اين نيز بگذرد ..

شنبه 8 اردیبهشت:  هفتهء پیش از هستهء گزینش با مامان تماس گرفته و خواسته بودن امروز برای مصاحبهء مجدد یه سر برم اونجا (دو ساله پیش که از مشهد به تهران منتقل شدم بدلیل سهل انگاری مدیر مدرسه و مسئول متوسطه منطقه پروندام به گزینش معرفی نشده تا استعلام به مصاحبهء اولیه و تائید صلاحیتم ok بشه و حالا باز تقریبا بعد از سه سال از این جابجایی و بعد از 5 سال از گذشت خدمتم و با توجه به پروندهء مستند و مستدلم از مشهد ظاهرا دوباره در تهران هم باید گزینش و تشکیل پرونده داده بشه ، که همش بر می گرده به یه سهل انگاری اداری و این وسط منم که باید تاونشو پس بدم و دوندگیهاشو انجام بدم .) ، 8 صبح راهی شدم دفتر هسته نزدیک مدرسهء قبلیم بود ، توی راه تصمیم گرفتم از یکی از همکارای پارسالم چادری به امانت گرفته و با اون پوشش مراجعه کنم ، 9 صبح در دفتر هسته ، وارد اتاق مصاحبه و با خانم مسئول یکساعتی گپ زده و حدالامکان پاسخ جامع به سئوالاتی که اکثرا شخصی بود دادم ، حتی از چادرم  پرسید که اشاره کردم صرفا به دلیل ورود به محیطشون پوشیدمش و نهایتا از مصاحبه راضی بودم .  قرار شد 10 روزه دیگه نتیجه به منطقم اعلام بشه .

حوالی 10:30 از هسته خارج و به سمت مدرسهء پارسال راهی شدم ، دقیقا زنگ تفریح رسیدم ، بچه ها از دیدنم خیلی خوشحال شدن "از اول سال تحصیلی مرتبا باهام تماس میگرفتن که یه سر بهشون بزنم اما واقعا گرفتار بودم و این امر تحقق پیدا نمی کرد و امروز حضور غیر منتظرم براشون خوشایند بنظر میرسید ، طوریکه منو به ورودیهای جدید معرفی میکردنو خلاصه .... " بعد از دیدار بچه ها با دسته گل بزرگی که پیشاپیش به مناسبت روز معلم تهیه کرده بودم به دیدن همکاران و مدیر جدید رفته و تبریکاتم و تقدیمشون کردم ، از دیدن محیط قدیم احساس خوبی بهم دست میداد . تا 1 بودم و سپس از جمع جدا شدم .

عصر به مناسبت شب تولد پدرم توی راه خونه از گلستان شیرینی تهیه و شب جشن مختصری گرفتیم و یک دستگاه دروبین دیجیتال بسیار شیک تحفهء ناقابلی برای دید هنرمندانهء پدرم بود که از طرف خانواده تقدیم شد .

دوشنبه 10 اردیبهشت:  از صبح مدرسه و ظهر هم کلاس تولید محتوا ، بعد از اون به دارالترجمه مراجعه و ترجمه ریز نمرات دانشنامه رو تحویل گرفتم سپس به آموزشگاه مامان رفته و آمادهء تهیه تدارکات فردا شدیم (فردا عصر تمامی مدیران آموزشگاههای هنری تهران دعوت مامان هستن ، پس لازم بود سنگ تمام بگذاریم) کلی وسایل موردنیاز رو المیرا جان از منزل با پدرجان فرستاد و تا 2 شب تقریبا همه چیز آماده شد ، از طرفی شب با مامان جان آموزشگاه موندیم. پدر جان هم فردا صبح با دایی عازم سفر کاریه یکروزه ایی هستند که شب رو اونجا استراخت کردند .

