یک حس غریب

مونس جان
نویسنده : الهه - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

شنبه 5 خرداد : امتحان تئوری بچه هام بود ، تا 5 بعدازظهر برای تصیح اوراق موندم تا نتیجهء کلی حاصل بشه ، امتحان سخت اما نتایج عالی بود . در طول روز عده ای از دانش آموزای ساعی که نگران نمراتشون بودن تماس گرفته و کسب نتیجه می کردن اما درست نبود نمرات رو بگم و تنها بهشون امید میدادم . روز پرکار اما خیلی خوبی بود . میانگین کلاسم از همهء کلاسها بهتر و بالاتر شد.

یکشنبه 6 خرداد : حضور در آموزشگاه مامان جان ، کلاس آموزش خیاطی ، وای که فوق العاده بود ، همیشه از طراحی الگو هراس داشتم اما تصور نمی کردم تا این حد لذت بخش باشه .

 دوشنبه 7 خرداد : مدرسه یه سری کلاسای پولک و منجوق واسه همکارای علاقه مند گذاشته ، پس مخصوص از خونه این همه راهو برای کلاس رفتم ، اما ارزش تقبل راه رو داشت ، آخر وقت هم لیست نمرات تئوریم رو وارد و به دفترداران تحویل دادم .

سه شنبه 8 خرداد : بهمراه خانم جوانمرد برای بچه های اداری A کلاس رفع اشکال عملی گذاشتیم ایشون تا 11 و منهم تا 1:30 باهاشون کلیه دروس رو تمرین کردم .

چهارشنبه 9 خرداد : برای بچه های خودم (اداری C) رفع اشکال عملی گذاشته بودم که 9 همیگشون سر کلاس حاضر اما همین ساعت خودم کلاس پولک و منجوق داشتم ، موضوع رو با بچه ها درمیون ، تکالیف لازم رو دادم و بنا شد با همکاری خودشون کلیه تمرینات رو انجام و ابهامات رو برای آخر کلاس که خودم هستم بذارن از طرفی از شاگردای فعال و ممتازم برای کمک و راهنمایی به کل کلاس استفاده و با خیال راحت امور و به خودشون سپرده و به کلاسم رفتم تا 11:30 طول کشید و بمحض اتمام برای رفع اشکال بچه هام خودمو رسوندم ، طبق انتظارم حتی بدون حضورم همهء تمرینات رو انجام و ظاهرا برای امتحان فردا آمادگی کافی داشتن ، یکساعت بعد کامپیوترها رو خاموش – سایت رو مرتب و تک تک برای خداحافظی اومدن و منهم سررسیدهای فانتزی و زیبایی رو که برای امروز تهیه کرده بهشون تقدیم و بسوی موفقیت بدرقشون کردم .

 پنجشنبه 10 خرداد : امتحان عملی کامپیوتر دومهای اداریه ، مدت زمان 3:30 ساعت ، 5 تا سایت رو مجهز و بچه ها رو در یک گروه  آمادهء آزمون کردیم با این حال باز هم از 8 تا 12:30 درگیر برگزاری آزمون بودیم ، کلا رضایت بخش بود اما خسته کننده ، بعد از اونم بیرون چندتا کار داشتم و یه جورایی فقط جنازم رسید خونه ، فردا هم باغ آقای عابد دعوتیم و تا 12 شب مشغول آماده کردن تجهیزات همگی بودم .

جمعه 11 خرداد : یکماهه آقای عابد دوست کاری پدرجان که جوون 9-28 ساله ایی و یکسال پیش به باغ زیباشون رفتیم دوباره با  اصرار دعوتمون کرده و بدلیل گرفتاریهای کاری تا امروز موفق به پذیرفتن دعوتیشون نشدیم و از طرفی من از این بابت خیلی ناراحت بودم و برای امروز لحظه شماری میکردم ، چون خاطرات خوش سال پیش در این مکان اصلا از خاطرم نمی رفت و برای رفتن مجدد لحظه شماری میکردم که بالاخره محقق شد طوریکه حتی دیشب با تمام خستگیی کارها اما مشتاق و خوشحال بودم .

