یک حس غریب

این روزها می گذرد
نویسنده : الهه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

اواخر خرداد اینتر ١ رو هم تموم کردم (کتاب قرمز)  اما ازون تاریخ دیگه هیچ علاقه ایی مثل قبل به ادامه دادن زبان تو موسسهء ایران کانادا نداشتم پس برای جای دیگه ایی اقدام کردم و به این نتیجه رسیدم شاید لازمه بین کلاسام وقفه ایی بیوفته تا باز با میل خودم ادامه بدم و هنوز تا الان این حس در من ایجاد نشده تا ببینم دوباره کی استارت زده میشه . اما خوبه که الان بیشتر وقتم آموزشگاه مامانم و از کلاسا و هنرای مامان جان بهره میگیرم،حتی حضور کسی مثل من برای مامان هم مثمر ثمره و داریم لینک ارتباطیی خوبی رو طی می کنیم . حتی الان اولین کاره من در مجله زیر چاپ رفت و انگیزهء خوبی برای ادامهء این فعالیت شد .

دوشنبه ٧ مرداد : آقای کردی ، شعله خانم و سانازی شب دیدنمون اومدن ، سانازی فردا میره هند و بقیه هم که برای کاره اداری اومده بودن ۴ شنبه برمیگردن ، شب خیلی خوبی بود مثل میتینگای هند ، کلی با آقای کردی گفتیم و خندیدیم و ایشون تا ساعت ١ موندن . برای چندتا از دوستای هندی چند روزه که در حال تدارک سوغاتی هستم تا با سانازی بفرستم اما چون خیلی اضافه بار داشت از دادنش منصرف شدم به امید اینکه کسه دیگه ایی زحمتشو بکشه .

چهارشنبه ٩ مرداد : روز مبعثه و تعطیل ،‌ آقای مایکل دعوتمون کردن و ساعت ١٠ صبح بسمت ویلاشون حرکت کردیم و ۵شنبه همین ساعتا برگشتیم . نمی دونم علیرغم دفعات پیش که خیلی خوش میگذشت این سری ، خیلی معمولی بود ، طوریکه حس می کردم کاش تعطیلاتمونو طوره دیگه ایی می گذروندیم... اما بهرحال گذشت ....

جمعه ١١ مرداد : چهلم آقای حسینی ،‌ در مورده این موضوع چیزی ننوشتم اما اوایل تیرماه بود که درعین ناباوری خبر فوت آقای حسینی رو بهمون دادن ، تنها ١٠ روز از مریضیشون که گفتن سرطانه میگذشت اما فکر نمیکردیم به این سرعت و به این راحتی همه چیز تموم بشه ، نه دردی و نه اذیتی ،...

جالب اینجاست ٢ هفته قبل از شنیدن مریضیشون به فاصلهء یک هفته ٢ بار خواب عجیبی دیدم (برخلاف همیشه که اصلا خواب نمیبینم) : دیدم که تو یه مهمونیه بزرگ که همهء دوستانو اقوام جمعن خانم آقای تاجبخش (که از وقتی از مشهد اومدیم ازشون خبری ندارم و ندیدمشون) رو دیدم و جسما خوب اما روحا حال و روزه زیاد خوبی نداشتن و من از اینکه در این مدت جویای حالشون نبودم از خودم دلگیر شدم .. از خواب که بیدار شدم با خودم فکر کردم که چرا نباید از حال اقوام مطلع باشم چراکه شاید روزی خبرهای بدی بشنوم که دیگه جای جبران نباشه .. که به فاصلهء کمی این اتفاق افتاد و باز نشونه ها رو نادیده گرفته بودم ....