 سه شنبه 11 اردیبهشت:  ساعت 6 صبح بیدار و یکساعت بعد با آژانس به سمت وزارت خارجه راهی شدم  10:30 مدرکم مهر تایید خورده بود و ازونجا یکراست به سفارت رفتم ، قرار شد عصر تحویلش بدن اما می دونستم نمیتونم خودم مراجعه کنم ، قبلا با آرش جان بابت این موضوع هماهنگ کرده بودم و مجددا تلفنی برنامه رو تنظیم کردم ، فقط باید فیشم رو بدستش می رسوندم که با هم در چهارراه ولیعصر قرار گذاشته و سفارشات لازمه رو حضوری دادم . ساعت 1 منزل بودم ، باز یکسری از ملزومات مهمانی رو روبراه کرده و با آژانس نزدیک 3 آموزشگاه بودم ، همه چیز مرتب و از 5 بعدازظهر مهمانها آمدند حدودا 30 نفر بودن مهشاد منشی مامان و یکی از خدمهء نظافتی آموزشگاه برای انجام کارهای جانبی نیز حضور داشتن ، مهمانی با تشریفات به صرف عصرونه و شام به بهترین شگل ممکن برگزار شد . از 9 به بعد خدمه اطراف را مرتب و حدود 11 شب با مامان خونه بودیم ، اما روز بسیار مفید و خوبی بود .

پدرم ساعت 12 از سفر یکروزه برگشتند .

امشب مدرکم رو اسکن گرفته و برای آقای کردی ایمیل زدم.

چهار شنبه 12 اردیبهشت: دوباره امروز صبح پدرم برای انجام کار اداری تا شنبه به مشهد رفتن . توی مدرسه بچه ها بمناسبت روز معلم مفصل جشن گرفته بودن ، کیک بزرگی تهیه و کلی کادو که اصلا انتظارشو نداشتم و یک زنگ تموم بزن و برقص راه انداختن و از خانم جلیلیان هم برای حضور در جمع کلاس دعوت کرده و کلی عکس گرفتیم . روز خوب و پر نشاطی بود .

 جالبه زنگ آخر 3 تا بچه های سوم کامپیوتر که اصلا نمی شناسمشونن در کلاسم در زدنو ازم خواستن چند لحظه ایی وقتمو بهشون بدم ، به پشت در که رسیدم 3 تایشون به التماس افتادن که اگه میشه با دبیرمون همراه بشین تا ما رو جمعه ببره پارک ، خانم بیات گفته (دبیرشون) فقط اگه شما بیاین ما رو میبره ، حالا میشه بیاین ، اگه جمعه برنامه ایی ندارین ما رو ببرین پارک ، میشه !!!!  کمی فکر کردم (طفلکیها چقدر مشتاقن به یه پارک رفتن ، این منطقه محرومه و بچه ها تفریح نیاز دارن ، از اول سال همش درسو درسو ...) دلم برای چهره های معصومشون سوخت ، اومدم بگم با دبیرتون هماهنگ می کنم ، اما مشتاق تر از این بودن که منتظر باشن، و از من جواب می خواستن که نا خواسته گفتم باشه من میام و حرفی ندارم ، سالن رو داشتن روی سرشون میذاشتن (چقدر خوب که تونستم به همین راحتی خوشحالشون کنم) نیمساعت بعد خانم بیات در کلاسم بود میخندید ، میگفت کاش یجوری دست بسرشون می کردی و دردسر برامون درست نمی کردی ، حسمو براش گفتم و پذیرفت "یه روزم به ما خوش نگذره ، اما دله اونا رو بدست آوردیم ، از این ایام همیناست که براشون خاطره میشه و تو ذهنشون میمونه"  از طرفی اشاره کردم حالا که داریم راهی میشیم بجای یک کلاس چند تا رو ببریم ، بچه های من هم خیلی علاقه مند خواهند بود اما هنوز چیزی بهشون نگفتم تا نظر تو رو بدونم ! ok  شد و نهایتا برنامه به سه کلاس (1 سوم و 2 تا دوم) ختم شد .  نیمساعت به آخر زنگ آخر بود طبق عادت همیشگی در این زمان تکلیف و آزمون جلسه بعد رو مشخص می کنم پس تا از بچه ها خواستم سکوت کنن ، همه باتفاق منتظر شنیدن تکلیف جلسه بعد شدن ، که با لحنی معمولی گفتم امروز تکلیفی می خوام بدم که از اول سال ندادم ، هر کس نظری داد و جوابم منفی بود و نگاههای متعجبشون برام جالب تا اینکه خیلی سریع برنامهء جمعه رو اعلام کردم ، در چشم بهم زدنی همگی وسط  کلاس در حال بالا پایین پریدن بودن و از من تشکر می کردن ، چقدر این شعف بچه ها برام خوشاینده . قرار شد فردا همگی با رضایت نامه هاشون مدرسه باشن .

