یک حس غریب

دوسالگی
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
 

 

در عین ناباوری بلاگم دوساله شد

چقدر خوشحالم

چقدر عوض شدم....................

بعدا می نویسم

خیلی وقته ننوشتم اونقدر دور که نمی دونم از کجا شروع کنم.

امروز چهارشنبه 11 اردیبهشته

داشتم به این فکر میکردم که همهء اتفاقات یه حکمته کاش بجاش بتونیم درک کنیم و عبرت بگیریم

عصر با آبیشیک دوست عزیزه هندی چت و خاطرات خوب اون ایام کوتاه رو مرور کردیم و بعد هم با آقای کردی عزیز که یه اتفاق ساده قلبا مارو بهم پیوند زد طوریکه گاها حتی در چت جملات یکسان می نویسیم و دوستان خوبی برای همیم وخواهیم بود ... آقای کردی امروز آخرین امتحان مستر رو دادن و در حال حاضر هم رو پروپزال PHD متمرکز شدن که امیدوارم همواره موفق باشن و خدا بخواد تا یماه دیگه اینجان و می بینیمشون .

11 اردیبهشته و فردا روز معلم ، اصلا یادم نبود ، بیشتر دلم میخواست همچین روزی از قبل برنامه ریزی کنم و یکسر از همکارا و مدرسه و بچه ها بزنم ، اما نمی دونم چرا زمان از دستم در رفته بود و اصلا یادم نبود تا اینکه امروز از sms های محبت آمیز بچه ها و همکارا فهمیدم و متقابلا جواب دادم.

بالاخره تصمیم گرفتم از آموزش پرورش بیام بیرون شنبه 20 بهمن 1386 آخرین روز کلاسم بود ، طبق معمول با کلید سایت کامپیوتر به طبقهء اول رفتم همه بچه مثل همیشه منتظرم بودن و کلید و انداختم تا با هم بریم کلاس در که باز شد کلاس و مزین شده دیدم ، معلوم بود از قبل با دفتر هماهنگ کرده بودن و وارد کلاس شده بودن هنوز محو تماشای اطراف بودم که یکی از بچه ها تو کلاس بود و از پشت در با یه فشفشه اومد بیرون و همه رو روی سرم ریخت و بقیه از پشت سرم شروع به دست زدن کردن ، کامل وارد کلاس شدمو بقیه هم پشت سرم از این هماهنگیه قافلگیرانهء بچه ها لذت برده و از تک تکشون تشکر کردم ، اون روز good bye party بود و همشون از 6:30 صبح تو مدرسه برای هماهنگیی برنامه شون حضور داشتن ، کیک بزرگی و پذیرایی مفصلی و ظهر هم نهار و بعد هم کادوهای محبت آمیزشون و در تمام این مدت عکسهایی که برای موندگاری خاطرات ثبت کردیم.

30 بهمن انجمن دبیران ، با اینکه 10 روز بود دیگه مدرسه نمی رفتم اما مدیرمون رسما ازم دعوت کرد تا تو این جلسه تو جمعشون باشم و چون فرصت مناسبی برای خداحافظی از همکارا بود با کمال میل پذیرفتم ، از صبح زود رفتم مدرسه تا بچه ها رو مفصل ببیم و عکسهایی که 20ام گرفته بودیم و حالا برای تک تکشون چاپ کرده بودم بهشون بدم ، ابراز احساسات صادقانهء این موجودات معصوم ، اطمینان دارم که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد ، ساعت 10 جلسه برپا شد ، آخر جلسه مدیر با نهایت لطف عدم حضورم رو اعلام و از این بابت ابراز ناراحتی نموده و نهایتا یک تابلو فرش زیبا از طرف مدرسه و یک سیستم رومیزی اداری از طرف شخص مدیر بهم عنایت کردن ، با تعدادی از همکارا عکس گرفته و بعد از جلسه ، بهمراه لیلا ، فرزانه ، ندا و پگاه عزیز (همکارای جون گروه کامپیوتر) برای نهار رفتیم بیرون.

