسئول منطقه هدیه ای ناقابل جهت قدردانی ، براتون تهیه شده و به مدرسه ارسال خواهیم کرد ، که تشکر کردم . امروز مسئول کتابخونمون که سردبیر مجلهء داخلیه مدرسه شده و بدلیل نا واردی ویراستاریه متون رو در تعطیلات عید به من سپرده بودن مجددا التماس دعا برای همکاریم داشت ، پس تمام زنگ تفریحا بجای استراحت مشغول کار تو کتابخونه بر روی گاهنامه بودیم و در نهایت برای چاپ اونو روی cd   زده و قرار شد دوشنبه بیارمش ، از همه مهمتر اینکه طرح جلد بسیار بدی توسط تعدادی از همکاران طراحی شده بود که اگر روی کار قرار می گرفت تمام زحمات به باد میرفت و کسی متوجه این موضوع نبود ، پس تو فکر این بودم که هر طور شده جمعه وقتی برای این کار بذارم .

شب منزل عمو فریدون دعوت بودیم ، المیرا جان نیامد و مشغول درساش بود . جالبه امشب کلی از حروف زبان لالها رو از گلسا یاد گرفتم .

شنبه 25 فروردین : دیروز طرح جلد شیکی برای گاهنامه طراحی و امروز برای چاپ به حسام رسوندم و یکساعت بعد کار رو تحویلو  بصورت سیمی صحافی کردم . تا فردا تحویل بدم . علاوه بر این برای المیرا جان "که می خواست فردا برای یکی از پسرای همکلاسیش که هفتهء پیش به تولد دعوتش کرده بود و نرفته هدیه ایی تهیه کنه" چیزایی انتخاب کردم و شب با ذکر محل ، آدرس دادم تا فردا با عاطفه دوستش برای خرید اقدام کنن.  همچنین امروز بعد از مدتها صحبت مفصلی با آقای پاکدل داشتم و از تصمیم جدیدم ایشون رو مطلع و با استقبال شدیدشون مواجه و برای هرگونه همکاری اعلام آمادگی کردن .

یکشنبه 26 فروردین : چون همکارم هفتهء پیش بجای من کلاس رفته بود امروز هم بجای ایشون رفتم ، اتفاقا طبق طرح هماهنگ دبیران که از یکماه قبل به تمام مدارس مثل اعلامیه ابلاغ شده امروز تحصن بود و باید تا آخرین ساعت در دفتر بدون رفتن سر کلاس می نشستیم ، ساعت 9 بود که مدیر اعلام کرد از اداره اطلاع دادن تمام مدارسی که اقدام به تحصن کنن برای دبیرای مربوطه تشکیل پرونده و کسر حقوق میشه ، همه شاکی شدن و از زنگ دوم همگی سر کلاسا رفتیم ... خلاصه اینه شعار اتحاد ملی که تمامش در نطفه خفه میشه .... عصر فرهنگسرا کلاس داشتم .

دوشنبه 27 فروردین : از اول هفته متوجه شدم دورهء جدید تولید محتوا شروع شده . در منطقهء خودمون روزهای یکشنبه و سه شنبه ست که با وجود تداخل با کلاسهای فرهنگسرا امکان حضور برام نبود و با منطقه ایی که دورهء قبل حضور داشتم صحبت کرده و بدون مشکل حضورم رو پذیرفتن و امروز بعد از مدرسه یکراست رفتم کلاس تولید محتوا ، این ترم فلش ارائه دادن ، استاد خوبی داره و فک کنم خیلی مفید تر از دورهء قبل باشه.

شب بدیدن یکی از همسایگان که با مامان صمیمی بودن رفتیم ، خانم وکیل بود و سالها پیش همسرشون فوت شده و حالا تنها با یکی از پسراشون زندگی میکرد ، پسر دیگشون هم آمریکا دکترای کامپیوتر و همونجا اقامت داشت ، شب خوبی بود خصوصا  خانم از تجاربش در حرفه اش زیاد صحبت کرد .

سه شنبه 28 فروردین : صبح آموزشگاه کلاس داشتم و عصر هم فرهنگسرا . فیلمی رو که هفتهء پیش با خانم بیات از مدرسه گرفته بودیم نیاز به edit داشت و هرکدوممون هر کار کردیم اصلا در برنامه های ادیتور باز نمی شد پس ناچارا امروز قبل از کلاس فرهنگسرا در همون محدوده محلی رو برای ویرایش پیدا و برای عصر (بعد از کلاسم) وقت گرفتم ، ساعت 6 بعدازظهر اونجا بودم ، آقایی که متخصص مونتاژ بود تازه ساعت 6:45 به دفتر رسید و بلافاصله مشغول شد ، اولین مشکلی که ایشون رفع کرد و باعث شده بود نتونم مونتاژو خودم انجام بدم این بود که فیلم باید capture میشد . نیمساعت هم اونجا وقت تلف شد و نهایتا از 7:30 باتفاق هم ویرایش فیلمو انجام دادیم ساعت 10 شب کار تموم و از همونجا آژانس گرفته و نیمساعت بعد خونه بودم .