شب تلفنی با آقای کردی صحبت کردم ایشون ایمیل منو گرفته بودن اما ظاهرا بد موقع ، چون ایشون عازم ایران بوده و اینطور که پیدا بود برای ثبت نامم با ذیق وقت مواجه بودن و ناچارا ادامهء کارم به دوستشون سپرده میشد . اما منو دلداری میدادن که جای نگرانی نیست .

بعد از کلاس تولید محتوا مامان جان دنبالم اومدن و با هم به دیدن سرور خانم (که 4 روزه کمرشونو عمل کردن) رفتیم ، عمو بدلیل جلسهء کاری حضور نداشتن اما پدرشون ، خواهراشون و آقا وحید همگی بودن ، حوالی 9:30 با آژانس برگشتیم .

سیل sms های تبریک برپا بود که متاسفانه خیلیاشو نتونستم جواب بدم .

پنجشنبه 13 اردیبهشت: هنوز حال و هوای جشن دیروز در بچه ها هویداست ، در بچه های من که شعف جمعهء نیامده بیشتر موج میزنه ، انگار امروز انرژیه بیشتری برای درک مطالب درسی دارن ، زنگ آخر رو اجازه دادم تا برنامهء تدارکات اردو رو با هم مرور کنن ، بعد از زنگ اول دو تا از بچه های بی بضاعت رو که توان حضور نداشتن به گوشه ایی هدایت و مبلغی ناچیز طوریکه بهشون بر نخوره دادم و ازشون خواستم با این مبلغ تجهیزات مورد نیازشون رو تهیه تا مثل بقیه از این گردش لذت ببرن و از طرفی  پول سفرشون رو طوریکه متوجه نشن حساب کرده با این حساب جالبه که کلاسم تنها کلاسیه که همگیشون میان .

عصر آمادهء بستن ملزومات مورد نیاز شده و برای تمام شاگردام و همکارام نهار تدارک دیدم . المیرا جان و دوستش شهرزادی هم با من همراهن .

جمعه 14 اردیبهشت:  7:30 صبح با آژانس راهی مدرسه شده و یکساعت بعد اونجا بودیم ، حیاط از ازدهام بچه ها پر بود ، طبق معمول هر کدوم با شاخه گلای کوچیکشون به استقبالم اومدن و از دیدن المیرا جان ابراز خوشحالی نمودن ، اقدامات اولیه رو با خانم بیات انجام داده و یکساعت بعد بچه ها رو سوار اتوبوس کردیم ،  42 تا دانش آموز (سوم کامپیوتر- دوم اداری B و C) با 4 تا همکار + المیرا جان و شهرزادی ، نشاط تو چهرهء تک تکشون موج میزد ، همون ابتدا موبایلها گرفته شد با توجه به تاکیدهای دیروز بازم بدون اقرار از هر دو نفر یکیشون موبایل همراه داشت اما برای همگی و حتی خودم  خیلی جای تعجب داشت که از کلاسم حتی یکنفر هم موبایل نیاورده بود و از همون ابتدای سفر برمن اثبات شد بچه هام تک تک توصیه های دیروزم رو با جون و دل پذیرفتن و عملی کردن و ظاهرا می خوان این تفریح به همه خوش بگذره بخصوص منکه مسئولیتشون رو بعهده گرفته بودم ، پس توی دلم نفس عمیقی کشیدم و به پاس این توجهشون رو به جمعیت ایستادم و بلند اسم کلاس رو صدا زده و به عمل شایستشون اشاره ، و نمونه از ابتدای سفر معرفیشون کردم ، در آن همگیشونو از زیر نگاهم گذروندم برق شوق این پیروزی چهره های خاموششون رو بشاش جلوه میداد .