خلاصه ساعت 6 صبح از خواب بیدار و آماده رفتن شدیم قبل از 8 همگی بجز آرش جان که با دوستاش به سفری تفریحی – کاری رفت عازم شده و 9 در ویلای آقای عابد بودیم ، مادر، پدر، خواهر ، شوهرخواهر(بهرام) و خواهرزادهء نازشون (نوشیکا) هم در ویلا میزبانمون بودن . خانوادهء گرم و صمیمیی . نیمساعت بعد از حضور مطمئن بودم آقای عابد (مایکل) واقفن که برای دیدن سگهاشون مشتقام پس دعوت به قدم زدن در باغ کرده و بهمراه ایشون و المیرا جان راهی شدیم بجز راکی دو سگ زیبای دیگه رو عوض و جایگزین کرده یودن ، پس مشغول بازی با سگها شده و باز مثل همیشه همگی از این وابستگی من به این موجودات نازنین و عکس العمل این موجودات در مقابل علاقهء من دچار تعجب شدن و خلاصه در این حین به زحمت المیرا جان کلی عکس و فیلم تهیه کرده تا خاطراتش برام مکتوب بمونه . ظهر قبل از نهار یکی از دوستان صمیمیه آقا بهرام (شوهر خواهر مایکل) بهمراه همسر و پسر کوچیکشون(علی) به جمعممون پیوسته و به همت آقایون جوجه ها کباب و نهار مفصلی صرف و بعد از اونم در ایون ویلا به خوشمزگیهای آقا بهرام گوش داده و می خندیدیم و در حین تخته و ورق بازی کردیم . عصر آقایون شنا کرده و من هم با بچه ها مشغول بازی با سگها بودم . (چیزی که برام جالب بود برخلاف همیشه که بچه ها به المیرا جان کشش و وابستگیه خاص داشتن امروز نوشیکا و علی که 5-4 ساله بیشتر نبودن وابستگیه عجیبی به من پیدا کرده) خالصه طبق انتظار خیلی بهم خوش گذشت ، ساعت 8 شب علی رغم اصرار زیاد جمع به موندن از همگی خداحافظی و حدود 9:30 خونه بودیم .

شنبه 12 خرداد : چند وقته آرش جان قردادی با فرودگاه برای نصب دستگاههای جدیدش بسته و اونا درخواست دریافت چکهای تضمینی کرده و بدلیل اختلاف فکریش با پدرجان موضوع رو با مامان جان درمیون گذاشته و مامان هم بخاطر تثبیت نشدن کارای آرش و ترس از به دردسر اوفتادن حاضر به همکاری نشدن و یه مدته آرش حسابی از این ماجرا دلگیر و دلخوره و مشخصه داره راههای مختلف رو می کاوه تا چاره ایی برای به هدر نرفتن تلاشهاش پیدا کنه ، اما ظاهرا مشکل پیچیده تر از این حرفاست ، این وسط نهایت سعیو کردم تا کمکش کنم و راههای مختلفی پیش پاش بذارم اما اثر نکرد . تنها نکتهء مثبت این بود که امروز وامی رو که مامان براش ردیف کرده بودن راه اوفتاد ، هرچند که بقول خودش این موضوع هیچ اثری در رفع اون مشکلات نداره .

 دوشنبه 14 خرداد : امروز و فردا تعطیلی رسمیه ، بنا به برنامه ریزیه قبلی با عمو فریدون و عمو همایون سحر ساعت 3 بدون حضور المیرا جان که برای درس خوندن در تهران به تنهایی موندگار شد به سفر چند روزهء شمال (بابلسر) عازم شدیم ، مسیر رو بدون مشکل تنها با کمی ترافیک به سلامتی طی کرده و حدود 10 ویلا بودیم ، در طول سفر جویای حال المیرا جان که همگی نگران تنها موندنش بوده و از طرفی عدم حضور گرمش هویدا بود ، شده و جاشو حسابی خالی کردیم . شب کنار دریا حسابی خوش گذشت بعد از صرف شام جونا (عمو همایون – مهنازجان – منو آرش جان) مشغول ورق بازی و صرف نوشیدنی شدیم .