چهارشنبه 29 فروردین : مدیر از مونتاژفیلم خیلی خوشش اومد ، بحق آقای ملکی (که فیلمو مونتاژ کرد) آدم خوش سلیقه و دقیقی بود (طوریکه بدم نیامد یک دورهء آموزشی پیشش برم) عصر باز کلاس Flash داشتم ، خوبیش این بود که جلسهء پیش صحبت کردم که اگه میشه خانم بیات رو هم با خودم ببرم اونجا و مخالفتی نکردن و امروز با هم سر کلاس بودیم .

شنبه 1 اردیبهشت : هفتهء پیش آقای کردی تلفن پسرعموشونو که در رشتهء کامپیوتر تحصیل میکرد بهم دادن تا ازش اطلاعاتی در رابطه با عنوانها و سیلابسهای درسی این رشته کسب کنم و از ایشون هم تلفن یکی دیگه از دوستاشونو گرفتم که در رشتهء زبان تحصیل میکرد و با ایشونم تماس گرفته و راهنمایی های لازم رو کسب کردم و از قضا ایشون عازم ایران بود و تلفن ایرانش رو هم برای برقراری ارتباط در اختیارم گذاشتن ، می دونستم جمعه به ایران رسیدن پس امروز صبح برای شارژ کارتریج پرینتر مدرسه رفته بودم و در راه با ایشون تماس گرفته و بنا به هماهنگیی که با خانواده کرده بودم برای شام دعوتشون کردم ، ایشون (آقای بادپا) هم تشکر کرده و چون با دوستاشون در حال گردش بودن تنظیم قرار بعهدهء خودشون شد .

دوشنبه 3 اردیبهشت : امروز بعد از ظهر از دانشگاه مرکزی آقای مرادی که چند روزه تلفنی مزاحمش میشم و مرتبا سراغ نامهء ارسال شده از مشهدمو ازش میگیرم ، خودش بهم زنگ زد و خبر رسیدن نامه رو داد و قرار شد فردا حضورا برای انجام کارهای اداریش برسم اونجا .

ساعت 8:30  شب بود که آقای بادپا تماس گرفت ، اگه منزل هستید من برسم خدمتتون ، اصرار کردم برای شام اما گفتن فقط نیمساعت میام ، خلاصه 9 با یکی از دوستاشون اومدنو تا ساعت 11:30 بودن ، شب خیلی خوبی شد بچه های صمیمی بودن و تمام مزایا و معایب اونجا رو تشریح کردن .

سه شنبه 4 اردیبهشت : راس 8 صبح پاسداران دفتر آقای مرادی نامه رو تحویل و برای طی کردن سیر اداری اتاقهای مختلف رو کاویدم ، 9 کار تموم شد و قبل از رفتن مفصلا از آقای مرادی تشکر کردم . یکراست به دارلترجمه رفته تا هر چه سریعتر کار ترجمه ، و برای ارسال آماده بشه قبل از رسیدن مرتبا تماس میگرفتم اما کسی جواب نمیداد ولی از رفتن هم منصرف نشدم 40 دقیقه بعد اونجا بودم و متوجه شدم مسافرت هستن و تا جمعه بر نمیگردن، خیلی دیر بود باید دنبال دارلترجمهء دیگه ایی میگشتم . چند تماس با 118 و درخواست همکاری که زیاد مفید واقع نشد و نهایتا از دکه، روزنامهء همشهری تهیه و در صفحهء نیازمندیها خواستم تحقق پیدا کرد  به نزدیکترین محل مراجعه و مدرک رو تحویل دادم و قرار شد دوشنبه آینده تحویل بگیرم ، امروز آموزشگاه کلاس هم داشتم اما بخاطر این دوندگیها نرسیدم ، از اونجا پیش هما خانم رفته و ساعت 2:30 هم فرهنگسرا سر کلاسم بودم .

یک sms تشکر آمیز به آقای بادپا بابت زحمت دیشب زدم

چهارشنبه 5 اردیبهشت : عصر بعد از کلاس تولید محتوا رفتم آموزشگاه ، اونجا تماسی با آقای بادپا داشتم سحر سه شنبه از تهران رفته بود و حالا در جمع گرم خانواده شون حضور داشتن و بابت پذیرایی دوشنبه تشکر کردن و منهم متقابلا از زحمتی که کشیده بودن .