مقصد پارک جنگلی پردیسان ، در آلاچیقها اطراق ، قبل از نهار از موزهء حیاط وحشش بازدید و بعد هم نهار که هر گروه بساطی پهن کرد ، نهار بچه ها رو براشون بردم و کلی تشکر کردن ، بعد از نهار بهمراه بچه هام و تعدادی دیگر به تپه های سرسبز اطراف رفتیم ، نسیم یکی از شاگردای مهربونم تمام مدت در مسیر تپه ها دستمو گرفته بود و میدوید ، خصوصا در سراشیبیها ، (خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم) ، حالا دیگه المیرا جان و شهرزدای هم حسابی با بچه ها گرم گرفته بودن و گروه فوق العاده خوبی شده بودن ، توی تپه ها هم تعداد زیادی عکس گرفته و از فضای مطبوع لذت بردیم . قبل از رفتن هم والیبال و وسطی بازی کردیم . جالب اینجاست که خانم بیات در انتهای تفریح هم باز برترین گروه رو اداری C معرفی کرد .

ساعت 4 راننده دنبالمون اومد ، همون ابتدای مسیر (توی همت) از جمع خداحافظی و پیاده و به سمت منزل راهی شدیم ، تا شهرک با ماشین و از شهرک تا خونه سه تایی (با المیرایی و شهرزادی) پیاده به منزل رفتیم و در مورد اونچه گذشته بود صحبت کردیم .

شب دایی و مامان جان دوباره به عیادت سرور خانم رفتند .

شنبه 15 اردیبهشت : امروز پدرجان از سفر مشهد برگشتند ، ظهر یه عکس OPG از دندونام تهیه و بلافاصله به دکتر شهرام مراجعه تا با شروع تعطیلات پیگیریی این موضوع هم انجام بشه ، ظاهرا برای فک بالا نظرش رو ارتودنسیه ، اما هرچی فکر کردم اگه کاره هندم درست بشه ، برای چکابش دچار مشکل میشم ، پس فعلا خواستم از پایین شروع کنه و بعد بالا (تا تکلیفم مشخص بشه)

یکشنبه 16 اردیبهشت : ساعت 10 جشن هفتهء معلم بود ، اما ترجیح دادم با سرویس ، اول صبح مدرسه باشم . بمحض رسیدن به حیاط مدرسه یکی از معاونین دوان بسمتم اومد و اشاره کرد الان باید اداره باشم بدلیل اینکه یکی از مقالات ارسالیم برتر شده و امروز به اونجا جهت تقدیر دعوت شدم ، پس تشکر کرده و به اداره رفتم ، کسی از این موضوع اطلاع نداشت ، مسئول و معاون متوسطه - مسئول it -  مسئول بسیج ، همگی برای همکاری همراهم شده بودن و از هر طریقی بود تمامی بخشهای اداره رو برای مسئلهء من کاویدن ، اما خبری نبود تا اینکه نهایتا مشخص شد اصلا باید به پژوهشسرا مراجعه میکردم نه ساختمان اداره ، آقویون همراه از اشتباه رخ داده شده عذرخواهی کرده و من باز راهیی پژوهشسرا شدم ، بلافاصله به مسئول گروههای آموزشی مراجعه و موضوع رو مطرح کردم ، پس بنا به درخواستشون در اتاقشون منتظر تا ایشون پیگیریهای مربوطه رو انجام بدن ، اما برام خیلی ناراحت کننده بود که ایشون هم هیچ اطلاعاتی بعد از نیم ساعت انتظارم نتونستن بدست بیارن ، اصلا معلوم نبود کی و از کجا تماس گرفته . ساعت 10 بود و باید برای جلسهء مدرسه خودمو میرسوندم ، پس بنا رو بر خداحاظی گذاشته بودم که آقای مسئول بهم پیشنهاد همکاری در پژوهشسرا رو دادن و علی رغم امتناء من خواهش کردن فرم درخواستی پر کنم  و نهایتا پذیرفتم و در آخر هم بدلیل اتفاق پیش آمدهء امروز کلی عذرخواهی و تا نیمی از راه بدرقم کردن . اما اعصابم از بی برنامگیی پیش اومده خرد بود.

