یک حس غریب

شکرت
نویسنده : الهه - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

 

یک ماهه دیگه سه سالگیه بلاگمو جشن میگیرم و چون یادش کردم بد ندیدم برای خودم یاداوریش کنم ، سه سال شد ... امیدوارم تو اون تاریخ امکان گذاشتن کامنت رو داشته باشم .

شنبه ٣٠ آذر (شب یلدا) : علی رغم اینکه هر سال همه دعوت ما هستن امسال چنین برنامه ایی نداشتیم و ظاهرا باید در منزل و به تنهایی دور هم جمع میشدیم ، که صبح نسرین خانم تماس گرفته و برای شب دعوتمون کردن ، عصر حوالیه ٨ پاپ و امی اومدن دنبالمونو همگی رفتیم خونهء دایی ،‌آقای آزادبیگی هم بودن + ناهید خانم و آقا و خانم منوچهریان ، شب فوق العاده بیاد ماندنیی بود ، دف نوازی و جاز زیبای سینا جان فضای عحیبی به بزم داد ، طوریکه هیچکس از مراسم سیر نمیشد ، بالاخره ساعت ٢:٣٠ خونهء دایی رو ترک کرده و برای فردای کاری به منزل برگشتیم

یکشنبه ١ دیماه : با اینکه دیشب تا دیروقت در محفل گرمی بودیم و خواب صبگاهی صفای خاصی داشت اما ناچارا برای رفتن به آموزشگاه راهی شدیم ، عصر جلسهء همشهریها بود و بدلیل فوت خانم پروفسور گنجی با مامان و تعدادی از هنرجوها مشغول تهیه حلوا و خرمای تزیینی شده و نهایتا عصر همگی به جلسه رفتیم . خیلی خوب بود ، خصوصا صحبتهای خود پروفسور که ضبط کردمش..

پنجشنبه ۵ دی : یکی از شاگردای ۴ سال پیشم (غزاله) من و امی رو به یه مهمونیه دوستانه دعوت کرد ، شاید اگه هنوز توی آموزش پرورش بودم نمی رفتم اما الان با کمال میل دعوتیشو پذیرفتم و از صبح یه کیک زیبای دو طبقه براش درست کردمو و شب با المیرا جان رفتیم ، خیلی خوش گذشت خصوصا به امی ...

جمعه ۶ دی : دیشب خواب عجیبی دیدم . اونقد طبیعی که فشار و سنگینیش ، تمام روز بر وجودم مستولی بود تا اینکه آخر شب قبل از خواب تفالی به حافظ عزیزم زده و این آمد:

بیدارشو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که درین منزل خوابست

" در لحظه زندگی کن و تمام حواست متوجه لحظه باشد و به گذشته و آینده ای که از راه نرسیده میندیش. قدر لحظات زندگیت را بدان و از عشق الهی که نیرومندترین عنصر هستی ست آکنده شو . به مقصود والاتر بیندیش که هر قدر مقصود والاتر باشد ، مصمم تر خواهی شد که با تعالی خود مه تنها زندگی خود بلکه جهانی متعالی تر بسازی . "

فردا دوشنبه ٩ دی : یکی دیگه از آزمونای بچه هاست ، برای امروز فرا و کتی رو دعوت کردم .

راستی ٢ روزه تو فکر نازی هستم ،‌ دیشب خاله جان تماس گرفته و کلی گریه کردن (صبحش نازی رو دیده بودن) چون مطمئنا از نزدیک در اون فضا بودن حس عجیبی به ادم میده ، کمتراز از دست دادنه عزیزی نیست ،‌ اونم تو زندگیهای ما که اصلا از این اتفاقات نیافتاده بود ، حالا سره یه حماقت و هوس چطور زندگی هایی داره مختل میشه ، واقعا نمی دونم آخر ماجرا بکجا ختم میشه ،‌ دلم برای نازی با اون معصومیت و زیبایش خیلی می سوزه .

بعضی وقتا سختیهای زندگی به چه حکمتی به سر بنده های پاک خدا میاد ،  تاونه چه چیزی رو پس میدن ، چرا به حماقت یه عدهء خود بین جمعی بی گناه باید بسوزن .. چرا ... واقعا نمی دونم چه حکمتیه .. خدایا شکرت