یک حس غریب

بهترين هديه
نویسنده : الهه - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
 

 

ظهر سه شنبه بچه ها بنا به قولشون اومدن بجز يکيشون که نيم ساعت مونده به اتمام کلاس (۵:۳۰ بعدازظهر) با احتياط در زد و اجازهء ورود خواست ؛ که کلاس منفجر شد ؛ چه وقت اومدن بود ؛ سئوالی که همه در اوج خنده می پرسيدن - البته نيازی به جواب نبود چون همه می دونستن . (آخر وقت هم هديه شو باز کرد تا نظرات ديگران رو هم بدونه)

روز خوبی بود چهره های همه شادان و خيابونا بيش از حد شلوغ .

امروز آف لاين هام و چک ميکردم که ديدم يکی از شاگردای ۳ سال پيشم (که الان خيلی ازهم  دوريم) اين پی ام رو گذاشته :

aghileh_1364 (2/15/2006 1:18:49 AM): عشق را در چشمان من ببين و در کلامم که مي گويم دوستت دارم از وسعت دنياهم بيشتر 

aghileh_1364 (2/15/2006 1:19:21 AM): چقدر دوستت دارم اگر خدا بودي مي فهميدي 

در جواب اين محبتها زبونم و احساساتم هر دو قاصرن .