10:35 مدرسه بودم نیم ساعته جلسه شروع شده پس سریع خودمو به کتابخونه رسوندم ، 80 همکار دورتا دور نشسته و مدیر در حال سخنرانی ، بمحض اینکه تو چارچوب در قرار گرفتم ، دستی بلند شد ، همکارا برام جا گرفته بودن ، نشستم . تا 11:30  سخنرانی مدیر و بعد هم تقدیم تقدیرنامه به همکارای فعال و تاثیر گذار ، کلا 12 نفر بودن از جمله من ، مدیر موقع تحویل تقدیرنامم کلی منو مورد لطفش قرار داد و اشاره به سن کمم و فعالیتهای وافرم و در انتها تشکر مخصوص از طرف شخص خود و خصوصا کادر و حتی  اشاره به فعالیتهای جانبیم در اداره که ظاهرا به گوش مدرسه هم رسیده بود کرده و در کمال ناباوری تقدیرنامهء دوم رو که از طرف مسئول منطقه و بهمراه هدیه ایی از جانب شخص ایشون فرستاده شده بود تقدیم کردن ، که همهء همکارا رو به تعجب وا داشت و مدیر مثل همیشه لبخند رضایت بلب داشت .

بعد از مراسم تجلیل و تقدیر با وسایل آماده شده به صرف نهار و پذیرایی به باغ بزرگی رفته و لحظات خوشی رو گذروندیم . موقع برگشت خانم جلیلیان خواست تا با هم برگردیم ، دوتا از همکارای دیگه هم همراهیمون کردن . از اونجا با دسته گلی زیبا به پژوهشسرا که کلاس داشتم رفتم و به مدیریت تبریک ایام رو دادم .

دوشنبه 17 اردیبهشت : دیروز با خانم بیات برنامهء اردوی جدیدی رو برای امروز طرح ریزی کردیم چون هنوز یک کلاس دیگه از من و دو تا هم از خانم بیات مونده و آوازهء اردوی جمعه بین بچه ها بقیه کلاسها رو هم به هوس انداخته بود . پس کلا 5 کلاس شدیم و ساعت 9 باز بسمت باغ پردیسان عازم . باندازهء جمعه خوش نگذشت اما کلا خوب بود . طبق روال قبل اول مسیر برگشت از جمع جدا شده و بمنزل رفتم ساعت 7 بعدازظهر قرار ویزیت فیزیوتراپی داشتم ، المیرا جان هم تصمیم داشت برای تولد دوستش هدیه ایی تهیه کنه پس منو همراهی کرد ، اول دکتر ، حوالی 8 با پروین (خواهرزادهء دوست آقای بادپا) که بارها تلفنی صحبت کرده بودیم و امروز برای گرفتن cd اطلاعات فارسی سایت Pune باید حضورا همو میدیدیم قراری تنظیم کردم که چون منزلشون نزدیک مطب دکتر بود خیلی سریع رسیدم . از اونجا به گلستان رفته و هدیه ایی برای دوست المیرا جان خریداری و 10 خونه بودیم .

سه شنبه 18 اردیبهشت : بر خلاف هر سال امسال آزمون خرداد بچه ها ، نهایی بر گزار نمیشه و طرح سئوال با خودمونه . تنها منو یکی دیگه از همکارام طراح سئوالاتیم امروز تا دیروقت مشغول طرح و تنظیم سئوالات بودم .