سه شنبه 15 خرداد : 17 خرداد تولد عمو همایونه ، اما ازونجایی که عمو فریدون و خانواده امشب به تهران بر میگردن شب با مهناز جان از داخل شهر کیکی تهیه و بعد از صرف شام در رستوران و برگشت به ویلا و بساط پذیرایی رو فراهم و با هماهنگی با بچه ها مهمانیه کوچیکی تدارک دیدیم . مهناز جان برای عمو ساعت مچی فوق العاده شیک و گرونی خریده که تقدیم کرد ، آخر شب عمو فریدون رفتن و گلسا (کارگرشون) رو گذاشتن . شب تا ساعت 2 ورق بازی کردیم ، امشب پدرجان هم به جمعمون اضافه شدن  .

 چهارشنبه 16 خرداد : ظهر بعد از صرف نهار برای تفریح به نور رفتیم و در جنگلهای اطراف توقف و گردش  که واقعا خوش گذشت از اونجا هم به مرکز خرید بابلسر و ساعت 8 برای شام در رستوران بودیم ، که بعد از صرف باز جوونی راهیه دریا کنار شده و و ساعت 11 ویلا برگشتیم . باز شب حسابی بازی کردیم .

پنجشنبه 17 خرداد : امروز مدرسه مراقبت داشتم اما طی هماهنگیهای دیروزم با همکارا قرار شد خانم حسینی زحمتشو بکشه . صبح دوباره تولد عمو رو تبریک داده و وسایل رو برای برگشت جمع کرده و در ماشینها چیدیم ، حدود 12ظهر در محوطه دور زدیم و عکس گرفته و بعد هم راهیه تهران شدیم . 5 بعداز ظهر رسیدیم ، دیدن المیرا جان بعد از این مدت که نگران تنهاییش بودم و دلتگ حضورش از هر چیزی در این سفر لذتبخش تر بود .

 شنبه 19 خرداد : مراقبت داشتم ، امتحان عملیه بچه های دوم کامپیوتر بود و تا 2 طول کشید ، روز فوق العاده خسته کننده ایی بود ، (در حال برگزاری آزمون بودم که صدایی آشنا از پشت خطابم کرد ، برگشتم خانم جلیلیان بود ، گفت شنیدم مدرسه ایی گفتم پیدات کنم و ببینمت ، کمی با هم گپ زدیم و نهایتا خداحافظی "شاید دیگه هیچوقت همو نبینیم،چون حتی اگه من نرم ایشون تا 2 ماه دیگه برای همیشه از ایران میره و هیچ کس جز من خبر نداره.")

 موسسه ایی برای تزئینات کار تبلیغاتشون و تهیه تیزر از مامان دعوت به همکاری کردن و مامان هم از من برای همراهیشون ، پس قراره 2شنبه باتفاق بریم . عصر با آقای پاکدل تماس گرفته و راهنماییهایی برای گذروندن دورهء زبان بطور فشرده برای آمادگیی رفتن گرفته و نهایت لطفو در حقم کرده و قرار شده نتیجهء تصمیماتم رو بهشون گزارش کنم .

یکشنبه 20 خرداد : دیروز آقای رئیسی از هند خبر موفقیت آمیز دریافت پذیرشم رو دادن و ظاهرا با یکی از دوستانشون که عازم ایران بود فرستادنش و دیشب ساعت 11 با دوستشون که نیمساعت قبلش به ایران رسیده تماس گرفتم تا هماهنگیهای لازم برای دریافت نامهء پذیرشم رو انجام بدم و قرار شد ایشون امروز با من هماهنگ کنن . صبح مدرسه کلاس پولک و بعد از اونم برگه های عملی بچه هامو تصحیح کردم ، هرچند که چون زیاد بود تموم نشد و بقیه اش موند برای 26ام ، عصر به چند موسسهء زبان سر زده تا از اوضاع کلاسهای خصوصی و فشردشون مطلع بشم از طرفی مامان جان قرار شد با دوتا از هنرجوهاشون که موسسهء زبان دارن صحبت کنن . عصر قبل از رفتن به خونه مامان باهام تماس گرفته و گفتن که ظاهرا قراره فردا برای رفتن به موسسهء تبلیغاتی ملغاست ، چون دوربینهای فیلمبرداربشون آماده نیست  و به هفتهء آینده موکول شد . عصر دوست آقای رئیسی تماس و آدرس منزل رو برای ارسال مدارکم گرفتن و حوالی 7 شب نامه رسید ، شب همگی با دیدن پذیرش خوشحال شدن بجز مامان که حالا جدیت تصمیمم براشون ملموس شده و از جنبهء احساسی برخورد کرده و همه تحت تاثیر قرار گرفتیم .