دیگه واقعا تموم شد ، بعد از 6 سال

همراه درس دادن ، از تمام لحظه لحظه هاش درس گرفتم ، خودمو شناختم و زندگی رو .

اوایل در تصمیمم مردد بودم و نگران اینکه دیگه راه برگشتی ندارم ، اما حالا با گذشت این ایام متوجه شدم این همون حکمت بود.

بعد از فراغت بال کاری تصمیم جدی برای شروع کلاس زبان گرفتم و استارت از اوایل اسفند زده شد و در موسسهء ایران کانادا از preimtro بطور فشرده شروع کردم ، 5 روز در هفته از ساعت 9 تا 2 ظهر 20 اسفند یه کتاب تموم شد و در آزمون تاپ اسیودند شده و بلافاصله کلاس بعدی intro کتاب زرد اینترچنج شروع شد..

همین اسفند بود که مدارک کاریه خودم و آرش جان رو هم برای تبدیل به فوق لیسانس تحویل آقای دکتر دادیم که ظاهرا اگه مشکلی پیش نیاد تا اواسط اردیبهشت مدارک رو تحویل میگیریم و بعد هم برای phd شاید در مالزی بشه اقدام کرد.

1 فروردین بهمراه خانوادهء دایی + مامانی عزیز که دو ماهی هست اینجان پرواز داشتیم ، امسال دعوت خاله جانیم و تا 17 فروردین اونجا بودیم علیرغم تصوری که قبل از سفر داشتم ، واقعا خوش گذشت و انگار همه چیز ورای تصورم باید پیش میرفت تا درس های جدیده دیگه ایی بیاموزم ، نمی دونم چرا مدتهاست احساس میکنم تک تک حوادث اطراف دارن تبدیل به درسهای بزرگ زندگیم میشه و وقتی با دقت بهشون نگاه میکنم حامل یه پیام مهمن. 12 ام عزیزانم یه جشن تولد خانوادگی برام گرفتن (به کارگردانیی امیه گلم) و برام یه گوشی زحمت کشیده بودن . شنبه 17 ام ساعت 1 ظهر از یک سفر پرخاطره به تهران رسیدیم و از فرداش دوباره کار و کلاس ، تو سفر اخیر ارتباط و شناخت دوطرفهء بیشتری با خانوادهء دایی خصوصا ضحی جان برقرار شد ، خصوصا الان که با ضحیی تو یه آموزشگاه زبان می خونیم احساس نزدیکی و درک بهتری از هم داریم که برام خیلی خوشاینده .

دوشنبه 9 اردیبهشت : آزمون پایان کتاب زرد بود برخلاف انتظارم دو شاگرد زرنگ کلاسfail شدیم و بنا به برگزاری مجدد آزمون شد ، فرداش سه شنبه امتحان دادم و بدون هیچ اشتباهی برای ترم بعد معرفی شدم .

دو هفتهء پیش مامان جان پیشنهاد طراحی داخلی یه منزل رو بهم دادن ، برای بررسی محل عازم شدم کار فراتر از یه design ساده بود و نیاز به بازسازی محیطی بود ، شب موضوع رو تو خونه مطرح کرده و پدرجان یکی از دوستان کاریشون که متخصص در این زمینه بودن رو معرفی و تلفنی قراری رو با هم هماهنگ کردیم تا مجددا برای بازدید مراجعه کنیم ، مهندس حسینی جون کارکشته و متخصصی بود که قبلا تعدادی از کارهای عالیشون رو دیده بودم و در نشست اولیه با ایده های عالیشون نظر صاحبخونه رو خیلی جلب کرد و طرح با ابعاد بزرگی رو بدست گرفتیم ، آخر هفته هم ایشون برای نمایش طرح پیاده سازی شده با کامپیوتر منزل اومد و با پدر عزیز کارها رو دیدیم و طی صحبتهایی که شد بنا شد منهم در کنار این پرو‍ژه حضور داشته باشم تا تجربهء جدیدی کسب کنم ، حتی به پیشنهاد آقای مهندس خیلی از بخشها رو خودم شخصا می تونم مدیریت و ارائه کنم با راهنماییهای ایشون ، انگار فصل جدیده کاری داره برام محیا می شه ....