چهار شنبه 19 اردیبهشت : صبح مدرسه کلاس داشتم ، خانم جلیلیان ازم خواست تا بعدازظهر در باشگاه سوارکاریش همراهیش کنم ، خصوصا یکی از اسبها دیشب کره ایی بدنیا آورده بود که حتما دیدینش خالی از لطف نبود ، از طرف دیگه ساعت 5 اولین جلسهء فزیوتراپیمه، اما دلم بیشتر به همراهی با خانم جلیلیان بود ، پس قرار شد از منزل خبرشو بهشون بدم ، موقع برگشت تا نیهء راه با هم بودیم و بازم ایشون اصرار کرد اگه میتونم برم . 3:30 خونه بودم با مطب دکتر تماس و برنامهء امروز رو به یکشنبهء آینده انداختم ، لباسامو عوض و به خانم جلیلیان اعلام آمادگی کردم ، خیلی خوشحال شد و بنا شد ، مثل اولین دفعهء قرارمون ساعت 5 روبروی مجتمع گلستان منتظرشون باشم ، حدس میزدم دخترش تینا رو هم بیاره ، براش آبمیوه و شکلات گرفته و راس ساعت سر قرار بودم ، ایشون با تاخیر رسید ، اما بالاخره راهی شیدیم . تینا رو برای اولین بار میدیم ، یادمه آقا شهرام خیلی دوسش داشت و تعریفشو میکرد ، معلوم بود عزیز دردونهء داییشه ، 5 سالشه و وقت شیرینیش ، خیلی با هم رفیق شدیم ، 6:30 باشگاه بودیم هویجهایی رو که خانم جلیلیان برای اسبا تهیه کرده رو برداشته و اول به سراغ مادر و کره اش رفتیم ، وای خدای من خیلی دیدنی و زیبا بود  یکساعت بعد خانم جلیلیان تمریناتش رو با اسبش انجام داد و نزدیک 9 باشگاه رو ترک کردیم ، با ماشین دوری در پارک چیتگر زده و نهایتا 10:30 منو به منزل رسوندن . عصر بسیار خوب و خوشی بود .

 پنجشنبه 20 اردیبهشت : بعداز مدرسه ، پژوهشسرا بدلیل یک جلسه غیبتم کلاس جبرانی برای بچه ها گذاشتم . 7 شب منزل بودم .

جمعه 21 اردیبهشت : ده روزه فوق العاده پرکاری داشتم ، امروز هم از صبح مشغول طرح نمونه سئوال ، عصر با پدر و مادر عزیز به بازدید نمایشگاه آرش جان که 4 روزه افتتاح شده و امروز اختتامیش بود رفتیم ، از اونجا دکتر شهرام با یکی دیگه از دوستانشون برام کمیسیون تصمیمگیری گذاشته بودن که باید حضورا برای معاینهء دندونا مراجعه می کردم تا هر دو نظرشونو بدن . اما فعلا بنا بر دست نگه داشتن شد .

شنبه 22 اردیبهشت : بدلیل اردوی دوشنبهء بچه هام ، لازم بود امروز یک کلاس اضافه براشون بذارم با دبیر مربوطشون هماهنگ کردم تا 4 ساعت اولشونو به من اختصاص بده و مخصوص همین کلاس اومدم مدرسه که هنوز زنگ اول تموم نشده بود مسئول کتابخونمون با جازه وارد کلاسم شد و از چهرشون پیدا بود درخواستی داره و منتظر موندم تا راحت صحبت کنه : امروز آخرین روز نمایشگاه کتابه ، مدیر خواسته از هر رشته یکنفر منو تا نمایشگاه همراهی کنه تا کتابهای لازمه برای هر رشته رو تهیه کنیم برای کامپیوتر هم از من خواستن شما رو ببرم چون از همه واردترین ، خندیدم ، آخه من امروز برای بچه هام کلاس اضافه گذاشتم و مخصوصه همین اومدم ، اما همینطور ملتمسانه نگام می کرد ، آخه اگه اصلا نمی آمدم کیو می بردین ، گفت خب خدا بحالمون لطف کرده و شما امروز هستی تا کارمون به بهترین نحو راه بیوفته ،، خیلی دوست داشتم همراهشون باشم اما فکر هدر رفتن زمانهای طلایی بچه ها آزارم میداد ، خواهش کردم با بقیهء همکارای کامپیوتر هم صحبت کنن اگه کسی نیامد ناچارا من بیام ، نخیر پاشو کرده بود تو یه کفش که شما واردی من بقیه رو می خوام چیکار ، عجب گیری کرده بودم ، باشه میام ، خوشحال از پیروزی کلاسمو ترک کرد ، پس زنگ تفریح پایین منتظرتونم . با 4  تا دیگه از همکارا که هرکدوم در رشته ایی تخصص داشتن راهی شدیم ، امسال نمایشگاه کتاب در مصلا برگزار شده بود ، هوا برعکس بشدت شرجی و گرم بود ، به گروههای دونفره تقسیم و ساعت 1 در محلی قرار گذاشتیم ، همون اول از اطلاعات کامپیوتری سالنها و غرفه های مربوط به کامپیوتر رو شناسایی و با توجه به ذیق وقت یکراست به محل مراجعه می کردم ، خریدهای خوبی صورت گرفت از همه مهمتر اینکه دو خیر پیدا کردم که بنا شد بعد از نمایشگاه کمک هزینه های شایانی به مدرسه داشته باشن .