امشب پدرجان بهر زحمتی که بود مسائل کاریه آرش جانو از خودش جویا شدن و برخلاف انتظار همگیمون کارهاشو تائید و برای همکاری هم همراهش شدن ، خصوصا کار فرودگاه که نزدیک به دو هفته اس خوابیده و آرش رو حسابی مصتاصل کرده ، چه شب خوبی بود انگار دنیا رو به آرش دادن ، آخه مدیرکل فرودگاهها دوست پدر جانه ، دقیقا جایی که کارش گیر کرده و حتی قرار شد فردا با هم جلسه ایی با این آقا داشته باشن .

دو شنبه 21 خرداد : صبح اول وقت رفتم سفارت برای تحویل نامه و گرفتن ویزا ، اما ظاهرا یکسری مقدمات و فرمها و حتی نامهء تضمینیی حمایت مالی پدر که باید ترجمه میشد و ... رو باید فراهم میکردم پس ملزومات رو یادداشت تا بهش رسیدگی کنم . از اونجا برای خرید به پاساژ ونک رفته و بعد هم فیزیوتراپی ، همونجا بودم که یکی از هنرجویان مامان که آموزشگاه زبان داشتن با من تماس و بعد از کلی صحبتای گرم قرار شد حضورا برسم خدمتشون و بعد از اتمام کارم در مطب رفتم و طی مصاحبهء کتبی و حضوری درجهء کلاسم مشخص و بنا شد از هر زمان که اعلام آمادگی کنم کلاس خصوصی برام ترتیب داده بشه ، ساعت 7 بعدازظهر با المیرا جان که از دانشگاه برمیگشت میلادنور فرار گذاشتم تا عینک آفتابی بخرم (چون عینکم در شمال گم شد) پدرجان و مادرجان دنبالمون اومده و با هم به خونه برگشتیم . شب پدرجان نامهء تشمین مالی رو برام مکتوب کرده تا فردا ببرمش دارالترجمه .

شب پدرجان نتیجهء جلسه ای که با مدیرکل فرودگاه در مورد کار آرش جان داشتن رو تشریح و ظاهرا با موفقیت کامل کار به اتمام رسیده و حتی بنا شد فردا آرش جان شخصا با این آقا جلسه داشته باشه . امشب برای موفقیتش خیلی دعا کردم .

سه شنبه 22 خرداد : می خواستم برم دارالترجمه اما قبلش تماس گرفته و موضوع نامه رو بهشون گفتم و ظاهرا نامه باید در دفترخونه تنظیم بشه و نه بصورت دستی و بعد برای ترجمه ارسال ، پس بلافاصله با آموزشگاه مامان تماس ، متن نامه رو برای منشیشون خوندم و قرار شد اونو به دفترخونهء طبقهء بالا برده تا بعدا پدرجان فقط برای امضاش حضورا مراجعه کنن .

 چهارشنبه 23 خرداد : صبح برای تحویل نمرات و لیستام به مدرسه مراجعه و یکسری از عکسای هنرای مامان رو هم همراهم برده و به همکارا نشون دادم همگی مبهوت شده بودن و اکثرا آدرس و تلفن آموزشگاه رو گرفتن ، از اونجا به پژوهشسرا مراجعه تا چکم رو تحویل بگیرم و بنا به خواستشون برای تابستون برنامم رو باهاشون هماهنگ کنم که البته این مورد رو عذرخواهی کرده که شاید تمام تعطیلات در سفر باشم و نتونم به همکاری ادامه بدم ، بعد هم عکسای مامانو نشون داده و همگی از این همه هنر متعجب بودن و جالبه مسئول شبکه اونجا که آقای جونیه بعد از اینکه مامانو معرفی کردم کاملا مامانو میشناخت و ظاهرا همهء برنامه هاشونو از تلویزیون پیگیری میکرد . بعد هم به آموزشگاهی که رشتهء مربیگریه کامپیوتر ثبت نام کرده مراجعه و نمونه سئوالات رو برای آزمونش تحویل و بعد هم فیزیوتراپی و نهایتا هم به دانشگاه المیرا جان رفتم ، چند روزه برای خوندن درساش به کتابخونه مراجعه و بکوب می خونه ، ساعت 8 با هم برگشتیم