 ساعت 3 خونه بودم و امشب هم برای بچه ها کلی نمونه سئوال طرح کردم .

یکشنبه 23 اردیبهشت :  دیروز گوشی آرش جان ضربه خورده بود و امروز برای ترمیم به نمایندگیش باید می برد برای اینکه بی موبایل نباشه ، گوشیمو در اختیارش گذاشتم . (یک روز بی موبایل) صبح با مامان جان آموزشگاه رفتم ، ساعت 1 مطب فیزیوتراپی(اولین جلسه) ، 2:30 پژوهشسرا آزمون Word بچه هام بود  ، ساعت 6:45 مطب دکتر شهرام (دندانپزشکی) یه مریض اورژانسی برای دکتر اومد و با اجازه از من اول به درمان اون پرداخت ، کمی از 7:30 گذشته بود که نوبت من شد ، آخرین مریضش بودم ، منشیش رفت و دستیارشم نیمساعت بعد ، قرار شد ترتیب دندونای پایین و بده ، اولش خوب بود و چند لحظه بعد اشاره کرد آخرین دندون نیاز به جراحی لثه و فک داره و باید مقداری از استخون فک رو تراش بده ، اما معتقد بود خیلی درد خواهم داشت ، یکمی ترسیدم اما چاره ایی نبود و باید می پذیرفتم و پذیرفتم اما دکتر مثل همیشه از ترفند بی حسی استفاده کرد با این حال بازم تا آخر کار که بیش از 80 دقیقه طول کشید درد داشتم و باید تحمل میکردم ، تازه بعد از اتمام کار توصیه های دکتر شروع شد با صراحت کلام می گفت که برای چند روز خیلی درد خواهم داشت و در همین حین نسخه رو می نوشت . 9 از مطب خارج و با آژانس خودمو به منزل رسوندم ، از شدت درد دو تا بروفن خوردم و خوابیدم .

10 شب خانم بیات باهام تماس گرفت : از صبح کجایی پیدات نیست ، کلی به خونه و موبایلت تماس گرفتم موفق به برقراری ارتباط نشدم  ، فردا از طرف مدرسه داریم میریم کاشان گفتم تو هم آماده شو بریم ، نگران غذا و وسایل هم نباش من همه چیزو واسه جفتمون میارم ، . ازش تشکر کرده و اوضاع فعلیم رو تشریح کردم ، خیلی ناراحت شد و معتقد بود باید بعدا کار درمانم رو شروع میکردم که البته باهاش موافق بودم اما خودم هم نمی دونستم کار به اینجا میکشه ، در هر حال خواستم فردا جای من رو هم حسابی خالی کنه و بهشون خوش بگذره .

دوشنبه 24 اردیبهشت : علی رغم استرس و نگرانیی که برای کلاس بچه هام داشتم اما بدلیل درد شدید ناچارا امروز مدرسه نرفته و ترجیحا استراحت کردم ، درد یکسره بود و آرومی نداشت تنها وقتی دراز کشیده بودم کمی آروم تر بود و با هیچ مسکنی تسکین پیدا نمی کرد . اما ناچارا تمام روز استراحت کردم .

 سه شنبه 25 اردیبهشت : همچنان درد دندون امانم رو بریده ، دکتر به این مسئله اشاره کرد اما اصلا این وضعیت رو تصور نمی کردم ، تا ظهر استراحت و ساعت 1:30 فیزیوتراپی و از اونجا هم پژوهشسرا (آزمون

/ 2 نظر / 12 بازدید

سلام خسته نباشی وبلاگ جالبيه ای کاش هميشه بتونی سبزی وبلاگتو حفظ کنی. دوستدار تو يه غريبه

راستی تو پيوندامم جات دادم به اين نام تو هم می تونی حس کنی. لطفا نظرتو در مورد اين نامی که برا شناسايی وبلاگت انتخاب کردم بده.