 پنجشنبه 24 خرداد : شهرزاد جان قرار بود صبح بیاد تا با المیرا جان درس بخونن ، پدرجان و مادرجان برای امضای نامهء من با دفتر خونه قرار داشتن و بعد هم نامه رو میبرن دارالترجمه ، من و امی هم در حال درس خوندن ، نزدیک 10 بود شهرزاد دیر کرده و المیرا جان رو موبایلش تماس گرفت ، بعد از قطع شدن با هراس پرید تو اتاقم (الهه با شهرزاد تماس گرفتم که چرا دیر کرده ، پای تلفن گریه میکرد و خیلی سریع گفت نمی تونم صحبت کنم فقط یکم دیرتر میام و قطع کرد) هر دو چند لحظه نگران بهم نگاه کردیم و در ذهنمون کنکاش میکردیم که چه مشکلی براش پیش اومده ، المیرا بیتاب بود و دور اتاق راه می رفت ، تنها امکان این لحن این بود که کسی تو راه مزاحمش شده باشه ، ولی خدای من اون دختر ساده و آرومیه بلد نیست ازخودش دفاع کنه ، دعا میکردیم مسئله ای نباشه و خودش سریع تماس بگیره ، المیرا آماده شد و رفت تو محوطه ، تاثیری نداشت ، اما شاید استرسشو کمتر می کرد ، 10 دقیقهء بعد sms زد : الهه ، مامورا ی مبارزه با بدحجابی به لباس شهرزاد گیر دادنو  گرفتنش و بردنش برای دریافت تعهد (آخه اون دختری نبود که لباسش یا حجابش نامناسب باشه)  باز خدا رو شکر که مشخص شد کجاست . شهرزاد نیمساعت بعد خونه بود ، لباس و حجابش هر دو کاملا موجه بود تنها مانتوش کمی کوتاه بود ، اما ظاهرا امروز کسی نبوده بهش گیر بدن این تفلک سپر بلا شده ... خلاصه یه تجربه بود .

 جمعه 25 خرداد : از دیروز بکوب دارم درس می خونم ، ساعت 9 صبح شنبه آزمون مربیگری و همون روز ساعت 2 آزمون شیرینی پزی درجه 2 و یکشنبه هم ساعت 11 امتحان هنر در خانه ، اما دیروز و امروز بیشتر وقتم  رو متمرکز مربیگری و کمی هم شیرینی پزی کردم .

 صبح برای آقا نوید smsi زده و ماجرای رفتنم رو گفتم ، بیش از 40 روزه که از دستش دلخورمو و خودش هم درجریانه و جرات به ارسال پیام یا تماس نداشته ، اما بعد از دریافت sms ام بلافاصله تماس گرفته و ابتدا از ماجرای پیش آومده عذرخواهی و بعد هم برنامه های جدید رو جویا شد که توضیح دادم و خیلی مشتاق به دیداری حضوری بود ، طوریکه پرسید اگه موافقم  امروز بعدازظهر بیاد دنبالمو باهم بریم دوری بزنیم ، که بخاطر امتحانام نتونستم  پیشنهادشو قبول کنم و گفتم تا رفتنم وقت زیاده .

شنبه 26 خرداد : صبح با مامان آموزشگاه و همراه بقیهء هنرجوها راهیه محل آزمون شدم ، امتحان رو عالی دادم مطمئنا 100 میشم ، از اونجا به فرهنگسرای مقابل رفته و تا 1:30 شرینی پزی رو مطالعه و راس ساعت سر جلسه بودم ، این امتحان رو هم خیلی خوب دادم ، از 40 سئوال فقط یک جواب نادرست زدم . دوباره سریع خودمو به خونه رسوندم تا باز برای امتحان فردا آماده باشم .

 شب ساعت 1:30 خوابیده و ساعت رو برای سحر 3:30 کوک کردم .

یکشنبه 27 خرداد : آخرین آزمون این سری فنی حرفه ای رو که هنر در خانه از زیر شاخه های مدیریت خانواده بود دادم و از نتیجهء امتحانم خیلی رلضی ، با اینکه فقط یک شبه کل مطالبشو مطالعه کردم اما  از 40 سئوال تنها 1 غلط  داشتم . با بقیهء هنرجوهای مامان برگشتم آموزشگاه ، گزارش آزمونو به مامان جان داده و خیالشونو راحت کردم ، در همین حین مامان جویایه کارای سفرم شدنو تشریح کردم الان برای سفارش عکس و بعد هم تحویل مدرک از دارالترجمه می خوام برم که مامان با لبخندی کنایه آمیز پرسید : الهه امریکا میری؟ با تعجب نگاه مامان کردم و گل از گلم شکفت ، آره که میرم ، چی شده ! کسی پیشنهاد کار داده ؟! من حتما پایهء رفتنم ، شرایطش چیه ؟! مامان منتظر شد تا هیجانم فروکش کنه و بعد با همون لبخند همیشگی گفت : امروز خانم وکیل همسایه مون منو دیده و مثل همیشه ابراز محبت داشت اما این سری می گفت من از دخترتون خیلی خوشم اومده و ما باید با هم وصلت کنیم و من مفصل با پسرم صحبت کردم (همسایه تون! مگه شما اینجا دفتر وکالت دارین ! شما اینجا خانم وکیل ندارین) دو سه بار این مطلب رو تکرار کردم نمیدونم چرا همش فکرم تو همسایه های آموزشگاه مامان بود  (اصلا این خانم منو کجا دیده؟!) با این سئوالام هی میپریدم وسط تعریفای مامان اصلا دو ریالیم نمی افتاد. تا اینکه مامان جملاتشونو قطع کرده و توضیح دادن : خانم وکیل که همسایهء طبقهء بالای خونمونه و عید به دیدنشون رفته و پسرشون دکترای کامپیوتر در امریکا بود و... (اوووو تازه فهمیدم ، اون خانم افادهء خاصی داشت چطور از من خوشش اومده !، چیزایی به مامان گفته بود که باورم نمی شد ، همونا رو برای پسرش هم تعریف کرده و به گفتهء مامان بدجور التماس دعا داشتن ، حتی پسرش گفته بود بیا اینجا برام تعریف کن و ظاهرا قراره ایشون 17 تیر برن امریکا ، مامان بهشون گفته بود دخترم داره از ایران میره ، گفته بود نه تو رو خدا نذارین از دست ما بپره و خلاصه .... ) مامان هنوز داشت می خندید و نگام میکرد  هیچ حرفی برای گفتن نداشتم .

از آموزشگاه اومدم بیرون اول عکاسی سفارش عکس ، بعد هم در پاساژ دوری زدم تا عکسا آماده بشه ، از اونجا به دارالترجمه آخرین مدرک رو تحویل و بعد هم به دندون پزشکی (قالبم آماده و برای تست مراجعه کردم ظاهرا فقط لعاب روش مونده برای چند روز دیگه) 7 شب خونه بودم ، المیرا جان و شهرزاد در حال درس خوندن بودن که بهمراه پدرجان راهیه خوابگاه شدن .

امشب آرش جان خبر بستن قراردادشو با شرکتی معتبر و عالی بعنوان مدیر روابط عمومی داد با دستمزدی شایسته ، خوشحالم که داره یه سرو سامونی به اوضاع خودش میده و خدا هم مثل همیشه پشتشه ...

عصر برای بهترین دوست و همکار قدیمیم تبریک تولد دادم

وشنبه 28 خرداد : وفات حضرت فاطمه است آرش جان صبح ساعت 6 برام sms زد که حمید ساعت 5 اومده دنبالشو با هم رفتن بومهن و نگرانش نباشیم ، ساعت 5 صبح بود که بیدار شدم و یه sms تبریک تولد برای همکاره 6 سال پیشم دادم .

آرش جان و المیرا جان نبودن و خونه خیلی سوت و کوره ...